eitaa logo
🎵مجله ی شمالی🎵 گلستان ،مازندران و گیلان
6.5هزار دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
14.5هزار ویدیو
3 فایل
@seyyedzs ارسال کلیپ و آهنگ و تبلیغات http://eitaa.com/joinchat/2125725703C6cd4a9af27
مشاهده در ایتا
دانلود
32.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این مداحی اربعین رو خیلی دوست دارم 😍😍😔 https://eitaa.com/joinchat/2125856775Cc4faf1e3b9 ┅────💞────┅ 👌🌷تو ایتا🌷👌
19.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نشاکرا خدا قوت🙏😍 @TOEITA ┅────💞────┅ 👌🌷تو ایتا🌷👌
علی گرایلی-کشاورز4_5967331942205495584.mp3
زمان: حجم: 3.9M
علی گرائیلی- بینج کر(کشاورز) @TOEITA ┅────💞────┅ 👌🌷تو ایتا🌷👌
7.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ندومبه آهنگ شاده مره جنون دس هدائه😍😂😂😂 https://eitaa.com/joinchat/2125856775Cc4faf1e3b9 ┅────💞────┅ 👌🌷تو ایتا🌷👌
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خداوندا دوستانے دارم آیینہ تمام نماے مهر... رسمشان معرفت، ڪردارشان جلاے روح، و یادشان صفاے دل. پس آنگاہ ڪہ دست نیاز بہ سوے تو می آورند پرڪن از آنچہ ڪہ در مرام خدایے توست🤲 🌙شبتون آروم،در پناه حق @TOEITA ______💞__________ 👌🌷توایتا 🌷👌
🎵مجله ی شمالی🎵 گلستان ،مازندران و گیلان
داستان 🌸 چشم آبی🌸 قسمت شانزدهم تا فرداش حالم اصلا خوب نبود اما مطمئن بودم بهروز حتما سری به من میزن
داستان 🌸 چشم آبی🌸 قسمت هفدهم وقتی درو باز کردم چشمام از تعجب گرد شد از دیدن پیرمرد شیک پوش با ریش های بلند و کاملا شبیه به کربلایی رجب تعجب کردم و وقتی به پشت سرم نگاه کردم که سودابه خانم را صدا بزنم دیدم سودابه خانم نزدیک به من فرش زمین شده گفتم مامان جون چه خبری بهتر از دیدن کربلایی رجب چرا پس افتادی ؟ اما وقتی به حرفای خودم دقت کردم یادم اومد کربلایی رجب مدتی است که از دنیا رفته پس این پیرمرد کیه که اینقدر شبیه کربلایی رجبه و اینموقع شب اینجا پیداش شد ازین فکر ترسیدم پیرمرد کمی دستپاچه شد و گفت کاش نمی اومدم ولی امروز صبح ینفر یه پیغام از طرف کربلایی رجب به من داد البته گفت پیامش مال سه ماه پیشه ولی من چون ایران نبودم تازه امروز پیامشو گرفتم نمی خواستم بیام اما نمیدونم چرا دیگه دلم طاقت نیاورد و اومدم خدایا کاش منو می کشتی و راحت میشدم به هر سختی بود سودابه خانم را از زمین بلند کردم و بردم سمت ایوون سودابه خانم هم کمی حالش بهتر شد و اشاره زد که به اون بگو نیاد من از دیدنش حالم بد میشه گفتم مامانجون اون پیرمرد که گناهی نداره فقط شبیه کربلایی رجبه بعدشم یادم نمیاد مهمونی پشت در این خونه مونده باشه مگه یادتون رفت پدربزرگ گفت حتی بعد از من هم نذارین در این خونه بسته بشه؟ می گفت خونه ای که سر سفره اش مهمون ننشینه برکت سفره اش حتما میره پیرمرد که حرفای سودابه رو شنیده بود خطاب به من گفت حق داره من برادر عاقلی نبودم و بدرد هیچی نمیخورم ولی امشب مجبور شدم بیام حدس زدم داداش رجب که قید منو زده بود لابد با من کار مهمی داره که پیغوم فرستاده حتی اگه هرچی به من بگه سکوت میکنم ولی دوس دارم ببینمش و ازش حلالیت بخوام حالم زیاد خوش نیست زن داداش! سودابه خانم گفت خودت میگی سه ماه پیش پیام داده تازه یادت اومد بیای؟ پیرمرد گفت من که گفتم نبودم پیام رجب امروز بمن رسید حتی الانم روم نمیشد بیام ولی واقعا دلم براش تنگ شده من برادر خوبی نبودم سودابه خانم زد زیر گریه و گفت داداشت دیگه اینجا نیست دیگه هیچوقت نمیاد خیالت تخت اگه دلت پیش خونه و چندتا چارپامون هست بفرما بیا بگیرشون فقط تا فردا فرصت بده که ما جایی را پیدا کنیم نمی خواد باز سند رو کنی کربلایی به من سفارش کرد همینجوری که من برای مال دنیا هیچوقت به عزیزانم پشت نکردم تو هم همینکار رو بکن پیرمرد گفت ببین سودابه خانم بخدا برای گرفتن چیزی نیومدم فقط چند دقیقه میخوام با داداشم بشینم ببینم چه کار مهمی بود که با اینکه میدونست به پیغوم پسغوماش محل نمیذارم ولی باز یکیو فرستاد که از من خواهش کنه بهش سر بزنم سودابه خانم بغضش دوباره شکست و گفت یعنی باور کنم خبر نداری پیرمرد گفت نه به جان خودم نمیدونم اصلا چیکارم داره سودابه خانم زد زیر گریه و گفت داداشت از دستمون رفت الان چندین روزه که چراغ خونه مون خاموش شده پیرمرد پاهاش سست شد و همونجا کنار حوض نشست و با دستش زد رو پیشونیش و گفت ای خدا تو که میخواستی منو آگاه کنی لااقل چند ماه زودتر اینکار رو میکردی من الان چیکار کنم و زد زیر گریه چنان ضجه میزد که دلم براش سوخت و یادم رفت من با چه ذوقی رفتم درو باز کردم و منتظر کی بودم از سودابه خانم خواهش کردم که گذشت کنه این پیرمرد تو این محل غریب سرپناهی نداره مامان سودابه هنوز عصبانی و ناراحت بود و گفت تو چرا اینقدر سنگشو به سینه میزنی با اینکه از طرز حرف زدنش دلخور شدم اما راست میگفت یه چیز عجیبی منو به سمت پیرمرد میکشید انگار سالها می شناسمش البته همه ش بخاطر شباهتش با کربلایی رجب بود مخصوصا بار اولی که کربلایی رجب رو تو محل پایین دیده بودمش زمانی که تو اوج بدبختی بودم رفتم کنار پیرمرد نشستم و گفتم واقعا کربلایی رجب رو اذیت کردین؟ اون مرد که اینقدر خوب بود من تو این سنم مطمئنم مرد خوبی بود شما که بزرگترین و سن و سالی ازتون گذشته حتما بهتر می دونید گفت آره دخترم مرد خوبی بود ولی من نفهمیدم آدم نفهم که شاخ و دم نداره اگه گذر عمر میخواست آدمو عاقل کنه ابوجهل تو ۵۴ سالگی در کمال جهل و نادانی نمی مرد گفتم بلانسبت الان بریم تو اتاق یه چایی بخورین خستگی در کنین خدا کسانی رو بخشیده که اشتباهات ما در مقابل کارهای اونا هیچه نگاهی از مهر و محبت بمن انداخت و در همون تاریکی شب متوجه شدم تنها تفاوتش با کربلایی رجب چشماشه چشم پیرمرد آنقدر سیاه بود که کوچکترین نوری که بهش میخورد رو منعکس میکرد @TOEiTA AHANGMAZANI❤️ ☘کانال آهنگ مازنی☘👇
ادامه ی قسمت هفدهم داستان 🌸چشم آبی 🌸 وقتی به ایوون رسیدیم پیرمرد به سودابه خانم که زانوهاشو بغل کرده بود و با حال غمگینی نشسته بود دوباره سلام کرد مامان سودابه جواب سلامشو داد و گفت داداش اگه بدونی چقدر دوستت داشتم تو مارو از دیدن خودتم محروم کردی تو به خودتم بد کردی پیرمرد گفت می دونم الان اومدم اگه از دستم بر بیاد تا حدودی جبران کنم سودابه خانم گفت چجوری آخه کدوم مشکلتو میخوای حل کنی تو که رحم به ..... پیرمرد گفت خواهش میکنم ادامه نده من دیگه طاقت هیچی رو ندارم اون شب بعد از خوردن شام پیرمرد تازه سرحرف اومده بود و از خودش و زندگیش گفت ازینکه زن و بچه ش طردش کردن و خودش تنهایی زندگی میکنه گفت وضع اقتصادیم زیادی خوبه یمدت خارج بودم ولی نمیدونم چرا این اواخر حتی لحظه شماری میکردم که برگردم نمیدونم چرا از پول و ثروت بدم میاد سودابه گفت همون ثروتی که برای به دست آوردنش رحم به صغیر و کبیر نکردی؟ پیر مرد گفت قبلا هرچی میگفتی برام مهم نبود اما الان دیگه طاقت نیش و کنایه رو ندارم خواهش میکنم منو ببخش میدونم داداشم منو بخشیده تو هم اونقدر مهربونی که خلاصه حلالم می کنی اما... زد زیر گریه و میون هق هق گریه هاش مقطع مقطع گفت اما..‌.. یه اشتباه..... بزرگ ......تو زندگیم هست ....که هیچ جوره...... جبران نمیشه دلم براش پاره بشه که با چشمانی اشکبار و پر از التماس نگاهم میکرد اما من بیرحمانه از بغلم جداش کردم و ....‌ یهو انگار چیزی یادش اومده باشه گفت داداشم نباشه من که کاری از دستم برنمیاد من الان چیکار کنم حال پیرمرد اصلا خوب نبود و نمیدونم چرا تپش قلبم زیاد شد چرا با گریه ی پیرمرد اینقدر باید حالم خراب بشه چرا مهرش به دلم افتاده یعنی اینکارام دست من نیست و از لج بهروز اینجوری شدم از افکارم ترسیدم پیرمرد هم برایم معمایی شده بود یعنی چه خطایی کرد که جبرانش سخته پیر مرد گفت حاضرم کل زندگی و دار و ندارم و عمرمو بدم برگردم این یه لکه ی سیاه زندگیمو پاک کنم اومدم وجب به وجب ایرانو بگردم و گمشده مو پیدا کنم کسی که خودم گمش کردم امیدوار بودم داداش رجب کمکم کنه اما از اقبال سیاه من اونم رفت و منو با غمم تنها گذاشت سودابه خیلی آروم گفت خدا بزرگه نا امید نباش ادامه دارد..... نویسنده سید ذکریا ساداتی @TOEITA AHANGMAZANI❤️ ☘کانال آهنگ مازنی☘
@AHANGMAZANI4_5906839316411191301.mp3
زمان: حجم: 2.1M
ابوالفضل متو -شه برار دا @TOEITA ┅────💞────┅ 👌🌷تو ایتا🌷👌
5.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلا____م آقای مهربان سلام یا مهدی💚 امام_زمان @TOEITA ______💞___________ 👌🌷توایتا 🌷👌
12.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صبحتان به زیبایی بهشت ونعمتهای خداوند مهربان سلا_____________م😍 صبحتان بهروز 🙏 @TOEITA ______💞___________ 👌🌷تو ایتا 🌷👌
13.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امه مازندران خطه ی شیران کلیپ جذاب @TOEITA ______💞__________ 👌🌷تو ایتا 🌷👌