هدایت شده از لیلی سلطانی
🌿🧡
نگاه یکی از مامورهای ساواک روی صورتم نشست، عرق سرد روی کمرم فرود آمد.
با سرعت دویدم! محراب داشت از روی دیوار بالا میرفت.
بلند صدایش زدم: آقا... آقامحراب!
روی دیوار خشکش زد. متعجب سربرگرداند: چیزی شده؟!
_ چی... چی همراته؟!
اخمش غلیظتر شد: یعنی چی؟!
_ وقتو تلف نکن! هرچی همراته بده به من. مامورای ساواکو دیدم. تا نیومدن بجنب!
تلخ گفت: برو! این ماجراها دخلی به شما نداره!
خشمگین گفتم: یالا، الان میرسن! سر برسن شریک جرمیم! باهم میبرنمون!
از دیوار پایین پرید. سریع از زیر پیراهنش چند برگه در آورد و مقابلم گرفت.
قهوهی چشمهایش را در نگاهم ریخت.
_ عادی اما سریع برو! اگه مشکلی برات پیش بیاد...
جملهاش را کامل نکرد. سریع برگهها را داخل کیفم چپاندم و از محراب فاصله گرفتم.
خواستم از کوچه خارج شوم که یکهو یکی از مامورها مقابلم سبز شد! گره کراواتش را محکم کرد و فاصلهاش با من را کم...
.
داستانی مملو از هیجان و عشق در قلب تاریخ👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/3706388480C6acd183008
هدایت شده از من چیزهایی شنیدم؛
دیشبي ، تو میانِ فکرهایم بودی.
گنگ، مُوهوم، غیرِ روشن!
درختي بود؛ بلوط ..
قدیسهاي باشوکت
از تَمدنهای کبیر با ریشههاي عمردار..
ما را خواب میدید!
ما دو غریب؛
یکي بامجمرِ گلاب ، قدومي فاتح.
دیگري ناشجاع ،
نابلَد، نا آشنا، نا..
زیرِ سایهٔتان، ایستادهام؛
صُم و بُکم!
بهشما خیرهام، بهحرکتِ زمان..
بهمجمرِ گلاب ، بهآن هامُونها ،
بهبلوط ..
بَرزنِ ما کجاست؟ ما در کدام
مبداء ، پَرت شدهایم..
؛ انگار در دیرها، زیستهایم.
؛ انگار..
هدایت شده از "مونلایت-
و اما کلماتی که سرچشمهاشون قلبه، حرف نمیزنن، چون برای به زبون آوردن ساخته نشدن، چون به زبون اومدن درونشون گنجیده نشده
مشحون تو عمق ِ عمیق ِ گلو گیر میکنن و فقط از طریق دریای چشم میشه درونشون شنا کرد
و موردو
و کریستی
اوه و کریستی
کریستی انقدر قد کشیده که حتی کلماتی که از قلب نمیان هم درونش گنجیده نمیشن.
تا کی؟
تا ابد
آخ، تا ابد با نقطه*
مای گاد
باور ناپذیر تونستم حسِ توی نگاهِ پر حرفِ دخترِ کریستی نامِ بالا رو بفهمم:)
نگاهش؟ حرف و حرف و حرف
مثل اونوقتایی که یه کاسه آب پشتِ سر مسافر ِ ت میریزی و چند دقیقه رفتنشو نگاه میکنی
مثل اونوقتا که آخرین خداحافظی رو میگی و در رو میبندی
چشمها ، چشمه های بی انتهای اشک و دلتنگی میشن و نگاهت فقط یک جمله رو داد میزنه : دوباره ببینمش خدا دوباره:)
یا مثل اونموقع ها که یه دوستِ قدیمی رو میبینی و با شوق بغلش میکنی ... قلبها روی هم و لبخند ها کش اومده ی کش اومده مثل حلیمای سر صبحی:)
چشمات میخنده ، قلبت میخنده ...
واقعا یه دوستِ قدیمی دارم که شدیدا دلم میخوادش
و میدونم دیدنش همونقدر شوق داره .
ولی خب جبر روزگار عجب بدسلیقه است
ولی دقت کردین؟ اینکه دوستی ها کمرنگ میشن و جایگزین میشن ،،،، یکم
عجیب و شاید دردناکه.
اینکه در عین حال ناراحتی که یه روز هر کدوم میرین پی زندگی خودتون و کم همو میبینین ، ولی در همون لحظه هم بدونی منطق و قانون زندگی همینه و کاریشم نمیتونی بکنی