شگفت انگیز بود
شگفت انگیز ترین پایانی بود که میتونست داشته باشه....
فوق العاده ، رها...
همونجا که رنگها مخلوط میشن ، ابرها به پیچیده ترین حالت خودشونن و صدای قلب تپنده ی زمین و جوشش زندگی میاد...
همونجا که چندتا روح پاینده از بالا لبخند میزنن قهرمان ها در تلالو غروب ، به پیروزی لبخند میزنن و آزادترین و عمیق ترین نفس عمرشونو میکشن ، همونجا میتونی حس کنی که همه ی اون سختی ها ارزش پیدا میکنن
که انگار همشون ارزش اینو داشتن که تو این لحظه رو ببینی ، همه ارزش این نفس و این لبخند رو داشتن .
خنکی ای که حس میکنی فوق العادهس ، پایانِ شادی که هست شادترین پایان ممکنه و انگار نه انگار توی صد صفحه قبل ، فقط صد صفحه قبل همه چیز توی اوجنا امیدی بود و رنگهای تیره ی شوم همه جا رو گرفته بودن و ارتشی صد به یک بود و تنها نور امید بود که جوانه زده بود .
امید منبع جوشش زمین و تولد حیات بود نه چیز دیگه ای .
توی پایانی که همه لبخند میزنن ، چشمها مثل کارامل و پنکیک گرم و قهوه این ، همه غصه ها و تردید ها پر میکشن و اطمینان تو رو در آغوش میکشه و البته تو غصه ای ظریف و زیبا حس میکنی اما میتونی حس کنی که با تموم وجود شادی ، چی میتونی پیدا کنی جز این که حسش کنی و تو ام به جوشش زندگی لبخند بزنی؟
میگفت موقع اذان هر چی از خدا بخوای بهت میده ؛ اون خداست ها ، نشد نداره تو کارش :)
منم گفتم خدایا ، دستمو ول نکن
و کمکم کن که خودمو ول نکنم
رَحیل
فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفت
دیدیم کزین جمع پراکنده کسی رفت
شادی مکن از زادن و شیون مکن از مرگ
زین گونه بسی آمد و زین گونه بسی رفت
آن طفل که چو پیر ازین قافله درماند
وان پیر که چون طفل به بانگ جرسی رفت
از پیش و پس قافله ی عمر میدنیش
گه پیشروی پی شد و گه باز پسی رفت
ما همچو خسی بر سر دریای وجودیم
دریاست چه سنجد که بر این موج خسی رفت
رفتی و فراموش شدی از دل دنیا
چون ناله ی مرغی که ز یاد قفسی رفت
رفتی و غم آمد به سر جای تو ای داد
بیدادگری آمد و فریادرسی رفت
این عمر سبک سایه ی ما بسته به آهی ست
دودی ز سر شمع پرید و نفسی رفت
ابتهاج جان🌿
هدایت شده از "مونلایت-
چنلایی که این پیامو فور کنن، بعد خوندن پیامای چنلتون با توجه به شخصیت و حسی که ازتون میگیرم بهتون یه عکس و یه کلمه میدم
که بهتون" میگه کی هستید"، درواقع این چالش درونتون رو توصیف میکنه یا به قول خودمون خبر میدهد از سِر ِ درون.
پ.ن: هی تو، دَرونت چیه؟
-مونلایت
{صدای گرامافون در فضا طنین انداز بود .
پیرزن لبخندی زد و موهایش را که برف رویشان نشسته بود ، به عقب راند : (دوست داشت اسمتو بزاره ارغوان ؛ براش ارغوانِ ابتهاج بودی .)
سکوت ، فریاد زد .
: (منه پیرزن که نمیدونستم ابتهاج کیه ، آهنگ داره یا نه ؛ ولی اگه اونو ولش میکردی کل روز همین گرامافون قدیمی آهنگ ارغوان پخش میکرد ؛ آقاجون خدابیامرزش به شوخی رو میکرد بهش ؛ میگفت :( مغزمون تیلیت شد با این صدا ؛ خسته نشدی انقدر مطربی گوش میدی؟)
اونم میخندید و میگفت :( نابِ نابِ حاج آقا ؛ مث چایی تازه دم ، مث هندونه خنک وقتی روی گلبهار نشستی و از گرما جون به تنت نیست . از توی تنور اومده و دلکش مثلِ بربری های تازه و فال های حافظیه شیراز..)
بعد موهای مشکیشو تاب میداد و میگفت : (بی مثال ، دقیقا همون چایی و هندونه که الآن میخوام برای آقاجانم بیارم .)
خدابیامرز هم لبخندی میزد و زیر لب میگفت : (امان امان...)
او هم در حالی که میرفت ، زیر لب زمزمه میکرد : "در این کوچه ی خاموش فراموش شده
یاد رنگینی در خاطرِ من گریه میانگیزد
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد میگرید ..."
پیرزن به اشکش اجازه داد از بین چروکهای نزدیک به هم صورتش راه پیدا کند و بوسه بزند ؛ و بر روی پتوی چهل تیکه بریزد .
(اصرار داشت از همین گرامافونِ قدیمیِ یادگارِ پدربزرگش بشنوهش ؛ میگفت گوش دادن هیچ آواز و سازی ، به ملسی گوش دادن با گرامافون نیست ؛ والا ننه ما که نفهمیدیم)
(وقتی تو اومدی ، شدی ابتهاجش ، گرامافونش ، فروغش ؛ شدی ماهش ، خورشیدش ، همون چاییِ تازه دمِ نابِ نابش ، هندونه ی خنکِ وسط گرماش ... شدی ارغوانش ... )
انگار نقش های خانه داشتند جان میگرفتند ؛ سیمرغ ، کتابهای فروغ و ابتهاج ، استکان نعلبکی های نقش سنتی ؛ دخترِ مشکین مو را میدید که کتاب فروغ زیرِ بغلش ، از سماور روی استکان ها چای خوشرنگ میریخت و پولکی های خوشمزه ی سوغات مشهد را توی ظرف میچید ؛ صدای آواز می آمد که دوباره و دوباره در خانه میپیچید و گرامافون قدیمی با خش خش ، تمام توانش را برای نواختنش میگذاشت :
"ارغوان ای شاخه ی همخون جدا ماندهی من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابیست هوا ، یا گرفتهست هنوز؟"
سینی چای روی بهارخواب جا گرفت و صدا پیچید :
"آسمانی به سرم نیست ، از بهاران خبرم نیست ..."
دخترِ مشکین مو ، به او نگاه کرد .
"آسمانی به سرم نیست ، از بهاران خبرم نیست"
او نیز نگاهی انداخت و آنی ، آواز را در تار و پود وجودش حس کرد . صدای ویولن انگار سالها با گوش هایش آشنا بود :
" ارغوان
این چه رازیست که هربار بهار
با عزای دل ما می آید
ارغوان
ارغوان
تو برافراشته باش
تو بخوان نغمه ی ناخوانده ی من
تو بخوان
تو بخوان ..."
سالها با هم آشنا بودند . این نگاه نمیتوانست آشنا نباشد ؛
صدای ویولن نواخته شد و گرامافون خش خشِ کرد :
"تو بخوان ..." }
هدایت شده از 𝘼𝙧𝙚𝙣
چشمهایَت عقیقِ اصلِ یَمَن
گونهها قاچِ سیبِ لبنانی
تو بخندی شکسته خواهد شد
قیمتِ پستههایِ کرمانی
هدایت شده از تـوسکـٰا|"Toska"
در شهر خرم آباد هر کسی به هنگام غروب از جلوی دکان کسی عبور کند به جای سلام میگوید:
چراغ روشِه "چراغت روشن " و طرف مقابل هم جواب میدهد چراغِ دلت روشِه "چراغ دلت روشن"
تـوسکـٰا|@Toska1214