eitaa logo
🎵مجله ی شمالی🎵 گلستان ،مازندران و گیلان
6.5هزار دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
14.6هزار ویدیو
3 فایل
@seyyedzs ارسال کلیپ و آهنگ و تبلیغات http://eitaa.com/joinchat/2125725703C6cd4a9af27
مشاهده در ایتا
دانلود
آهنگ جدید رو از دست ندین بعد از پست پایینی👇😍
@AHANGMAZANI4_5949502356138758638.mp3
زمان: حجم: 5.9M
جابر رجبی یار جان جدید @TOEITA ┅────💞────┅ 👌🌷تو ایتا🌷👌
11.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
@TOEITA ┅────💞────┅ 👌🌷مجله ی شمالی🌷👌 آهنگ کامل 👇
@AHANGMAZANI4_5951822798119768496.mp3
زمان: حجم: 7.6M
مجید حسینی کوهی دلبر- جدید 💥 https://eitaa.com/joinchat/2125856775Cc4faf1e3b9 ┅────💞────┅ 👌🌷تو ایتا🌷👌
🎵مجله ی شمالی🎵 گلستان ،مازندران و گیلان
داستان 🌸 چشم آبی🌸 قسمت بیستم من گفتم ما که اصلا نخوابیدیم پس خواهش میکنم یکی دو ساعت استراحت کنید
داستان 🌸 چشم آبی🌸 قسمت بیست ویکم من فقط تا همینجا رو شنیدم و دیگه متوجه نشدم چی گفت رفتم گوشه ای نشستم و به غروب آفتاب که اینبار غمگین ترین غروب زندگیم رو به نمایش گذاشته بود خیره شدم و اشک می ریختم نمیدونم چه مدت متوجه اطرافم نبودم اما وقتی سرمو برگردوندم از دیدن چهره ی غمگین و حالت پشیمونی بابا ابراهیم حالم بدتر شد بابا ابراهیم بی صدا گریه میکرد و اشک می ریخت صورتش خیس شده بود رفتم کنارش نشستم و دستشو گرفتم تو دستم و گفتم شما دیگه چرا؟ با تعجب گفت من دیگه چرا؟ من از اون لحظه ای که متوجه شدم دخترمی دیگه برای خودم هیچ غصه ای ندارم غم تو غم منه و فقط با شادی تو دلم شاد میشه وقتی به چشمهای بابا ابراهیم نگاه کردم با خودم گفتم اگه پیداش نمیشد من یکتنه حریف این غم نبودم واقعا داشتن پدر نعمته در روزهای سخت این نعمت بیشتر به چشم میاد دستشو بوسیدم و گفتم پدرجان میدونستی خوشحالی تو هم خوشحالی منه تو اشک میریزی دلم یجوری میشه بزور لبخند زد و گفت اگه بدونم با خوشحالی من حال دلت خوب میشه از الان تا آخرین نفس فقط برات می خندم تا چند دقیقه ساکت بودیم و فقط به همدیگه نگاه میکردیم هردومون سعی میکردیم خودمونو آروم نشون بدیم اما من نتونستم و دوباره زدم زیر گریه و گفتم یعنی چیشده بنظرت گفت حاضری بقیه ی حرفامو بشنوی گفتم چیشده مگه نمیگی بهروز گم شد دیگه چه خبری بدتر از این ؟ گفت من تو محلشون پرس و جو کردم خیلی ها گفتن بهروز کسی نیست که بخاطر یه مشکل بذاره بره و بعضی ها هم از حرف زدن با من اکراه داشتن اما گشتم و گشتم آخرش یکیو پیدا کردم که میگفت دوست بهروزه دوستش می گفت بهروز گم نشده مطمئنم یه بلایی سرش آوردن چند روز پیش با هم بودیم میگفت با عمو و مادرش سر برنامه ی خواستگاری گذاشتن حرفشون شده و وقتی گفت من به هیچ عنوان نمیام عموش تهدیدش کرد که ببینیم کی برنده ی این نبرد میشه ببینم فریبا جان مگه بهروز خودش پدر نداره که عموش باید براش تصمیم بگیره گفتم پدرش خیلی سال پیش عمرشو داد به شما و عموش با مادرش ازدواج کرد گفت آهان پس اینجوری بود که دوستش با نفرت در مورد عموی بهروز حرف میزد میگفت بهروز بخاطر برادر و خواهراش مجبوره سکوت کنه ولی تا کی آخه میگفت دیروز صبح اومد از من خداحافظی کرد گفت شاید با عمو درگیر بشم و با برادر و خواهرام ازینجا برم ولی اگه مشکلی برام پیش اومد مواظبشون باش هرچی بهش گفتم این کار درستی نیست گفت چاره ای ندارم ولی غروب متوجه شدم برادر و خواهراش خونه ان چون مطمئنم بهروز بدون اونا جایی نمیره بخاطر همین میگم یه بلایی سرش اومده گفتم یعنی چی؟ گفت چمیدونم عمو که اینقدر بیرحم نیست بخواد بلایی سرش بیاره گفتم اتفاقا از این عمو هرچی بگی برمیاد دوباره به بابا ابراهیم نزدیکتر شدم و گفتم باباجون گفت جانم گفتم می تونی بهروز رو پیدا کنی ؟ اگه پیداش کردی بگو فریبارو میخوام با خودم ببرم و فریبا دیگه دوستت نداره با بغض ادامه دادم بگو دیگه اسم فریبا رو نیاره برای خودم نمیگما دلم نمیخواد بخاطر من بهروز زجر بکشه و دوباره زدم زیر گریه از فرداش کار بابا ابراهیم گشتن دنبال بهروز بود هرجایی که به ذهنش می رسید گشت اما اثری از بهروز پیدا نکرد بابا میگفت از همه پرس و جو کرده هیچکس رفتن بهروز را ندیده بود حتی با مادرش یواشکی صحبت کرده که اگه چیزی میدونه بگه اما مادرش هم میگفت هیچ خبری ازش نداره اینجوری هم که دوستش میگفت شبانه هم نرفته چون از همون صبح که به دوستش گفت قصد داره با برادرو خواهراش فرار کنه دیگه کسی اونو ندید من بیشتر از قبل نگران شدم و بی هوا گفتم یعنی عموش اونو کشته؟ بابا ابراهیم گفت دخترم حرف غیر منطقی نزن درسته میگی عموش بداخلاق بوده ولی نمیشه گفت قاتله این حرفت اگه درست نباشه که انشاالله هم نیست گناه بزرگیه که جز خودش هیچکس نمیتونه ببخشه حتی خدا هم میگه از حق خودم میگذرم ولی از حق الناس نخواهم گذشت گفتم یعنی بهروز زنده است بابا گفت انشاالله اما چنان محکم نبود که دلم قرص بشه نمیدونستم چیکار کنم یه روز که بابا ابراهیم به بهانه بیماری رفته بود شهر موقع غروب برگشت و پشت سرهم در میزد گفتم کیه گفتم منم بابات گفتم پدرجان شما که دیگه احتیاج نیست در بزنی گفت تا نیای درو باز نکنی من نمیام تو وقتی در رو بار کردم یه ماشین شیک و مدل بالا دیدم که توش پر بود از وسایل گفتم کو راننده ش مگه این ماشینا هم مسافرکشی میکنن AHANGMAZANI❤️ ☘کانال آهنگ مازنی☘👇
🎵مجله ی شمالی🎵 گلستان ،مازندران و گیلان
داستان 🌸 چشم آبی🌸 قسمت بیستم من گفتم ما که اصلا نخوابیدیم پس خواهش میکنم یکی دو ساعت استراحت کنید
ادامه ی قسمت بیست و یکم داستان🌸چشم آبی🌸 گفت چه دختر ساده ای هستی تو این ماشینو مخصوصا برای تو خریدم برو ببین توش چخبره وقتی در ماشینو باز کردم پر بود از کفش و لباسهای شیک دخترونه گفتم بابا اینا چیه گفت همه ش برای فریبا جونمه ظاهرا برای اینکه از فکر بهروز بیام بیرون اینارو برام خریده از طرز فکرش که منو مثل یه دختربچه پنج شیش ساله میدید خنده ام گرفت و دلمم براش سوخت برای اینکه زحمتش هدر نره خودمو مشتاق نشون دادم و با دیدن هرکدوم از وسایل ذوق میکردم ولی واقعا از دیدن اینهمه کفش و لباس و عروسکهای قشنگ خوشحال نشدم حتی اون شب وقتی به اصرار بابا ابراهیم تک تک لباسهارو می پوشیدم تا ببینه کدومش بیشتر بهم میاد من تو دلم به این فکر میکردم که اگه بهروز منو تو این لباسها میدید چه عکس العملی داشت یا از کدوم رنگ بیشتر خوشش میومد اواخر شب وقتی رفتم جای خواب بابا ابراهیمو بندازم نگاهی به من کرد و گفت فکر کردی من بچه ام میدونم دل و دماغ کفش و لباسو نداری میدونم اصلا خوشحال نشدی ولی من چیکار میتونستم بکنم با بغض فروخورده ای گفت آخه تازه پدرشدم واقعا راه و رسم پدری رو بلد نیستم اتفاقا ازینکه با خریدن لباس خوشحال نشدی و حتی به سمت ماشینی که برات خریدم نرفتی از ته قلب خوشحال شدم گفتم برعکس نگفتی ؟ گفت نه دخترم الان بهت میگم چرا گفتم باباجون مگه تو بچه ی دیگری نداری چرا میگی پدری بلد نیستم گفت دارم ولی هیکدومشون منو قبول ندارن اگه پولدار نبودم که همه شون قیدمو میزدن تو امشب نشون دادی بدون خرج کردن هم میشه کسی رو دوست داشت واسه همین میگم پدربودن بلد نیستم اونا اگه یه شب دست خالی میرفتم خونه جواب سلاممو نمیدادن وقتی دید دوست ندارم خودشو ضعیف نشون بده سریع موضوع رو عوض کرد و گفت من اگه جونمم در بره خلاصه بهروز رو کت بسته برات میارم ادامه دارد ...... نویسنده:سید ذکریا ساداتی @TOEITA AHANGMAZANI کانال آهنگ مازنی
@AHANGMAZANI4_5782659519687433129.mp3
زمان: حجم: 4.5M
بهنام حسن زاده نرگس بانو @TOEITA ┅────💞────┅ 👌🌷تو ایتا🌷👌
7.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حرف های من با امام زمان... امام_زمان 💚 اَللّهُمَّ_عَجِّل_لِوَلیِّکَ_الفَرَج 🤲 @TOEITA ┅────💞────┅ 👌🌷تو ایتا🌷👌
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عارفی را پرسیدند: زندگی خود را بر چه بنا كردی؟ پاسخ داد: بر چهار اصل اول: دانستم رزق مرا ديگری نمی‌خورد پس آرام شدم. دوم: دانستم كه خدا هر لحظه مرا می بيند حیا كردم. سوم: دانستم كه كار مرا ديگري انجام نمی‌دهد پس تلاش كردم. چهارم: دانستم كه پایان كارم مرگ است. @TOEITA ┅────💞────┅ 👌🌷تو ایتا🌷👌
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❤️سلام صبحتون پراز عطر گل 🌷 روزی دلنشین 🧡 لبخندی از ته دل 🌷 با هزار آرزوی زیبا 💚 تقدیم لحظه‌هاتون 🌷 الهی امروزتون خدایی و 💜 پر ازخیر و برکت باشه @TOEITA ┅────💞────┅ 👌🌷تو ایتا🌷👌