eitaa logo
تو ‌آرومم‌ کن
332 دنبال‌کننده
201 عکس
102 ویدیو
0 فایل
________________________________ ڪـانال فوق العاده احساسی ♥️ عشـ♥️ــق Love کلیپــــــــــ، موزیک 🎼 گیــــفــــــ🔞ــــ عاشقانه ♥️👇🏻👇🏻 #آرومت‌میکنه👍 ________________________________
مشاهده در ایتا
دانلود
📽سکانس /دوست معمولی/ داخلی_ دانشگاه (سر کلاس)_روز🔹 خسرو :من هیچوقت آخر اون فیلمو نفهمیدم، زنه چرا ول کرد رفت؟ ناهید :کاری به اون فیلم ندارم ولی یه قانونی میگه زنها وقتی عاشق کسی بشن رهاش میکنن میرن! خسرو :پس لطفا عاشق من نشو! ناهید :چی؟ خسرو :هیچی استاد اومد ناهید :یکم دیر گفتی خسرو :چی؟! ناهید :هیچی اونجوری زل نزن بهم استاد داره نگامون میکنه... @to_aromamkon .. ♥️
نیمه های شب است با صدای ضعیفی از آهنگی دلنشین بیدار میشوم صدا را دنبال میکنم در آشپزخانه رو به روی پنجره نشسته و دستش را دور لیوانِ چای حلقه زده و در حال تماشای شهر است لای پنجره را کمی باز گذاشته و خودش را در صندلی جمع کرده ملافه را دورش میپیچم لیوان چای را روی میز، کنار غزلیّات سعدی میگذارد و بدون اینکه نگاهم کند دستانم را میگیرد میان دستانش و میگوید: بوی عید است...هوای نوبرانه...استشمام نمیکنی؟ شانه هایش را لمس میکنم و میگویم اگر هوای بوسیدن ات بگذارد، اگر بوی موهایت رهایم کند بدم نمی آید... سرش را بالا می آورد و سوالی نگاهم میکند ادامه میدهم راستش من در جغرافیای تو زندگی میکنم جانا... چشمانت تلفیق فصل هاست، آمیزه ای از باران و آفتاب و شکوفه و همین حالا که اینگونه از ذوقِ بهار آسمان را نشانه رفته ای وُ سعدی میخوانی وُ بنان گوش میکنی، حسرت میخورم که چرا نقاش نیستم تا چشم نوازترین لحظه ی تاریخ در چند سال اخیر را به تصویر بکشم... بلند میشود و در آغوشم میگیرد وُ میگوید: جواب تو را سعدی می داند و شعری زیر لب زمزمه میکند دستِ چو منی قیامه باشد با قامتِ چون تویی در آغوش... @to_aromamkon ... ♥️
مدتی ست دستُ و پا چُلُفتی شده ام حواسم پرت است با خودکارِ بدون جوهر شعر مینویسم و در قفسه کتاب هایم یک جفت کبوتر آب و واژه میخورند همین دیروز باران که می بارید با کفش های لنگه به لنگه در خیابان پرواز میکردم و جای کرایه به راننده تاکسی آدرس محله ای در اردیبهشت را دادم خلاصه مدتی ست هر کاری میکنم میگویند: عاشقی؟ @to_aromamkon ..♥️
شبیه من است شبیه تو از پاییز گریزان در زمستان بند نمیشود به بهار هم نمیرسد! چه حالی دارد باران این روزها... @to_aromamkon اسفند ۹۷
کاش میشد بروم یک جای دور سال که نو شد برگردم من این هیاهو را دوست ندارم این ذوقِ مصنوعی را نمی خواهم شبیه به همان حاجی فیروزم که اگر نقابم را بردارم خواهی دید که با غم و اندوه می رقصم... @to_aromamkon .. ♥️
سرکلاس بودم که پیامش روی صفحه ی گوشی نقش بست! نیشم تا بناگوش باز شد به رسم عادت اسمم را صدا زده بود! پاسخم یک دقیقه به تاخیر می افتاد پشت هم بیست پیام میداد که کجایی و چرا جواب نمیدهی و گریه و قهر و فحش و از این قبیل! نه اینکه شک داشته باشد،نه! فقط این سبکی دل بردن را بلد بود، شیرین لوس میشد اداهایش نمک داشت خلاصه ملس بود ناکس! چند لحظه گوشی را خاموش کردم که عصبانی شود و منت بکشم! اما هیچ خبری نبود! زدم بیرون و شماره اش را گرفتم...یک بوق دو بوق سه و چهار و پنج...که جواب داد این جانم گفتن یعنی اکراه داشتم جوابت را بدهم اما با همین جانم گفتن اش از خر هم خرتر شدم و بی سلام و الو گفتم قربانت بشوم یا فدا فدا ؟! اصلا نگفت خدا نکند اصلا دلش هم نریخت گفت تلفنی نمیتوانم، پیام میدهم! نگران بودم و منتظر خبری ناگوار! یا نمیتوانست حرف بزند یا خجالت میکشید نفس به نفس بگوید یا...یاخدا یعنی چه شده بود ؟! داشتم ناخون میجوییم که پیام داد خیلی بی مقدمه گفت تمام...دیگر نمیتوانیم ادامه بدهیم. خیلی حرف ها را بی مقدمه گفت داشت بی مقدمه دفنم میکرد دلیل نخواستم و گفتم تمام. خدا حافظ. گفتم خداحافظ که یک ساعتِ دیگر زنگ بزند و بخندد و بگوید خوب شُکی بهت وارد کردم و این ها...! هر روز سر ساعت 7، قرارِ تماس داشتیم اما خبری نشد تنها که شدم صورتم تب کرد...نمیخواستم یادم بیاید که چند وقتی ست رفتارش عوض شده...نمیخواستم قبول کنم! یعنی چه که تمام شد؟ دلیل خواستم و هی حرف زد و ابله فرضم کرد. نه...انگار جدی بود. هر چه میگفتم...هر چه منطق می آوردم حرفِ لامنطق خودش را میزد. بی دلیل قصد رفتن داشت اما نباید کم می آوردم، باید میجنگیدم باید نگه اش میداشتم...خب با رفتنش فقط نمیرفت که، جان میبرد! دل میبرد! نگاه میبرد و از همه بدتر... خاطره میگذاشت. نباید تسلیم میشدم، گفتم باید برای آخرین بار ببینمت...سر همان اولین قرار! گفتم ببینم اش تا شاید حرف و شعر و بوسه یادش بیفتد و دلش دوباره برایم بلرزد. آمد، از همیشه زیباتر آمد. اما نه! بی تفاوت بود...دلش که نلرزید هیچ، دست و تن من را هم با سردیِ نگاهش لرزاند! میلرزیدم و حتی گرفتن دستانش هم آرامم نمیکرد! خنده دار بود هی از من فاصله میگرفت! من تا مرگ یک قدم فاصله داشتم و او میگفت دیرم شده! کودک که بودم به هنگام ترس، آقای معلم را به خدا و امام و قرآن قسم میدادم خطکشم نزند! ترسیده بودم و به خدا و امام و قرآن قسمش دادم که با رفتنش کتک که چه! اعدامم نکند. اما نمی شنید رفت ادای ماندن را در آوردم و برای همیشه در آخرین قرار جا ماندم چیزهایی هست که نمی دانی/ @to_aromamkon .. ♥️
این بارانی که اواخر اسفند میبارد از قافله ی ابرهای پاییز جا مانده است خوب اگر گوش کنی حرف مهر را وسط کشیده @to_aromamkon .. ♥️
1/3 "ملاقات با مزاحم تلفنی" . گنگ بود همه چیز گنگ بود و رفتنت را در هر معادله ای جای گذاری میکردم جوابی به دست نمی آوردم. بعد از تو ، آن شهر جای ماندن نبود. فرار کردم از تو..ازخودم..از قول وقرارهایی که در نطفه خفه شد! ابتدا آن شهر و بعد از آن نتیجه ی افکارِ پریشانم میگفت این دنیا جای ماندن نیست... نشستم و پاییزِ هزار و سیصد و رفتنت را ورق زدم و ورق زدم و ورق زدم که رسیدم به خط پایان... نه ... گاهی هیچ دلیلی برای ماندن نیست. دلیل تو بودی...هوا تو بودی...نفس تو بودی و به خدا که رفتن به چشمانت نمی آمد! اما رفتی و مانده بودم که تاوان کدام گناهم را اینگونه پس میدهم؟ دنبال دلیل بودم اما نه...دیگر دلیلی برای ماندن نبود و داشتم صدای آمبولانس و صاحبِ این مسافرخانه را مرور میکردم که قرار بود فردا صبح نامه ای از جیبم خارج کنند که انتهایش نوشته: " برسد به دست آهو"! مرور میکردم و فضای سوت و کور این مسافرخانه صدایِ کلاغ هایِ همبستر رویِ شاخه ی خشکیده ی درختِ سیزده ساله را به رخِ تنهایی ام میکشید! از آخرین هم آغوشی مان چند ماه و چند روز و چند ساعت میگذشت اما بارها خواستم و نشد که بگویم نیازی به تکرارِ لمسِ لب و گیسویت نیست. همان اولین باری که در آغوش کشیدمت فراتر از تن و پیراهنم را بغل کردی و عطر سرد گردن ات تویِ مغزم پیچید! چند ماه و چند روز و چند ساعت است که شب و روزم را در طبقه ی بالای این مسافرخانه سَر میکُنم و بی خبرم که کجایی که چگونه که چرا بی من تنهایی؟ . سیزدهمین قرص را در دستان عرق کرده ام ریختم و چشمانم را بستم... همه چیز داشت تمام میشد اگر صدای تلفنم در نمی آمد! انتظارِ تماس هیچکس را نداشتم اما این شماره ی ناشناس... این شماره که زیاد هم ناشناس نبود و اصلا یادم نمی آید کِی...اما شماره اش را با نامِ مزاحم تلفنی ثبت کرده بودم. گفتم به درک و مُشتِ پُر از قرص را تا سینه بالا آوردم اما انگار مزاحمِ تلفنی داشت آن ور خط زجه میزد...! بی اختیار گوشی را جواب دادم که صدای گریه ی اش گوشم را تیغ کشید! انگار که تمام بغض اش به گریه آمیخته بود. الو گفتن هایم را نمیشنید اصلا و با نفس های منقطع فقط گریه میکرد. مبهوت گوش میکردم به صدایش که بعد از سی ثانیه تلفن را قطع کرد. در شوک بودم و آب دهانم پایین نمی رفت که پیام داد: "هیچ چیز نپرس فقط فردا باید ببینمت" و بعد هم آدرسی ارسال کرد. همه چیز داشت تمام میشد اما تماسِ این مزاحمِ تلفنی و صدای راز آلودش باعث شد تا خودِ صبح پلک نزدم و فردا چند ساعت زودتر سر قرار حاضر شدم... . ادامه دارد.. . @to_aromamkon .. ♥️
2/3 "ملاقات با مزاحم تلفنی" . اینکه من سرِ این قرار چه میکردم سوال بزرگی بود! سکوت لب های من در ازدحامِ آدم هایی که برای قدم زدن موضوعِ گَپ داشتند فضا را آلوده میکرد. من اینجا دنبال چه بودم؟ وقتی همه چیز تمام شده بود حرف های یک مزاحم تلفنی به چه دردم میخورد؟ اصلا این مزاحم تلفنی کیست؟!! این مزاحم؟ تابستان هشتاد و هشت شروع شد! دوازده شب زنگ میزد و سکوت میکرد. در تماس های اول مُصِر بودم که حرف بزند اما چند روز که گذشت به سکوتِ هم گوش میکردیم و تمام سعی مان این بود که دم و بازدم هایمان را با هم تنظیم کنیم و نهایتا میتوانستم صدایِ خنده های ریزش را بشنوم. از یک شب هایی به بعد جایِ سکوت را موسیقی هایی گرفت که در اوج بی کیفیتی دلنشین بود! دلنشین تر از کنسرت های چند هزار نفری! اما پایانِ این سکوت ختم شد به حرف های من... هر شب یک صفحه از " شب های روشن " را برایش میخواندم و بارِ سنگین درام را با نفس های عمیقش به من میفهماند. هنوز قصه به صفحه ی بیست و دو نرسیده بود که سرو کله ی آهو پیدا شد. من نیاز به ابراز عشق داشتم نیاز به در آغوش کشیدن! و این احمقانه ترین دلیل برای شروعِ یک رابطه است که در اوج حماقت تَن دادم! گُر گرفتم و داغ شدم و هر چه در چنته ی احساس داشتم رو کردم. اصلا نفهمیدم از کِی ... اما وسط اس ام اس بازی هایم با آهو ...مزاحم تلفنی را رد تماس میکردم. آنقدر بی هوا رد تماس کردم که دیگر فهمید سَرَم گرمِ دوست داشتنِ دیگری شده... گرم دوست داشتن کسی که بَد بودن اش را میدیدم اما تمام یاغی گری اش را با چشم و اَبرویی که برای همه خط و نشان میکشید معاوضه میکردم! باز هم نمی دانم از کِی اما تماسِ مزاحم تلفنی پایان یافت. گذشته بود....چند سالی بی خبر بودم و حالا منتظر آمدن اش به قرار...! اینکه چه قیافه ای دارد و چه شکلی ست برایم مهم نبود... فقط باید میدیدم اش چون تنها دلیلِ دیدن دوباره ی آفتاب تماسِ مشکوکِ او بود! . ادامه دارد... @to_aromamkon .. ♥️
3/3 "ملاقات با مزاحم تلفنی" . دو ساعت از وقتِ قرار گذشته بود و جواب تلفنم را نمی داد. چشمانم پلِ هوایی را نشانم دادند و پایان این قصه شاید پرواز به کفِ خیابان بود! صدای موسیقی در سرم میپیچید و خیابان را تلو تلو میخوردم. صد قدم مانده بود به پل هوایی که خواستم آخرین تماس را هم بگیرم...اما گوشی ام خاموش بود و از باجه ی تلفنی شماره اش را گرفتم. یک بوق و دو بوق که جواب داد... . بی معطلی گفتم چرا سرِ قرار نیامدی که قطع کرد...! عصبی شدم و دوباره شماره را گرفتم و اینبار همینکه پاسخ داد بی مقدمه حرف زد..: . تو شاید آذر رو اصلا یادت نباشه اما اون چند ساله که با رویای تو زندگی میکنه... از همون تابستونی که یک ماه طبقه ی بالای خونشونو اجاره کردید و اینجا موندید شروع شد... . از نظر اون تو یه دیوونه ی آروم بودی که راهی جز دوست داشتنت نداشت! اما میدونی واسه یه دخترِ روستایی گفتن اینکه عاشقِ پسری شده که هم دین و آیینش نیست تقریبا غیر ممکنه. تمام دلخوشی زندگیش زنگ زدن و گوش دادن به نفسات بود. از وقتی هم که براش داستان میخوندی شبا میرفت مینشست پشت بوم و زل میزد به ماه. نمیدونم یدفه چه مرگت شد و دیگه جوابشو ندادی اما آذر ازت متنفر نشد و اصلا انگار نه انگار... . بیشتر از قبل دوستت داشت... . همه ی مکالمه هاتونو ضبط کرده بود و هرشب گوش میداد و بعد میخوابید. ادامه ی اون داستانی هم که براش میخوندی رو نوشت... داشت با خیال تو زندگیشو میکرد که گفتن باید ازدواج کنی.. . اما واسه آدمی که این همه مدت با خیال تو خوابیده و بیدار شده سخته یه غریبه رو به خلوتش راه بده. ولی خب اینجا دخترا خودشون واسه خودشون تصمیم نمیگیرن. عقد کرد! امشب عروسیش بود که صبح موقع فرار از خونه باباش جلوشو گرفت. دوساعت پیش رگشو زد... میگن زندس...اما اگه زنده بمونه مرده... . اصلا زنده گی یعنی چی؟! نفس کشیدن بهانه ست... آذر مرده... . اگه زنده بمونه و تو کنارش نباشی مرده! من قسم خورده بودم اینارو بهت نگم اما خیلی ظلمه که آدم ندونه ینفر انقدر دوسش داره. . گفت و تلفن را قطع کرد و تنها تصویری که میدیدم چشمان سبزه روشنِ دختری با موهایِ بور بود که اسب سواری یادم میداد! آذر... . چقدر این نامِ پاییزی به رنگ موهایش می آمد. باید ادامه ی "شب های روشنِ" داستایوفسکی به قلم آذر را میخواندم! باید ادامه ی داستان را نه اینکه از پشت سیم های تلفن وقتی سرش روی پاهایم جا خوش کرده درِ گوشش زمزمه میکردم. شاید زیباترین نقطه ی اشتراک عشق این است که تو بهانه ی زنده گی او باشی و او تنها بهانه ی ادامه ی زنده گی تو! پایان @to_aromamkon .. ♥️
هر سالی که میگذرد تکه ای از ما در آن سال جا میماند تو را نمیدانم اما من در سالی که گذشت مثل تکه های یک پازل به هم ریختم و در این واپسین لحظات هر چه جستجو میکنم نمیدانم کدام تکه ام در کدام لحظه جا مانده! که اینگونه سردرگم و دلتنگ به سر میبرم @to_aromamkon .. ♥️
از جشن چهارشنبه سوری فقط همین نصیبم شده است که زل بزنم به آسمان و خدا خدا کنم بالن آرزوهایت روی بام خانه ی ما فرود بیاید! @to_aromamkon ..♥️