هدایت شده از | عمــوےِ بی رَحمَم💋>>
#عَمویِبیَرَحمَم💋>
#پارت_یکم
⎯⎯⎯⎯🖇⎯⎯⎯⎯
از همان جا شروع شد بی جانی من ؛
روزی پر از نفرت؛
من خود را فدا کردم سر "هوا و هوس"
اما الان فقط من هستم ،
تو حتی خود را گردن نگرفتی.
آتش کوچک از همان روز لعنتی روبه روز شعله گرفت و تنم و تنت را "سوزاند"
بغض بدی تو گلوم بود ،
با حسرت به خونه دنج و قشنگمون نگاه کردم
آهی کشیدم ؛
یعنی انقد زود باید بریم؟
ساکمو کشیدم سوار ماشین بابا شدم تنها چیزی که برامون مونده بود همین ماشینه!
آرتان نگاهی بهم انداخت
چهرش آشفته و غمگین بود؛
مگه چقد حقوق میگرفت که بتونه
خونه و ماشین بخره؟
اما اگه خونه داشت الان انقد ما آواره نمیشدیم.
چسبیدم بغلش و موهامو نوازش کرد
نمیدونستم کجا قراره بریم یا بهتره بگم کجا قراره زندگی کنیم؟
هم بابا هم آرتان بدجور عصبی بودن مطمئنم اگه ازشون میپرسیدم هرچی حرص بود سرمن خالی میکردن مامانم بنده خدا عین من خبر نداشت ؛
⎯⎯⎯⎯🖇⎯⎯⎯⎯
𝗝𝗢𝗜𝗡 ; @Uncle_yabani