🎵مجله ی شمالی🎵
گلستان ،مازندران و گیلان
داستان 🌸 چشم آبی🌸 قسمت ششم از غصه ی زیاد چنان شوک شدم که حتی نتونستم گریه کنم زن غریبه گفت تو دیگه
داستان 🌸 چشم آبی🌸
قسمت هفتم
با رفتن مامان فریده تا یکهفته عموعلی و زنش با من خوب بودن و با اینکه از دلتنگی زیاد دلم داشت می ترکید ولی رفتار مهربانانه ی این خانواده کورسوی امیدی در قلبم روشن کرد و قلبم با آنکه غمگین بود هوایی بهاری داشت که دیری نپایید و با اولین طوفان بداخلاقی آن کورسو هم خاموش شد
از مراسم ساده ی هفتم تازه برگشته بودیم که زن عموعلی با سقلمه ای محکم به پهلوم گفت دیگه اشک و آه بسه اینجوری بچه هام با دیدن تو دلشون می پوسه برو صورتتو آب بزن و اون پیرهن گل گلی ای که فریده بهت داد رو بپوش بیا که از فردا باید دو برابر کار کنی تا این یکماه نبودنت جبران بشه
کار مگه تمومی داشت اول صبح باید ظرفهارو می شستم و برای خونه و دستشویی آب میگرفتم بعد باید می رفتم طویله رو تمیز میکردم بعدشم باید کاه مرغدونی رو عوض میکردم و تخم مرغ هارو جمع میکردم عمو علی هم هفته ای یک روز بارهارو بارِ اسب میکرد و خودش سوار اسب میشد و من باید تا جاده ی اصلی که راه زیادی بود پیاده کنار اسبش حرکت کنم و هر وقت یک کم عقب می افتادم با همون شلاقی که با اسب میزد به سرو صورتم میزد که اگه عقب بیفتی حیوانات درنده تورو میخورن من نمیتونم جواب زنمو بدم
وقتی به جاده ی اصلی می رسیدیم با اینکه هوا هنوز گرم نشده بود ولی من از سر و صورتم عرق می ریخت و عموعلی هر دفعه منتم میکرد که تو چقدر کثیفی بوی عرق میدی ولی وقتی خودم لباسامو بو میکردم بوی بدی نمی شنیدم نمیدونم عموعلی چرا بعد از فوت فریده با من لج شده بود
ما هم تا نزدیک ظهر تخم مرغ و پنیر و کره رو به رهگذران و مسافران می فروختیم و بعد بدون آب و آذوقه و پیاده برمیگشتیم
دیگه پاهام واقعا تحمل اینهمه پیاده روی رو نداشت و پاهای سفید و نرمم پینه بسته بود و پاشنه ی پام ترک برداشته بود و شبها چنان سوزشی داشت که تا نیمه های شب از درد بیدار بودم
یک روز بعدازظهر که همه در حال استراحت بودن زن عموعلی مجبورم کرد که برم از چشمه ی بالایی که خیلی دورتر بود آب بیارم میگفت آب اونجا خنکتره و واسه بچه ها مفیده
منم با اینکه خیلی خسته بودم اجباراً از کلبه بیرون اومدم و زیر تابش سوزان آفتاب به طرف چشمه راه افتادم وقتی به چندتا درخت بزرگ رسیدم زیر سایه ش نشستم و خواستم کمی خستگی در کنم اما یادم اومد لااقل برای خودم دعا کنم و برای مامان فریده بهشت آرزو کنم بعد از دعای زیاد در حق مامان فریده که انصافا در حقم مادری کرده بود دوباره دستامو گرفتم بالا و گفتم خدایا من تا کی باید عذاب بکشم
مگه دل کوچیکم چقدر جا داره که دلتنگی ننه لیلا و مامان فریده رو توش جا بدم اینهمه سختی و ترس و گرسنگی رو تحمل کنم یا به آینده ی تاریکم فکر کنم
با این قوم ستمگر چه کنم مگه من چه گناهی کردم که باید اینقدر سختی بکشم در حال گفتگو و دعا و گله بودم که پیرمردی با موهای سفید و بلند و لباسی روشن و از دور به من اشاره زد که بیا اما من ترسیدم و خواستم از خیر آب گرفتن بگذرم و به کلبه برگردم اما از زن عموعلی می ترسیدم چون خیلی بدجور کتکم میزد تمام تنم کبود بود و اگه دوباره کتک میخوردم شاید از کبودی ها خون میزد بیرون برای همین با خودم گفتم پیرمرد فوقش بخواد منو بکشه لااقل ازین سختی ها راحت میشم پیرمرد دوباره آروم صدام زد و گفت دختر کوچولو بیا باهات کار دارم
با تردید سر جایم ایستادم و دلمو به خدا سپردم گفتم اگه میخوای بلای دیگه ای به سرم بیاری بفرما من آماده ام خودت جون دادی خودتم میخوای بگیری من چیکاره باشم
پیرمرد آروم آروم اومد جلو و لبخند زد پیر مرد شیک پوش و سفیدرو بود و صدایی آرام و جذاب داشت و گفت ببین دختر جان درسته شاید مشکل داشته باشی شاید پدر و مادرت از خونه انداختنت بیرون ولی این رسمش نیست خدا مهربونتر از ما به ماست لابد میخواد یه زندگی خوب بهت بده الان داره امتحانت میکنه گفتم مگه حرفامو شنیدی
گفت من الان دو بار از کنارت رد شدم خواستم باهات حرف بزنم نگران بودم بترسی برای همین کمی دورتر رفتم
وقتی حرف میزد مهربانی ازش می بارید و وقتی دقت کردم دیدم چشماهیش مثل چشمان خودم آبیه با ذوق گفتم شما هم بخاطر چشماتون آواره ی اینجا شدین
گفت چی میگی دختر. من دو تا آبادی بالاتر می شینم و الان بخاطر یکی از دوستام دارم میرم شهر دیدم تو دلت گرفته است گفتم کمی باهات حرف بزنم سبک بشی
AHANGMAZANI❤️
☘کانال آهنگ مازنی☘👇
🎵مجله ی شمالی🎵
گلستان ،مازندران و گیلان
داستان 🌸 چشم آبی🌸 قسمت ششم از غصه ی زیاد چنان شوک شدم که حتی نتونستم گریه کنم زن غریبه گفت تو دیگه
ادامه ی قسمت هفتم
داستان🌸چشم آبی🌸
من هم نشستم و سیر تا پیاز زندگیمو براش تعریف کردم در حالی که اشک می ریخت گفت نگران نباش دخترجان
خدا خیلی بزرگه
گفتم ولی منو انگار نمیخواد
گفت این حرفو نزن من هیچوقت ازین مسیر آمد و رفت نمیکردم پس حتما خدا منو امروز سر راهت قرار داده که با هم درد دل کنیم
گفتم شما کی هستین و چرا میگین من نگران نباشم مگه شما از زندگی من چیزی می دونستید
گفت من یه رهگذرم و الان هم از زندگیت خیلی چیزا میدونم
وقتی با تعجب نگاهش کردم خندید و گفت تو خودت از زندگیت تعریف کردی بعدش گفت اسم محلتون چیه
وقتی اسم محلمونو گفتم دستی به سرم کشید و گفت میدونم سختی کشیدی ولی الان برو خونه ات بهت قول میدم فردا یه خبر خوب میشنوی تحمل کن دخترجان
گفتم اگه آب نگیرم زن عموعلی منو کتک میزنه
با مهربانی گفت پس با هم بریم چشمه آب بگیریم تا اینجا بهت کمک کنم
آب گرفتیم و برگشتیم و موقع خداحافظی گفت من هر حرفی بزنم اتفاق میفته ولی تو هم قول بده که اگه نیومدم و اون خبر خوبی که گفتم بهت نرسید حلالم کنی
گفتم چرا نمیخوای بیای
گفت آدم عمرش دست خودش نیست که اگه زنده بودم حتما میام
خواستم دستشو بگیرم که گفت تو دیگه دختر بزرگی شدی دوباره دستی به سرم کشید و گفت با تحمل سختی ها آدم قوی
میشه و با گله و شکایت نا امیدی میاد سراغ آدم
همیشه امیدوار باش
با ناراحتی ازش خداحافظی کردم
دوست داشتم همیشه کنارش باشم
ادامه دارد.....
نویسنده :سید ذکریا ساداتی
AHANGMAZANI❤️
☘کانال آهنگ مازنی☘
سعیدحسین زاده-چشم آبی4_5870817644742975229.mp3
زمان:
حجم:
3.5M
@TOEITA
┅────💞────┅
👌🌷تو ایتا🌷👌
5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💌 امام زمانم 💌
همه گویند به انگشت اشاره
مگر این عاشق دلسوخته
ارباب ندارد؟
تو کجایی گل نرگس
ز فراقت دل من تاب ندارد؟❤️🩹🌸🌱
@TOEITA
______💞__________
👌🌷توایتا🌷👌
7.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلام صبحتان بخیر
زندگی آغاز صبح است
میرقصد زندگی در جام چشم تو
@TOEITA
______💞__________
👌🌷توایتا 🌷👌
12.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✾࿐༅🍃🌸🍃༅࿐✾
دوشنبه 🌞 🖼
۶ دِ ماه ۱۵۳۵ تبری
۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۳ شمسی
۲۹ آوریل ۲۰۲۴میلادی
۲۰ شوال ۱۴۴۵ قمری
@TOElTA
...._________💞________....
👌🌷تو ایتا 🌷👌
6.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
@TOEITA
┅────💞────┅
👌🌷تو ایتا🌷👌
آهنگ کامل👇
دعا میکنم خداوند تمام دعاهای خوبتون رو بشنوه و اجابت کنه🙏🌸
@TOEITA
┅────💞────┅
👌🌷تو ایتا🌷👌
حراج هفتگی اجناس تک سایز و تک رنگ به پایین ترین قیمت ممکن👉
▫️
▫️
▫️
▫️
▫️
▫️
▫️
▫️
▫️
▫️
▫️
▫️
▫️
👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇
https://eitaa.com/hajiarzani1300
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حاج آقا قرائتی
😍😂😂😂
@TOEITA
┅────💞────┅
👌🌷تو ایتا🌷👌
به هوش مصنوعی گفتن ضرب المثل های معروف ایرانی رو به تصویر تبدیل کن
این اولیش😍👌
@TOEITA
┅────💞────┅
👌🌷تو ایتا🌷👌