eitaa logo
🎵مجله ی شمالی🎵 گلستان ،مازندران و گیلان
6.5هزار دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
14.5هزار ویدیو
3 فایل
@seyyedzs ارسال کلیپ و آهنگ و تبلیغات http://eitaa.com/joinchat/2125725703C6cd4a9af27
مشاهده در ایتا
دانلود
سعید شعبانی-سمایی پیام بازرگانی5_6176690088689271267.mp3
زمان: حجم: 3.6M
پیام بازرگانی😍😍😄 خله شاده @TOEITA ┅────💞────┅ 👌🌷تو ایتا🌷👌
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بچه رو ببینید😍 دو دره سه هاده😄 @TOEITA ┅────💞────┅ 👌🌷تو ایتا🌷👌
لگن سما شاد و اتوبوسی️کانال آهنگ مازنی _️.mp3
زمان: حجم: 4.5M
خوب رستمی آماده ای؟😁 شه دس ره بزن دگمه ی سر😜😂 @TOEITA ┅────💞────┅ 👌🌷تو ایتا🌷👌
9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مه براری و سالاری برقراری @TOEITA ┅────💞────┅ 👌🌷تو ایتا🌷👌 آهنگ کامل👇
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✨امیدوارم امشب کـه می خوابي ✨سفر زیبایی داشته باشی ✨بـه دنیای رویاهایت 🌙 شب بخیر @TOEITA _____💞__________ 👌🌷توایتا 🌷👌
🎵مجله ی شمالی🎵 گلستان ،مازندران و گیلان
داستان 🌸 چشم آبی🌸 قسمت پانزدهم اونقدر با عجله در میزدن که هول شدم و بجای چادر پرده ی سفید پنجره رو
داستان 🌸 چشم آبی🌸 قسمت شانزدهم تا فرداش حالم اصلا خوب نبود اما مطمئن بودم بهروز حتما سری به من میزنه و شایدم به من پیشنهاد بده با هم فرار کنیم من هم حتی نقشه های فرار را مرور میکردم و البته تصمیم داشتم به ننه لیلا و سودابه خانم بگم و بهشون تاکید کنم که به عموی بهروز نگن هرچی به غروب نزدیکتر میشدم هیجان و دلهره ام بیشتر میشد و هرچه خورشید به قرارگاهش نزدیکتر میشد من نا امید و نا امید تر میشدم صدای اذان را که شنیدم تقریبا مثل پرنده ای که در اتاقی ناشناس گیر کرده باشد به در و دیوار میخوردم و خیلی از جاهای بدنم زخمی و کبود شده بود دل تو دلم نبود و پیش خودم با بهروز دعوا داشتم که مرد حسابی اینموقع شب چجوری فرار کنیم نه ماشین است و نه من پایی برای پیاده اومدن دارم اما به خودم میگفتم بهروز پسری نیست که بی گدار به آب بزنه لابد یا با خودش موتوری چیزی میاره یا دوستاش کمکش میکنن راستی دوستاشو چی صدا بزنم بگم داداش خوبه؟ اونا اگه به من بگن زن داداش از خجالت آب میشم تو همین فکر و خیال بودم که ننه لیلا گفت چته تو الان دو ساعته نشستی کنار آتیش و فوت میکنی ظرفی رو آتیش نمی بینم که گفتم ای وای پس قابلمه ی برنجمون کو سودابه خانم خندید و گفت کنار حوض جا گذاشتی لابد منتظری گنجشکا بیارنش اصلا حوصله ی خنده نداشتم بلند شدم بطرف حوض حرکت کردم چند قدم بیشتر نرفته بودم که انگار کسی با یه چوب محکم زد تو سرم قسمت پشت سرم چنان تیر کشید که چشمم سیاهی رفت همینقدر یادمه ننه لیلا و سودابه خانم با عجله از ایوون بطرف پله دویدن و فریاد میزدن دخترمون مرد بدبخت شدیم بی حال و سست توی رختخواب دراز کشیده بودم خواستم بلند شم که سودابه خانم نذاشت گفتم غذا نسوزه من چرا اینجام سودابه خانم گفت چیزی نیست ظاهرا از گشنگی بی حال شدی از دیشب تا حالا لب به غذا نزدی گفتم آخه در میزنن .گفت نه در نزدن صدای باده گفتم گوش بزنگ باشید اگه در زدن منو خبر کنید ننه لیلا گفت ما که دیگه کسی رو نداریم پسرم رجب که رفت کل محل سوت و کور شد دیگه کسی سراغ مارو نمیگیره راحت بخواب با شنیدن کلمه ی راحت پوزخندی زدم و گفتم سرنوشت من و راحت بودن اختلاف داشتن سرنوشتم پیروز شد بعدش گفتم ساعت چنده چرا اینقدر دیر کرده سودابه خانم گفت ساعت نزدیک نه شبه ما هم هنوز شام نخوردیم کی قرار بود بیاد که دیر کرده؟ گفتم مامان فریده چرا پیداش نیست از صبح رفته سر چشمه هنور برنگشته پاشم برم ببینم چی شده سودابه خانم اشک می ریخت و ننه لیلا آروم آروم گریه میکرد وقتی دوباره ساعت پرسیدم و گفت ساعت نه شده دیگه کاملا نا امید شدم اما بجای گله کردن دلواپس بهروز شدم گفتم لابد داشت میومد طرف ما عموش فهمید و دوباره زندونیش کرد حالا من هم اشک می ریختم سودابه خانم وقتی گریه های منو دید دستی به چشماش کشید و خندید و گفت خدا بیامرز نزدیکه دوماهه رفته ما تازه یادمون اومد براش گریه کنیم فریبا جان پاشو بیا شام درست کنیم ننه لیلا دلش ضعف رفت گریه دیگه بسه بزور از جام پاشدم سرم هنوز کمی گیج می رفت بسختی تعادلمو حفظ کردم و رفتم بیرون صدای کل کشیدن و کف زدن اومد فکر کردم لابد خیالاتی شدم اما سودابه خانم گفت ببین خدایا مصلحتتو شکر ما سه نفر گریه میکنیم دوتا خونه اونطرفتر جشن دارن و میخندن همین نشونه ی اینه که غم و شادی هیچکدومش پایدار نیست ما هم یه روزی با صدای بلند می خندیم دو سه تا خونه اونورتر خونه ی دوستم سهیلا بود سهیلا برادری نداشت خودشم آخرین دختر مجرد خونواده ش بود اگه خبری بود باید بمن میگفت یعنی جشن کیه دلم هزار راه رفت ولی از بهروز مطمئن بودم که هیچوقت سمت سهیلا نمیره چون خودش میگفت از اخلاقش متنفره اصلا از دخترای زبونباز خوشش نمیومد و سهیلا که تصادفا یکی دوبار ما را در حال حرف زدن دید و مجبور شدم بهش بگم جریان چیه هر وقت به من و بهروز می رسید یک ریز زبون میریخت و می خندید اما چرا باید درست شبی که قراره برای بهروز برن خواستگاری خونه ی سهیلا هم جشن باشه باز بخودم گفتم دیوونه شدی دختر اگه قرار باشه کل دنیا روزی یک ازدواج صورت بگیره که دو هزار سال طول میکشه همه ی مجردا ازدواج کنن اما از سهیلا دلخور شدم که بعد از فوت کربلایی رجب فقط یکبار همون روز اول دو دقیقه اومد فاتحه خوند و رفت و دیگه پیداش نشد AHANGMAZANI❤️ ☘کانال آهنگ مازنی☘👇
ادامه ی قسمت شانزدهم داستان 🌸چشم آبی 🌸 دوباره رفتم کنار حوض اما قابلمه برنج رو آتیش نبود و سودابه خانم گفت دست و صورتتو بشور برو خونه الان شام آماده میشه رفتم کنارش که بهش کمک کنم نذاشت و گفت تو ظاهرا حالت زیاد خوب نیست بنظرم بری استراحت کنی بهتره یکهویی به ذهنم رسید از سودابه خانم بپرسم گفتم مامان جون سهیلا مگه نامزد کرد گفت سهیلا کیه گفتم همینی که دوستم بود و گاهی میومد خونه مون دوتا خونه اونورتر میشینن همینی که الان صدای کل کشیدن از طرف خونه شون اومد گفت چیکار داری ما خودمون هزارتا کار مهمتر داریم دیگه مطمئن شدم سودابه خانم یچیزی رو از من پنهون میکنه گفتم خواهش میکنم گفت سهیلا فامیل همون زن سلیطه ای هست که دیشب اون الم شنگه رو به پا کرد ظاهرا سهیلا رو برای پسرش خواستگاری کردن پسرشو نمیشناسی یه محل سرش قسم میخورن خودم ندیدمش ولی کبلایی میگفت پسر خوبیه و روزای آخر میگفت اگه زنده موندم یجوری قاپشو میدزدم و نوه مونو بهش میندازیم سودابه در حالی که میخندید گفت البته شوخی میکردا ازش دلخور نشی کربلایی خیلی دوستت داشت و میگفت دختر خوشگلیه باید حواسمون باشه هول نشیم و به هر خواستگاری ندیمش باید یه داماد خوب پیدا کنیم مودب و کاری باشه بهروز تمام این شرایطو داره ولی شاید فریبا جون قبولش نکنه دلم برای کربلایی رجب هم تنگ شد چه مرد رازداری بود نه تنها به سودابه خانم نگفت که مارو دیده که با هم حرف میزدیم حتی یجوری وانمود کرده که من اصلا بهروزو ندیدم اگه کربلایی رجب زنده بود میرفتم سرمو میذاشتم رو شونه شو زار زار گریه میکردم میگفتم ای نامرد دیدی وفاکردن به قولی که به من دادی سخته رفتی و منو تنها گذاشتی آخرشم نتونستی قاپ پسره رو بدزدی و رفت با صمیمی ترین دوستم ازدواج کرد اما ازین حرفم پشیمون شدم و گفتم پدربزرگ منو ببخش تو تنها همدم و همراز من بودی کاش اینقدر زود نمی رفتی من دست تنها نمیتونم اینهمه غم و غصه رو تحمل کنم تو همین فکر بودم که صدای در اومد گفتم همین امشب که حالم خوش نیست باید باد می اومد سودابه خانم گفت باد کجا بود الان دارن در میزنن بیا با هم بریم در رو باز کنیم من می ترسم نمیدونم چجوری از پله ها رفتم پایین و چنان با ذوق می گفتم بله اومدم اومدم که سودابه خانم گفت خدا نکشتت دختر چخبرته تازه نا نداشتی یک قدم راه بری الان داری می دویی ادامه دارد..... نویسنده سید ذکریا ساداتی AHANGMAZANI❤️ ☘کانال آهنگ مازنی☘
ابی عالی-مدیون تو4_5812189846503961745.mp3
زمان: حجم: 3.4M
ابی عالی قسم نده بی تو جایی نشومه غیرِ تو عاشق کسی نَوومه https://eitaa.com/joinchat/2125856775Cc4faf1e3b9 ┅────💞────┅ 👌🌷تو ایتا🌷👌
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلام امام زمانم ❤️ السلام علیڪ یا صاحب الزمان ✋ ✍امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف : فاصله شيعيان از ما به اندازه گناهانشان است. گفتم که روي خوبت از من چرا نهانست گفتا تو خود حجابي ورنه رخم عيانست @TOEITA _______💞___________ 👌🌷توایتا 🌷👌