دلتنگی
پیچیدهترین حالتِ ممکن است؛
نه کلافه میشوی
نه آرام
فقط
«نبودنت» را
دوره میکنی.
همه میپرسند: حالت چطور است؟
و من فکر میکنم:
کاش میدانستند
نبضِ حالم
دستِ توست.
ساکت که میمانی،
تمامِ واژههای جهان
در گلویم بغض میشوند؛
تو که میخندی،
جهانِ من
آرام میگیرد.
دوست داشتنِ تو
مثلِ نفس کشیدن است؛
نه میتوانم رهایش کنم
نه میتوانم بدونِ آن
زنده بمانم.
گاهی
تمامِ چیزی که از دنیا میخواهم
یک صندلیِ خالی است
کنارِ تو
تا بدونِ هیچ حرفی
فقط نگاهت کنم.
آدمها همیشه به آنچه ندارند فکر میکنند؛ من اما، تمامِ حواسم پیشِ آنچیزیست که داشتم و حالا…
فقط خاطرهاش مانده.
شبها که میشود، سکوت آنقدر بلند است که صدایِ فکر کردن به تو، همهجا را پر میکند.