13M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هفت آبشار بابل😍👌
@TOEITA
┅────💞────┅
👌🌷تو ایتا🌷👌
آهنگ کامل👇
رضوان آشکاران4_5886670429162050245.mp3
زمان:
حجم:
3.9M
رضوان آشکاران
رفیقون زار دارمه من زار زاری
پیرمردی بمو مه خواسگاری
جوانِ جا خدا خیری ندیمه
بغل.........😱😊
مه یار نادونه
@TOEITA
┅────💞────┅
👌🌷تو ایتا🌷👌
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلام من به مدینه
@TOEITA
┅────💞────┅
👌🌷تو ایتا🌷👌
12.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ز همدیگه جدا نشید
اینهمه بی وفا نشید
اونجا (قیامت) حساب کتاب داره
دکلمه ی زیبای پیرمرد رو بشنوید هم لذت داره و هم عبرت
@TOEITA
┅────💞────┅
👌🌷تو ایتا🌷👌
9.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خدایا مه دل جَووونه
@TOEITA
┅────💞────┅
👌🌷تو ایتا🌷👌
آهنگ کامل👇
@AHANGMAZANI4_5888922228975735255.mp3
زمان:
حجم:
2.3M
نادر عباسی
خدایا مه دل جَوونه
@TOEITA
┅────💞────┅
👌🌷تو ایتا🌷👌
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من که هر شب با خیالت
گرم صحبت می شوم
هر کجا هستی بخواب آرام جانم
🌛شب_بخیر ....🌜
@TOElTA
______💞__________
👌🌷تو ایتا 🌷👌
🎵مجله ی شمالی🎵
گلستان ،مازندران و گیلان
داستان 🌸 چشم آبی🌸 قسمت نهم بعد از چند ثانیه بی حرکت بودن صدای ننه لیلارو شنیدم که همینجور با عجله ب
داستان 🌸 چشم آبی🌸
قسمت دهم
چندسالی خونه ی پیرمرد موندیم و اون سالها بهترین سالهای زندگی من شد همیشه با خودم میگفتم کاش همون روزها زندگیم تموم میشد
پیرمرد که خودشو کربلایی رجب معرفی کرده بود اون روزی که رفتیم خونه اش ۵۹ سالش بود البته من بخاطر موهای سفیدش بهش میگفتم پیرمرد وگرنه کبلایی رجب مردی پرانرژی و سرحال بود و اگه موهاشو رنگ میکرد بیشتر از سی ،سی و پنجسال نشون نمیداد
خیلی مرد مهربون و مقیّدی بود و از هیچ تلاشی برای راحتی ما دریغ نکرد ننه لیلا که خودش را سربار این خانواده می دونست و مثل من نمیتونست در کارها کمک کنه اکثر شب ها گرسنه میخوابید تا اینکه یک روز سرناهار قبل از اینکه شروع به غذا خوردن کنیم کبلایی رجب گفت از امروز هر کس منو بیشتر دوست داره و از من راضیه تا سیر نشده از کنار سفره تکون نمیخوره
می بینید که الحمدالله از نظر خورد و خوراک مشکلی نداریم و همه چی به شکر خدا هست پس خواهش میکنم نذارین من شب ناراحت سر بر بالین بگذارم آخه حدیثی از پیامبر شنیدم که میفرماید اگه تو سیر بخوابی و همسایه ات گرسنه باشه باید به مسلمان بودنت شک کنی اونوقت من چجوری می تونم بگم مسلمونم و تو خونه ی خودم آدم گرسنه باشه
رو به خانمش گفت تو که دوست نداری من برم جهنم
خانمش گفت استغفرالله کبلایی این حرفا چیه میزنی
کبلایی گفت من حس میکنم ننه لیلا از ما خجالت میکشه شاید دارم اشتباه میکنم اما یه چیزی میگم تعجب کنید
خانم ما پارسال چندتا گاو و گوسفند داشتیم ؟
خانمش گفت ۲۵ تا بود
دوباره کبلایی گفت سال قبلش چندتا داشتیم
زنش گفت بیست و یکی بود که یکیشم مرد و ۲۰ تا مونده بود
گفت بنظر شما امسال چندتا داریم
زنش گفت من دیروز شمردم ۴۵ تا داریم
کبلایی گفت من که کار خاصی نکردم و از پارسال هم کمتر زحمت کشیدم
اگه گفتین چرا بیشتر شدن
زنش گفت چه میدونم شاید بخاطر قدم خیر این مادربزرگ و نوه مونه
کبلایی گفت نوه که هنوز کوچیکه مگه نشنیدین که میگن پیرها نعمت خونه ان
با خنده گفت هر چند ننه لیلامون از نظر چهره شبیه دخترای جووونه ولی از لحاظ سنی از همه ی ما بزرگتره من میدونم بخاطر حضور ننه لیلاست که وضعمون اینقدر خوب شده
از اون روز به بعد ننه لیلا انگار انرژی بیشتری گرفته باشه حتی گاهی به سودابه خانم زن کبلایی در پخت و پز کمک میکرد و چه دوران خوشی داشتیم
کربلایی رجب منو فرستاد مدرسه و اینقدر برای من خرج کرد که خیلی زود با همسن و سالهام همکلاس شدم و تا سال اول دبیرستان هیچ مشکلی نداشتیم
ننه لیلا کمی پاهاش درد میکرد اما هنوز توانایی راه رفتن داشت و من هم سرم به درس و کتاب بود و کبلایی از نجابت و سربزیری من بارها حتی در حضور من از من تعریف میکرد و میگفت خدا به ما بچه نداد اما یه نوه ای داد که کمبود همه چیو جبران کرد سودابه خانم هم خیلی منو دوست داشت من هم دیگه اون فریبای سابق نبودم شیک پوش و سرحال بودم و دوستان زیادی داشتم که اینقدر به من وابسته شده بودن گاهی مجبور بودم بهشون بگم که کمتر سراغ من بیان
تو مسیری که از روستا به شهر می رفتیم پسر چوپانی به اسم بهروز بود که بسیار سربه زیر مودب بود تو کل منطقه صحبت از مردانگی و معرفتش بود
بهروز ۲۷ ساله بود با چشمان سیاه و موهایی بلند
هیکلی درشت و مردانه داشت که اکثر جوانهای همسن و سالش ازش حساب میبردن و شنیدم که دانشگاه هم قبول شده بود اما بخاطر فوت پدرش و ازدواج مادرش با عموی بزرگش مجبور شدن همراه مادرشون تو خونه ی عمویشون ساکن بشن و بخاطر همین بهروز قید دانشگاه را زد اما با اینکه چوپانی میکرد همیشه همراهش کتابهای قطوری بود که خیلی دلم میخواست کتابهاشو بخونم اوایل وقتی صبح بطرف ایستگاه می رفتم هفته ای یکی دوبار تصادفا تو مسیرم میدیدمش اما بعدها هر روز می دیدمش و بعدترها متوجه شدم که برنامه شو طوری تنظیم میکرد که موقع رفتن من به دبیرستان در نزدیکترین مسیر ما باشه و حتی یکی دوبار هم سلام کرد اما جوابشو ندادم
تا اینکه یک روز سرد اواخر مهرماه که بهروز آماده میشد تا برای چرای گوسفندهاش به جاهای گرمتر کوچ کنه
من که تمام حواسم پیش بهروز بود در اثر غفلت تو رودخونه ی کنار جاده پرت شدم
ادامه دارد .....
نویسنده :سید ذکریا ساداتی
AHANGMAZANI❤️
☘کانال آهنگ مازنی☘
سعید صادقی-آی مرد چپون4_5861755779144486136.mp3
زمان:
حجم:
6.6M
سعید صادقی
آی مرد چپون
@TOEITA
┅────💞────┅
👌🌷تو ایتا🌷👌
373.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
السلام علیک یا صاحب الزمان(عج)❣
@TOElTA
_____💞__________
👌🌷تو ایتا 🌷👌
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلا___________م صبح بخیر
@TOlTA
┅────💞────┅
👌🌷تو ایتا 🌷👌
13.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✾࿐༅🍃🌸🍃༅࿐✾
یکشنبه 🌞 🖼
۱۲ دِ ماه ۱۵۳۵ تبری
۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۳ شمسی
۵ مه ۲۰۲۴میلادی
۲۶ شوال ۱۴۴۵ قمری
@TOElTA
...._________💞________....
👌🌷تو ایتا 🌷👌