eitaa logo
محمد رضا تورجی زاده
22 دنبال‌کننده
17 عکس
1 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
به گزارش خبرگزاری بین‌المللی قرآن(ایکنا) از اصفهان، در نشست به اشتراک‌گذاری کتاب‌های ‏خوانده شده با عنوان «کتاب خوان» که شام‌گاه گذشته سه‌شنبه، ۳۱ شهریورماه در کتابخانه مرکزی اصفهان برگزارشد، بانو حمیدی، مادر شهید تورجی‌زاده از شهدای دفاع مقدس، به بیان ویژگی‌های اخلاقی فرزند شهید ‏خود پرداخت.‏ بانو حمیدی گفت: شهید تورجی‌زاده به خواندن نماز ‏شب و احترام به والدین و اعضای خانواده اهمیت می‌داد تا جایی که حتی در وصیت‌نامه خود نیز به امر خواندن نماز ‏شب سفارش کرده است.‏ وی افزود: مردم داری و وقت شناسی از بارزترین ویژگی های اخلاقی شهید تورجی زاده بود که بسیار مورد توجه قرار می گرفت که ‏در کتاب «یا زهرا» نیز به گوشه هایی از آن اشاره شده است.‏ مادر شهید تورجی زاده بیان کرد: کتاب «یا زهرا» با کمبودها و نواقصی به چاپ رسیده است به همین دلیل مقرر شده تا ‏کتاب دیگری با عنوان «یا فاطمه الزهرا» با بهره گیری از خاطرات همرزمان شهید تورجی زاده و بسیاری از رزمندگان دیگر به چاپ ‏برسد.‏ همچنین، یک راوی هشت سال دفاع مقدس نیز با اشاره به کتاب «من زنده ام» نوشته «معصومه آباد»، گفت: این نویسنده دختر ۱۷ساله ای است که ۳۳ روز بعد از شروع جنگ به مدت سه سال و شش ماه به اسارت عراقی ها در می آید و پس از آزادی تصمیم بر نوشتن کتابی با این عنوان می کند . مصطفی سجاد اظهارکرد: کتاب «من زنده ام» در هشت فصل نوشته شده که بنا به گفته نویسنده آن، در این کتاب حقیقت همان طور که دیده و شنیده شده به نگارش در آمده است . وی با اشاره به معرفی کتاب «یا زهرا»، گفت: شهید تورجی زاده در تیرماه ۱۳۴۳ در اصفهان به دنیا آمد که فعالیت او و دیگر ‏جوانان همراهش در راه اندازی حرکت های مردمی تا پیروزی انقلاب اسلامی ادامه داشت که از این فعالیت ها در کتاب «یا زهرا» ‏خاطراتی به میان آمده است و علاوه بر آن در این مجموعه، بخش هایی از زندگی این شهید بزرگوار و خاطراتش از زمان تولد تا شهادت را از ‏زبان خانواده و اطرافیانش نقل شده است
شهید محمدرضا تورجی‌زاده در 23 تیر ماه 1343 در شهر اصفهان به دنیا آمد، وی تحصیلات خود را در رشته اقتصاد تا مقطع دیپلم ادامه داد و در سپس در سال 61 به جبهه اعزام شد. محمدرضا تورجی‌زاده در عملیات‌های محرم، والفجر و کربلا شرکت کرد و در کنار آن همواره در جمع رزمندگان به مداحی و نوحه‌سرایی می‌پرداخت؛ او به حضرت زهرا (س) علاقه وافری داشت و در غالب مداحی‌هایش از مصائب ایشان می‌خواند. وی هر بار پیش از بهبودی کامل باز به جبهه عزیمت می‌کرد؛ او ابتدا در لشکر 8 نجف اشرف حضور یافت و سرانجام در 5 اردیبهشت ماه 1366 در منطقه بانه (منطقه عملیاتی کربلای 10) به شهادت رسید؛ او وصیت کرده بود که بر روی سنگ قبرش بنویسند«یا زهرا».
تا ابد این نکته را انشا کنید         پای این طومار را امضا کنید هر کجا ماندید در کل امور        رو به سوی حضرت زهرا(س) کنید   نقل از: حمید مراد زاده از پایان سربازی من چند ماه گذشت. به دنبال کار بودم، اما هرجا می رفتم بی فایده بود. می گفتند: فرم را تکمیل کن و برو! بعدا خبر میدهیم. دیگر خسته شده بودم. هرچه بیشتر تلاش می کردم کمتر نتیجه می گرفتم. البته خودم مذهبی و بسیجی و... نبودم، فقط به نمازم اهمیت می دادم. ولی خیلی شهید تورجی را دوست داشته و دارم. من از طریق یکی از بستگان که در جبهه همرزم شهید تورجی بود با او آشنا شدم. نمی دانم چرا ولی علاقه قلبی شدیدی به او دارم. بعد از آشنایی با او در همه مشکلات، خدا را به آبروی او قسم میدادم. رفاقت با او باعث شد به اعمالم دقت بیشتری داشته باشم. هرهفته حتما به سراغ او می رفتم. مواظب بودم گناهی از من سر نزند. من به واسطه این شهید بزرگوار عشق و علاقه خاصی به حضرت زهرا(س) پیدا کردم. یکبار به سر مزار شهید تورجی رفتم. وضو گرفتم. شنیده بودم شهید تورجی به نماز شب اهمیت می داد. من هم نماز شب خواندم، بعد هم نماز صبح وخوابیدم. در خواب چند نفر را دیدم که به صف ایستاده اند. شخصی هم در کنار صف بود. بلافاصله شهید تورجی از پشت سر آمد و به من گفت: برو انتهای صف! شخصی که در کنار صف ایستاده بود به من نگاهی کرد، اما به احترام تورجی چیزی نگفت. از خواب پریدم. همان روز از گزینش شرکت آب اصفهان تماس گرفتند. یکی از دوستانم آنجا شاغل بود. گفت: سریع بیا اتاق مسئول گزینش! وقتی رفتم دوستم گفت: چرا اینطوری اومدی؟ چرا کت و شلوار سفید پوشیدی؟! وارد دفتر مسئول گزینش شدم. یکدفعه رنگم پرید! این همان آقایی بود که ساعاتی قبل در خواب دیده بودم، کنار صف استاده بود. فرم را از من گرفت، نگاهی کرد و پرسید: مجردی؟! کمی نگاهش کردم. گفتم: اگر اینجا مشغول به کار شوم حتما متاهل می شوم. نگاهی به من کرد و گفت: واقعا اگر مشکل کار تو برطرف شد زن میگیری؟ من هم که خیالم از استخدام راحت شده بود شوخی کردم و گفتم: نه، دختر می گیرم! خندید و پایین فرم مرا امضا کرد. فرم را به مسئول مربوطه تحویل دادم. باورش نمی شد، گفت: صد تا لیسانس تو نوبت هستند، چطور برگه شما رو امضا کردند؟! * مشکل کار برطرف شد. با عنایت خدا مشکل ازدواج هم برطرف گردید. با دختر یکی از بستگان ازدواج کردم. وقتی مراسم عقد تمام شد با همسرم رفتیم بیرون. گفتم: خانم می خوام شما رو ببرم پیش بهترین دوستم! خیلی تعجب کرد. ما همان شب رفتیم گلستان شهدا کنار مزار شهید تورجی. عروسی ما شب ولادت حضرت زهرا(س) بود. رفتم سر مزار محمد. گفتم: تا اینجای کار همه اش عنایت خدا و لطف شما بوده. شما مرا با حضرت زهرا(س) آشنا کردی. از این به بعد هم ما را یاری کن. بعد هم کارت عروسی را سفارش دادم. علی رغم مخالفت برخی از بستگان روی کارت نوشتم: سرمایه محبت زهراست(س) دین من     من دین خویش را به دو دنیا نمی دهم گر مهر و ماه را به دو دستم نهد فلک     یک ذره از محبت زهرا(س) نمی دهم * آخرین روزهای سال 88 فرزند ما به دنیا آمد. قرار شد اگر پسر بود نامش را من انتخاب کنم. اگر هم دختر بود همسرم. فرزند ما دختر بود. همسرم پس از جستجو در کتابهای اسم و... نام عجیبی را انتخاب کرد. اسم دختر ما را گذاشت: دیانا خیلی ناراحت شدم ولی چیزی نگفتم. وقتی همه رفتند شروع به صحبت کردیم. خیلی حرف زدم. از هر روشی استفاده کردم اما بی فایده بود، به هیچ وجه کوتاه نمی آمد. گفتم: آخه اسم قحطی بود. تو که خودت مذهبی هستی! لااقل یه اسم ایرانی انتخاب کن. دیانا که انتخاب کردی یعنی الهه عشق رُم! وقتی هیچ راه چاره ای نداشتم سراغ دوست عزیزم رفتم. به تصویر محمد خیره شدم و گفتم: محمد جان اینطور نگاه نکن! این مشکل رو هم باید خودت حل کنی! صبح روز بعد محل کار بودم. همسرم تماس گرفت. با صدایی بغض آلود گفت: حمید، بچه ام! رنگم پریده بود. گفتم: چی شده؟ خودت سالمی؟! اتفاقی افتاده؟! همسرم گفت: چی می گی؟! بچه حالش خوبه. اگه تونستی سریع بیا! * فرمودند: شما ما را دوست دارید؟ گفتم: خانم جان، این حرف را نزنید. همه زندگی ما با محبت شما خانواده بنا شده. بعد گفتند: این دختر شماست؟ برگشتم و نگاه کردم: شوهرم و شهید تورجی در کنار دخترم نشسته بودند. با هم صحبت می کردند. آن خانم مجلله پرسید: اسم فرزندت چیست؟ من یکدفعه مکثی کردم و گفتم: فاطمه بعد هم از خواب پریدم! حالا این شناسنامه را بگیر و برو! اسم فرزندم را درست کن. * از این قبیل ماجراها درمورد شهید تورجی بسیار رخ داده که ما به ذکر همین چند نمونه اکتفا کردیم. کتاب: یا زهرا(س)(خاطرات شهید محمدرضا تورجی زاده)
در گلزار شهدای اصفهان قدم می زدم. تصاویر نورانی شهدا را نگاه میکردم. به مقابل کتابفروشی رسیدم. شلوغی اطراف مزار یک شهید توجهم را جلب کرد. افراد مختلفی از مرد و زن و پیر و جوان می آمدند. مشغول قرائت فاتحه می شدند و می رفتند. کمی ایستادم. کنار قبر که خلوت شد جلو رفتم. " یا زهرا(س) " اولین جمله ای بود که بالای سنگ مزار او حک شده بود.به چهره نورانی او خیره شدم. سیمایی بسیار جذاب و معنوی داشت. با یک نگاه میشد به نورانیت درون او پی برد. دوباره به سنگ مزار او خیره شدم. فرمانده دلیر گردان یا زهراء(س) از لشگر امام حسین(ع) شهید محمدرضا تورجی زاده. نمی دانم چرا، ولی جذب چهره نورانی و معنوی او شده بودم! دست خودم نبود. دقایقی را به همین صورت نشستم.چند جوان آمدند و کنار مزار او نشستند. با هم صحبت می کردند. یکی از آنها گفت: این شهید تورجی مداح بود. سوز عجیبی هم داشت. کمتر مداحی را مثل او دیده بودم. سی دی مداحی او هم هست. بعد ادامه داد: او عاشق حضرت زهرا(س) بوده. وقتی هم که شهید شد، ترکش به پهلو و بازوی او اصابت کرده بود!! با آنها صحبت کردم. بچه های مسجد اباالفضل(ع) محله نورباران بودند. یکی از آنها گفت: شما هروقت بیایی، اینجا شلوغ است. خیلی از مردم در گرفتاری ها و مشکلاتشان به سراغ ایشان می آیند. خدا را به آبروی این شهید قسم میدهند و برای او نذر می کنند، قرآن می خوانند، خیرات می دهند. بعد به طرز عجیبی مشکلاتشان حل می شود! مخصوصا اگر مشکل ازدواج باشد! این را خیلی از جوان های اصفهانی می دانند. شما کافی ست یک شب جمعه بیایی اینجا، بسیاری از کسانی که با عنایت این شهید مشکل آنها حل شده حضور دارند. بعد گفت: دوست عزیز اینها خیلی نزد خدا مقام دارند. نشنیدی حضرت امام فرمودند: تربت پاک شهیدان تا قیامت مزار عاشقان و عارفان و دارالشفای آزادگان خواهد بود.
چهره اش ملکوتی بود. یکپارچه نور بود و معنویت. همه دوستش داشتند. همه به او عشق می ورزیدند. همه به دنبال او بودند. او هم به دنبال مهدی فاطمه(س). آمده بود تا اشتیاق ظهور را در بین ما دو چندان کند. آمده بود تا بفهمیم یاران آخرالزمانیِ امام عشق چگونه اند. او و دوستانش آمده بودند تا به فطرت خویش برگردیم. تا مطمئن شویم در این دوران هم می شود رجعت کرد. می توان به اصحاب کربلا ملحق شد. او و دوستانش آمدند. گفتند. عمل کردند. و بعد، از مقابل چشمان ما گذر کردند و رفتند. و ما با دنیایی حسرت ماندیم. کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش کی روی، ره زکه پرسی، چه کنی، چون باشی اما نه! سید شهیدان اهل قلم نهیب می زند که: پندار ما این است که شهدا رفته اند. اما شهدا مانده اند. گذر زمان ما را با خود برده است!