@AHANGMAZANI4_5922370772852020092.mp3
زمان:
حجم:
1.9M
مجید احمدی
جدید
https://eitaa.com/joinchat/2125856775Cc4faf1e3b9
┅────💞────┅
👌🌷تو ایتا🌷👌
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📣 بارش باران هم مانع حضور پرشور ساروی ها و مازندرانی ها در آیین استقبال از رئیس جمهور نشد. 😍
@TOEITA
┅────💞────┅
👌🌷تو ایتا🌷👌
17.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یار یار یار یار
دشت سر بنفشه جور قشنگی ته😍
@TOEITA
┅────💞────┅
👌🌷تو ایتا🌷👌
@AHANGMAZANI️میلاد قربانی_️.mp3
زمان:
حجم:
2.4M
میلاد قربانی
https://eitaa.com/joinchat/2125856775Cc4faf1e3b9
┅────💞────┅
👌🌷تو ایتا🌷👌
32.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این مداحی اربعین رو خیلی دوست دارم
😍😍😔
https://eitaa.com/joinchat/2125856775Cc4faf1e3b9
┅────💞────┅
👌🌷تو ایتا🌷👌
19.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نشاکرا خدا قوت🙏😍
@TOEITA
┅────💞────┅
👌🌷تو ایتا🌷👌
علی گرایلی-کشاورز4_5967331942205495584.mp3
زمان:
حجم:
3.9M
علی گرائیلی- بینج کر(کشاورز)
@TOEITA
┅────💞────┅
👌🌷تو ایتا🌷👌
7.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ندومبه
آهنگ شاده مره جنون دس هدائه😍😂😂😂
https://eitaa.com/joinchat/2125856775Cc4faf1e3b9
┅────💞────┅
👌🌷تو ایتا🌷👌
@AHANGMAZANI4_5922741600328356768.mp3
زمان:
حجم:
9.5M
کمیل کولایی-کدخدا
😄😂😍
https://eitaa.com/joinchat/2125856775Cc4faf1e3b9
┅────💞────┅
👌🌷تو ایتا🌷👌
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خداوندا
دوستانے دارم
آیینہ تمام نماے مهر...
رسمشان معرفت،
ڪردارشان جلاے روح،
و یادشان صفاے دل.
پس آنگاہ ڪہ دست نیاز
بہ سوے تو می آورند
پرڪن از آنچہ ڪہ
در مرام خدایے توست🤲
🌙شبتون آروم،در پناه حق
@TOEITA
______💞__________
👌🌷توایتا 🌷👌
🎵مجله ی شمالی🎵
گلستان ،مازندران و گیلان
داستان 🌸 چشم آبی🌸 قسمت شانزدهم تا فرداش حالم اصلا خوب نبود اما مطمئن بودم بهروز حتما سری به من میزن
داستان 🌸 چشم آبی🌸
قسمت هفدهم
وقتی درو باز کردم چشمام از تعجب گرد شد از دیدن پیرمرد شیک پوش با ریش های بلند و کاملا شبیه به کربلایی رجب تعجب کردم و وقتی به پشت سرم نگاه کردم که سودابه خانم را صدا بزنم دیدم سودابه خانم نزدیک به من فرش زمین
شده
گفتم مامان جون چه خبری بهتر از دیدن کربلایی رجب چرا پس افتادی ؟
اما وقتی به حرفای خودم دقت کردم یادم اومد کربلایی رجب مدتی است که از دنیا رفته پس این پیرمرد کیه که اینقدر شبیه کربلایی رجبه و اینموقع شب اینجا پیداش شد ازین فکر ترسیدم
پیرمرد کمی دستپاچه شد و گفت کاش نمی اومدم ولی امروز صبح ینفر یه پیغام از طرف کربلایی رجب به من داد البته گفت پیامش مال سه ماه پیشه ولی من چون ایران نبودم تازه امروز پیامشو گرفتم نمی خواستم بیام اما نمیدونم چرا دیگه دلم طاقت نیاورد و اومدم
خدایا کاش منو می کشتی و راحت میشدم
به هر سختی بود سودابه خانم را از زمین بلند کردم و بردم سمت ایوون سودابه خانم هم کمی حالش بهتر شد و اشاره زد که به اون بگو نیاد من از دیدنش حالم بد میشه
گفتم مامانجون اون پیرمرد که گناهی نداره فقط شبیه کربلایی رجبه
بعدشم یادم نمیاد مهمونی پشت در این خونه مونده باشه مگه یادتون رفت پدربزرگ گفت حتی بعد از من هم نذارین در این خونه بسته بشه؟ می گفت خونه ای که سر سفره اش مهمون ننشینه برکت سفره اش حتما میره
پیرمرد که حرفای سودابه رو شنیده بود خطاب به من گفت حق داره من برادر عاقلی نبودم و بدرد هیچی نمیخورم
ولی امشب مجبور شدم بیام
حدس زدم داداش رجب که قید منو زده بود لابد با من کار مهمی داره که پیغوم فرستاده حتی اگه هرچی به من بگه سکوت میکنم ولی دوس دارم ببینمش و ازش حلالیت بخوام
حالم زیاد خوش نیست زن داداش!
سودابه خانم گفت خودت میگی سه ماه پیش پیام داده تازه یادت اومد بیای؟
پیرمرد گفت من که گفتم نبودم پیام رجب امروز بمن رسید حتی الانم روم نمیشد بیام ولی واقعا دلم براش تنگ شده من برادر خوبی نبودم
سودابه خانم زد زیر گریه و گفت داداشت دیگه اینجا نیست
دیگه هیچوقت نمیاد خیالت تخت
اگه دلت پیش خونه و چندتا چارپامون هست بفرما بیا بگیرشون فقط تا فردا فرصت بده که ما جایی را پیدا کنیم
نمی خواد باز سند رو کنی کربلایی به من سفارش کرد همینجوری که من برای مال دنیا هیچوقت به عزیزانم پشت نکردم تو هم همینکار رو بکن
پیرمرد گفت ببین سودابه خانم بخدا برای گرفتن چیزی نیومدم
فقط چند دقیقه میخوام با داداشم بشینم ببینم چه کار مهمی بود که با اینکه میدونست به پیغوم پسغوماش محل نمیذارم ولی باز یکیو فرستاد که از من خواهش کنه بهش سر بزنم
سودابه خانم بغضش دوباره شکست و گفت یعنی باور کنم خبر نداری
پیرمرد گفت نه به جان خودم نمیدونم اصلا چیکارم داره
سودابه خانم زد زیر گریه و گفت داداشت از دستمون رفت الان چندین روزه که چراغ خونه مون خاموش شده
پیرمرد پاهاش سست شد و همونجا کنار حوض نشست و با دستش زد رو پیشونیش و گفت ای خدا تو که میخواستی منو آگاه کنی لااقل چند ماه زودتر اینکار رو میکردی من الان چیکار کنم و زد زیر گریه چنان ضجه میزد که دلم براش سوخت و یادم رفت من با چه ذوقی رفتم درو باز کردم و منتظر کی بودم
از سودابه خانم خواهش کردم که گذشت کنه این پیرمرد تو این محل غریب سرپناهی نداره
مامان سودابه هنوز عصبانی و ناراحت بود و گفت تو چرا اینقدر سنگشو به سینه میزنی با اینکه از طرز حرف زدنش دلخور شدم اما راست میگفت یه چیز عجیبی منو به سمت پیرمرد میکشید انگار سالها می شناسمش البته همه ش بخاطر شباهتش با کربلایی رجب بود مخصوصا بار اولی که کربلایی رجب رو تو محل پایین دیده بودمش زمانی که تو اوج بدبختی بودم
رفتم کنار پیرمرد نشستم و گفتم واقعا کربلایی رجب رو اذیت کردین؟ اون مرد که اینقدر خوب بود من تو این سنم مطمئنم مرد خوبی بود شما که بزرگترین و سن و سالی ازتون گذشته حتما بهتر می دونید
گفت آره دخترم مرد خوبی بود ولی من نفهمیدم آدم نفهم که شاخ و دم نداره اگه گذر عمر میخواست آدمو عاقل کنه ابوجهل تو ۵۴ سالگی در کمال جهل و نادانی نمی مرد
گفتم بلانسبت الان بریم تو اتاق یه چایی بخورین خستگی در کنین خدا کسانی رو بخشیده که اشتباهات ما در مقابل کارهای اونا هیچه
نگاهی از مهر و محبت بمن انداخت و در همون تاریکی شب متوجه شدم تنها تفاوتش با کربلایی رجب چشماشه
چشم پیرمرد آنقدر سیاه بود که کوچکترین نوری که بهش میخورد رو منعکس میکرد
@TOEiTA
AHANGMAZANI❤️
☘کانال آهنگ مازنی☘👇