3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رَفِق عاشقی نکن
فکرِ جدایی نکن
شه دلِّ زخمی نکن
@TOEITA
┅────💞────┅
👌🌷تو ایتا🌷👌
آهنگ کامل👇
@AHANGMAZANI4_5918252126848423426.mp3
زمان:
حجم:
4.2M
احمد نیکزاد -رفق عاشقی نکن
https://eitaa.com/joinchat/2125856775Cc4faf1e3b9
┅────💞────┅
👌🌷تو ایتا🌷👌
15.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
@TOEITA
┅────💞────┅
👌🌷تو ایتا🌷👌
@AHANGMAZANI4_5918252126848423470.mp3
زمان:
حجم:
3M
میلاد قهاری- چشم انتظار
@TOEITA
┅────💞────┅
👌🌷تو ایتا🌷👌
21M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کمی شاد باشید فعلا😍
@TOEITA
┅────💞────┅
👌🌷تو ایتا🌷👌
سعید شعبانی-سمایی پیام بازرگانی5_6176690088689271267.mp3
زمان:
حجم:
3.6M
پیام بازرگانی😍😍😄
خله شاده
@TOEITA
┅────💞────┅
👌🌷تو ایتا🌷👌
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بچه رو ببینید😍
دو دره سه هاده😄
@TOEITA
┅────💞────┅
👌🌷تو ایتا🌷👌
لگن سما شاد و اتوبوسی️کانال آهنگ مازنی _️.mp3
زمان:
حجم:
4.5M
خوب رستمی آماده ای؟😁
شه دس ره بزن دگمه ی سر😜😂
@TOEITA
┅────💞────┅
👌🌷تو ایتا🌷👌
9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مه براری و سالاری برقراری
@TOEITA
┅────💞────┅
👌🌷تو ایتا🌷👌
آهنگ کامل👇
@AHANGMAZANI4_5918252126848423487.mp3
زمان:
حجم:
7.4M
محمد کجوری
شاه برار ۲
https://eitaa.com/joinchat/2125856775Cc4faf1e3b9
┅────💞────┅
👌🌷تو ایتا🌷👌
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✨امیدوارم امشب کـه می خوابي
✨سفر زیبایی داشته باشی
✨بـه دنیای رویاهایت
🌙 شب بخیر
@TOEITA
_____💞__________
👌🌷توایتا 🌷👌
🎵مجله ی شمالی🎵
گلستان ،مازندران و گیلان
داستان 🌸 چشم آبی🌸 قسمت پانزدهم اونقدر با عجله در میزدن که هول شدم و بجای چادر پرده ی سفید پنجره رو
داستان 🌸 چشم آبی🌸
قسمت شانزدهم
تا فرداش حالم اصلا خوب نبود اما مطمئن بودم بهروز حتما سری به من میزنه و شایدم به من پیشنهاد بده با هم فرار کنیم من هم حتی نقشه های فرار را مرور میکردم و البته تصمیم داشتم به ننه لیلا و سودابه خانم بگم و بهشون تاکید کنم که به عموی بهروز نگن
هرچی به غروب نزدیکتر میشدم هیجان و دلهره ام بیشتر میشد و هرچه خورشید به قرارگاهش نزدیکتر میشد من نا امید و نا امید تر میشدم صدای اذان را که شنیدم تقریبا مثل پرنده ای که در اتاقی ناشناس گیر کرده باشد به در و دیوار میخوردم و خیلی از جاهای بدنم زخمی و کبود شده بود
دل تو دلم نبود و پیش خودم با بهروز دعوا داشتم که مرد حسابی اینموقع شب چجوری فرار کنیم نه ماشین است و نه من پایی برای پیاده اومدن دارم
اما به خودم میگفتم بهروز پسری نیست که بی گدار به آب بزنه
لابد یا با خودش موتوری چیزی میاره یا دوستاش کمکش میکنن
راستی دوستاشو چی صدا بزنم بگم داداش خوبه؟
اونا اگه به من بگن زن داداش از خجالت آب میشم
تو همین فکر و خیال بودم که ننه لیلا گفت چته تو الان دو ساعته نشستی کنار آتیش و فوت میکنی ظرفی رو آتیش نمی بینم که
گفتم ای وای پس قابلمه ی برنجمون کو
سودابه خانم خندید و گفت کنار حوض جا گذاشتی لابد منتظری گنجشکا بیارنش
اصلا حوصله ی خنده نداشتم
بلند شدم بطرف حوض حرکت کردم چند قدم بیشتر نرفته بودم که انگار کسی با یه چوب محکم زد تو سرم
قسمت پشت سرم چنان تیر کشید که چشمم سیاهی رفت همینقدر یادمه ننه لیلا و سودابه خانم با عجله از ایوون بطرف پله دویدن و فریاد میزدن دخترمون مرد بدبخت شدیم
بی حال و سست توی رختخواب دراز کشیده بودم خواستم بلند شم که سودابه خانم نذاشت
گفتم غذا نسوزه من چرا اینجام
سودابه خانم گفت چیزی نیست ظاهرا از گشنگی بی حال شدی از دیشب تا حالا لب به غذا نزدی
گفتم آخه در میزنن .گفت نه در نزدن صدای باده
گفتم گوش بزنگ باشید اگه در زدن منو خبر کنید
ننه لیلا گفت ما که دیگه کسی رو نداریم پسرم رجب که رفت کل محل سوت و کور شد دیگه کسی سراغ مارو نمیگیره راحت بخواب
با شنیدن کلمه ی راحت پوزخندی زدم و گفتم سرنوشت من و راحت بودن اختلاف داشتن سرنوشتم پیروز شد بعدش
گفتم ساعت چنده چرا اینقدر دیر کرده
سودابه خانم گفت ساعت نزدیک نه شبه ما هم هنوز شام نخوردیم کی قرار بود بیاد که دیر کرده؟
گفتم مامان فریده چرا پیداش نیست از صبح رفته سر چشمه هنور برنگشته
پاشم برم ببینم چی شده
سودابه خانم اشک می ریخت و ننه لیلا آروم آروم گریه میکرد
وقتی دوباره ساعت پرسیدم و گفت ساعت نه شده دیگه کاملا نا امید شدم اما بجای گله کردن دلواپس بهروز شدم گفتم لابد داشت میومد طرف ما عموش فهمید و دوباره زندونیش کرد
حالا من هم اشک می ریختم
سودابه خانم وقتی گریه های منو دید دستی به چشماش کشید و خندید و گفت خدا بیامرز نزدیکه دوماهه رفته ما تازه یادمون اومد براش گریه کنیم
فریبا جان پاشو بیا شام درست کنیم ننه لیلا دلش ضعف رفت
گریه دیگه بسه
بزور از جام پاشدم سرم هنوز کمی گیج می رفت بسختی تعادلمو حفظ کردم و رفتم بیرون صدای کل کشیدن و کف زدن اومد
فکر کردم لابد خیالاتی شدم اما سودابه خانم گفت ببین خدایا مصلحتتو شکر ما سه نفر گریه میکنیم دوتا خونه اونطرفتر جشن دارن و میخندن
همین نشونه ی اینه که غم و شادی هیچکدومش پایدار نیست ما هم یه روزی با صدای بلند می خندیم
دو سه تا خونه اونورتر خونه ی دوستم سهیلا بود سهیلا برادری نداشت خودشم آخرین دختر مجرد خونواده ش بود اگه خبری بود باید بمن میگفت
یعنی جشن کیه
دلم هزار راه رفت ولی از بهروز مطمئن بودم که هیچوقت سمت سهیلا نمیره چون خودش میگفت از اخلاقش متنفره
اصلا از دخترای زبونباز خوشش نمیومد و سهیلا که تصادفا یکی دوبار ما را در حال حرف زدن دید و مجبور شدم بهش بگم جریان چیه هر وقت به من و بهروز می رسید یک ریز زبون میریخت و می خندید
اما چرا باید درست شبی که قراره برای بهروز برن خواستگاری خونه ی سهیلا هم جشن باشه
باز بخودم گفتم دیوونه شدی دختر اگه قرار باشه کل دنیا روزی یک ازدواج صورت بگیره که دو هزار سال طول میکشه همه ی مجردا ازدواج کنن
اما از سهیلا دلخور شدم که بعد از فوت کربلایی رجب فقط یکبار همون روز اول دو دقیقه اومد فاتحه خوند و رفت و دیگه پیداش نشد
AHANGMAZANI❤️
☘کانال آهنگ مازنی☘👇