eitaa logo
طلاب الکریمه
12.3هزار دنبال‌کننده
8هزار عکس
3.8هزار ویدیو
1.6هزار فایل
«هر آنچه که یک بانوی طلبه لازم است بداند را در طلاب الکریمه بخوانید»🧕 📌 منبع: جزوات و نمونه سوالات طلبگی و اخبار روز ارتباط با ادمین: @talabetooba
مشاهده در ایتا
دانلود
فراز ششم و هفتم از خطبه پیامبر اکرم (ص) درباره ماه مبارک رمضان ‌═════════❖═════════ @tollabolkarimeh
قسمت چهاردهم خانه‌ی حسن‌عمو تازه‌ ساخت بود، اما برای این‌که بافت قدیمی‌اش را حفظ کرده باشد، هال و پذیرایی خانه نو بود و یک در به قسمت قدیمی خانه باز می‌شد. وارد خانه که شدیم زن‌حسن‌عمو مارا داخل اتاق قدیمی‌ای برد که به طرف‌دیگر خانه راه داشت. اتاقی با در و دیوار کاه‌گلی و قدیمی که یک طاقچه بزرگ داشت. طرف راست طاقچه عکس‌ پسر حسن‌عمو بود و قسمت دیگری‌اش قرآن و یک کیسه پر از قرص و دارو. یک آینه‌ی زهوار دررفته‌ هم بیخ دیوار بود. یک در چوبی هم بود که وقتی بازش کردم دیدم یک هال قدیمی هم آن‌طرف است. تا وسایل‌هارا گوشه‌ای جا دهیم زن‌حسن‌عمو با یک سینی چای وارد اتاق شد. وقتی سینی را از دستش گرفتم، تازه متوجه شدم چقدر تفاوت سنی زن‌حسن عمو با خودش زیاد است. از اتاق که بیرون رفت. از سیدرضا پرسیدم:《 حسن‌عمو اصلا بهش نمیاد زنی به این جوونی داشته باشه》 سید خندید و گفت:《 حواست نیستا وقتی وارد خونه شدیم مگه ندیدی حاج‌خانم رو که زیر پتو دراز کشیده بود. از دور سلام کردی بهش.》 تازه یادم آمد که وقتی وارد خانه شدیم پیرزن لپ قرمزی را دیدم که صورتش از نورانیت می‌درخشید. سید ادامه داد:《 اون خانم همسر اول حسن‌عمو چون بچه‌دار نشدن حسن‌عمو با این خانم ازدواج کرد. حالا یه پسر دارن اسمش اُلفته》 دیگر سوالی نپرسیدم و ترجیح دادم استراحت کنیم. صبح‌ با صدای دعوای مرغ و خروسی که توی حیاط بودند از خواب بیدار شدم. سیدرضا بعد از نماز صبح رفته بود سرکار، اما من از خستگی دوباره خوابیدم. چادرم را سرکردم و با خجالت از اتاق قدیمی که بوی زندگی می‌داد بیرون آمدم. اولین‌کسی را که دیدم همان پیرزن لپ‌قرمزی بود، یک روسری سفید سر کرده بود و جلوی‌موهای حنایی‌اش از روسری بیرون زده بود. نزدیکش شدم و دستش را گرفتم وسلام کردم. او انگار سال‌هاست که مرا می‌شناسد؛ با مهربانی طوری قربان صدقه‌ام رفت که من هم مثل خودش لپ‌قرمزی شدم. وقتی می‌خندید چشمانش دیگر جایی را نمی‌دید. با لبخند گفتم:《 حاج خانم سَنین آدون نَدی1》 خندید و گفت:《 از وقتی که یادیم گَلیر دِییلَر مَشَن‌ننه 2》 آنقدر قشنگ این جمله را گفت که قند توی دلم آب شد. با ذوق گفتم:《 قوربان اولوم مَشَن ننه 3》 بعد با صدای بلند گفت:《 فریبا گَل گَل 4》 همسردوم‌حسن‌عمو که تازه فهمیدم اسمش فریبا‌ست از اتاق بیرون آمد. بلند شدم و سلام کردم. فریبا خانم سعی می‌کرد فارسی حرف بزند اما فارسی و ترکی را قاطی کرده بود. همه‌ی خانه را نشانم داد تا احساس غریبی نکنم. رفتم توی حیاط تا دست و صورتم را بشورم که تازه فهمیدم چه منظره‌ی زیبایی رو‌به‌رویم است. یک دشت وسیع پر از درختچه‌های کوچک با کلی گَون و بوته‌های چسبیده به زمین روبه‌رویم روی کوه‌ها رشد کرده بود. به بوی گِل و طویله‌ هم عادت داشتم چون هرهفته به روستای پدری‌ام می‌رفتیم و این‌چیزها برایم عادی شده بود. صبحانه را خورده نخورده راهی مسجد شدم. هرچقدر فریبا خانم اصرار کرد که همراهم بیاید قبول نکردم. ساعت 10 صبح همراه بقچه‌ی نان و پنیر که فریبا خانم دستم داده بود راهی مسجد شدم. صبح بود و روستا خلوت. از کنار خانه‌های قدیمی و تک‌‌و‌توک تازه‌ساز گذشتم. خانه‌هایی با درهای خوش رنگ. اسم‌کوچه‌ها از حسینی 1 شروع شده بود تا حسینی 14. یک رودخانه‌ی خشک شده هم انتهای کوچه‌ی اصلی مسجد بود. تمام روستا جز همان منظره‌ی زیبا خشک و خاکی بود. وارد کوچه‌ی آخر شدم که فهمیدم تنها کوچه‌ای که اسم مخصوص خودش را دارد همان کوچه‌ی مسجد است. نزدیک مسجد شدم که دیدم مردی با سیبیل‌های پَت و پهن و شلوار گَل و گشاد با یک لباس خاکی زیر سایه‌بان جلوی در ایستاده است. مدام به سیگار توی دستش پُک می‌زند. چادرم را کیپ کردم و نزدیک شدم. سلام کردم و پرسیدم:《 آقا سید رو کجا می‌تونم پیدا کنم؟》 فیتیله‌ی سیگار را زیر پاهایش خاموش کرد و گفت:《 بفرمایید داخل سمت راست انتها》 وارد مسجد شدم. سمت راست و چپم را نگاهی انداختم. وسط حیاط مسجد یک حوض کوچک بود و اطرافش چند تا گلدان شمعدانی قرمز گذاشته بودند. سمت چپ روی دیوار چندتا پوستر آموزش وضو و نماز چسبانده بودند. سمت راست هم ورودی مسجد‌‌‌‌ بود. بیشتر چشم چرخاندم تا سید را پیدا کنم که دیدم از انتهای حیاط صدای بیل و کلنگ می‌آید. به سمت صدا حرکت کردم. تا نزدیک‌تر شدم صدای ترکی حرف زدن سیدرضا را شنیدم. از بیرون صدا زدم:《 آقاسید؟》 که سید به ترکی گفت:《 بیا تو خانم》 وارد شدم و دیدم سیدرضا مشغول بنایی‌ است. سر و صورتش گچی شده بود و شیشه‌ی عینکش از بس کثیف بود که چشمانش معلوم نبود. از دور تا مرا دید گفت: ادامه دارد... ترجمه 👇 1'حاج خانم اسم شما چیه؟ 2'از وقتی یادم میاد بهم میگن مشَن ننه 3'قربونت برم 4' فریبا بیا بیا ‌═════════❖═════════ @tollabolkarimeh
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
28.03M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌸 (ع) 💐خوش اومدی که ما همه گداتیم 💐خوش اومدی منتظر نگاهتیم 🎙 مهدی رسولی (ع) ‌═════════❖═════════ @tollabolkarimeh
📌 سوال روز آخر طبق خاطرات تبلیغی پدر ساناز شرطی که برای جواد گذاشت چه بود؟ ❌ مهلت پاسخ گویی به اتمام رسیده. ‌═════════❖═════════ @tollabolkarimeh
نوشته بر در دارالکریم جبرائیل اگر کریم تویی سائلی نمی‌ماند ‌═════════❖═════════ @tollabolkarimeh
طلاب الکریمه
قسمت چهاردهم خانه‌ی حسن‌عمو تازه‌ ساخت بود، اما برای این‌که بافت قدیمی‌اش را حفظ کرده باشد، هال و
5⃣1⃣قسمت پانزدهم 2️⃣1️⃣ قسمت ۱۲ سر و صورتش گچی شده بود و شیشه‌ی عینکش از بس کثیف بود که چشمانش معلوم نبود. از دور تا مرا دید گفت:《چرا زحمت کشیدی؟》 الان میام بیرون. تا سید دست و صورتش را بشوید. دورتادور اتاق ۲۰متری را نگاه می‌کردم. چشمم که به پنجره‌ی کوچک افتاد، دلم ضعف رفت و احساس کردم به آرزو‌ی دوران کودکی‌ام رسیدم. دوران کودکی وقتی که مثل‌همه‌ی دخترها با عروسک‌هایم خاله بازی می‌کردم، عاشق این بودم که یک پنجره داشته باشم. هرروز صبح با صدای پرنده‌ها به گلدان لب پنجره‌ام آب بدهم و قربان صدقه‌شان بروم. توی خیالاتم پرواز می‌کردم که سیدرضا وارد اتاق شد. همان‌طور که بقچه‌ی نان و پنیر را باز می‌کرد گفت:《 خونه چه خبر با حاج خانم آشنا شدی؟》همان‌طور که از پنجره به بیرون خیره شده بودم گفتم:《 آره دیدمشون》 هاشم خان با یک گونی سیمان وارد اتاق شد. از دیدن من تعجب کرد. نزدیک سید شد و گفت:《 سیدخانم رو بفرست پیش دخترا خونه‌ی نقلی باجی》 سید نگاهی کرد و گفت:《 می‌خوای بری؟》 با کمال میل قبول کردم. سید آدرس خانه نقلی باجی را گرفت و راه افتادیم. توی راه سیدرضا را سوال‌پیچ ‌می‌کردم تا از تجربیاتش بگوید. سید به‌خاطر فعالیت فرهنگی در بسیج محله تجربه‌‌ی بیشتری نسبت به من داشت. همه‌ی حواسم به حرف‌های سید بود. با جدیت گفت:《یادت باشه حرف بزنی و همیشه لبخند داشته باشی》 چون اغلب اوقات خیلی کم‌حرف بودم و این اولین تجربه سفر تبلیغی‌مان بود و تاکید سید هم بیشتر بود. دوباره گفت:《 اونجا نری تنهایی یه گوشه بشینی فقط گوش بدیا، لبخند هم همیشه روی صورتت باشه که قیافت شبیه کسایی که غریب هستن نباشه》یاد زمان بعد عقدم افتادم که همه زیرگوش هم پچ‌پچ می‌کردند و ترکی جواب هم را می‌دادند. من هم تک‌وتنها یک‌گوشه برای خودم نشسته بودم تا سید بیاید. چشم‌هایم را تنگ کردم و با شیطنت گفتم:《 خب خوب شد ازت پرسیدما چه دل پُری داشتی》 سیدرضا خندید. خوش‌شانس بود که رسیدیم جلوی در آبی‌ که به‌تازگی رنگ شده بود. مرا رساند و خداحافظی کرد. تا صاحب‌خانه در را باز کند می‌دیدم که سیدرضا از دور هِی با دستانش اشاره می‌کند که لبخند بزنم. از اَدا و اطوارش لبخند روی صورتم نقش بست. در که باز باشد یک خانم میان‌سال و صورت آفتاب‌خورده دیدم. سلام کردم و گفتم:《 من سید خانم هستم همسر آقا سید دیشب اومدیم. هاشم خان گفتند دخترا اینجان 》 با چشمان قهوه‌ای روشن و گیرایش خوش‌آمد گفت و به داخل تعارفم کرد. چند پله پایین رفتیم وارد اتاق شدیم. تا سلام کردم ۶تا گردن به سمتم چرخید. کف دستانم خیس عرق بود. مدام صدای سید توی سرم می‌‌پیچید. خداراشکر دار قالی جلویشان بود و الا نمی‌دانستم اول از همه سمت کدامشان بروم. قبل از اینکه چیزی بگویم دوباره همان دختر مهربان که دیشب چادرم را می‌کشید جلویم ظاهر شد. آن لحظه از اینکه یک‌نفر را می‌شناسم خوشحال شدم. صندلی‌ آورد و کنارم ایستاد. توی همین چند دقیقه فهمیدم این دختر مهربان که اسمش فهیمه‌ست دختر نقلی با‌جی‌ست. دیگر همه کار را رها کرده بودند و به سمت من برگشتند. برای اینکه نگرانی‌ام کم شود گفتم:《 توی مسجد بودم که هاشم خان گفت دخترا اینجا هستن منم از خدا خواسته اومدم تا زودتر باهاتون آشنا بشم.》 دخترها کم‌کم یخشان آب شد و به حرف آمدند. دختری روبه‌رویم نشسته بود که زیبایی‌اش تمرکزم را بهم می‌زد. چشمان سبز با روسری آبی‌‌ای که می‌توانست توجه هرکس را به‌خودش جلب کند. لب‌هایش را بر هم زد و گفت:《 شما خودتون قالی‌بافی بلدید؟》 خندیدم و گفتم:《 من فقط یک ترم رفتم کلاس خیاطی و یه مانتو نصفه و نیمه دوختم، قالی بافی نه》 دخترها بلند بلند خندیدند. دیگر خبری از عرق کف دستم نبود. دختر ریزه‌میزه‌ای که صورت آفتاب‌سوخته و صدای نازکی داشت پرسید:《 سیدخانم چند سالتونه؟ 》 من هم شیطنت کردم و گفتم:《 خودتون اول بگید چند سالتونه تا منم بگم》 دخترها از سمت راست شروع کردند یکی‌یکی اسم و سنشان را گفتند. وقتی نوبت به خودم رسید با خنده گفتم:《 من فقط بلدم تا شماره ۵ ترکی بگم الان نه فهمیدم چند سالتونه و نه خودم میتونم بهتون ترکی جواب بدم》 بعد که انگار دخترها سوژه‌ی جدیدی پیدا کرده باشند شروع کردند بلندبلند خندیدند و زیر گوش‌هم ریز‌ریز حرف زدن. فهمیه وسط خنده‌‌ی دخترها گفت:《 خودم به سید خانم اعداد ترکی رو یادمیدم》 بعد دوباره همه به زبان فارسی سنشان را گفتند. همه هم سن و حال هم بودیم. با یکی دوسال اختلاف. برایشان جالب بود که به قول خودشان زن آخوند شدم. وقتی لابه‌لای صحبت‌ها متوجه شدند که من هم طلبه هستم دیگر بیشتر مشتاق شده بودند با من حرف بزنند. نقلی باجی با یک سینی چای آمد و گفت: ادامه پست بعدی 👈🏻 ‌═════════❖═════════ @tollabolkarimeh
ادامه قسمت 5⃣1⃣ 《 خب دیگه دخترا حالا وقت هست برا حرف.پاشید ببافید قالی‌هارو زودتر که الان دم ظهر میشه باید برید خونه》 دختر‌ها دوباره چرخیدند سمت دار قالی و شروع کردند به بافتن، اما هم می‌بافتند و هم مرا سوال‌پیچ می‌کردند. گرم صحبت با دخترها بودم که نقلی باجی سراسیمه آمد و گفت:《 سیدخانم سیدخانم بیا بیا》 سریع به‌سمتش رفتم که یک‌دفعه دیدم... ادامه دارد...
طلاب الکریمه
📣 طلاب الکریمه برگزار می‌کند: سری مسابقات #ماه_مبارک_رمضان به همراه جایزه 🎁 برای دو نفر 🏆 برای شرک
‼️اعلام نتایج ‼️ اول از همه تشکر میکنم از تمامی کسانی که وقت گذاشتن و توی این چالش شرکت کردند. طبق بررسی های انجام شده نفرات اول و دوم مشخص شدند 🥇نفر اول آقا یا خانم hossaini هستن که به تمام هشت سوال پاسخ صحیح و کامل دادند . 🥈نفر دوم از بین خواننده های سفرنامه خاطره تبلیغ قرعه کشی شدند و کسی نیست جز خانم k_salehi . هدیه ای 🎁 به رسم تشکر تقدیم شون میشه.
واکنش برنده دوم‌مون 🙂