eitaa logo
گیل‌آوا▪︎
7 دنبال‌کننده
281 عکس
41 ویدیو
0 فایل
مثلِ شب ، ستاره هایی که میدرخشه! امید . لحظه را دریاب ... این لحظه دیگه تکرار نمیشه:) برام بنویس و توی صندوقم بنداز ، می‌شنوم : https://harfeto.timefriend.net/16785518645304
مشاهده در ایتا
دانلود
سلاملکم امروز خیلی روز خوبی بود:)) رفتیم کوهنوردی. همه چیز از بالا چقد آروم بنظر میومد . درختایی که توی فاصله های متفاوت مثل پسربچه های موفرفریِ شیطون سر بر آورده بودن و دیده میشدن . هوای خالص کوه ؛ حجم دود مانندی که بالای شهرو گرفته بود و من نفهمیدم دوده یا مه . خونه هایی که توی کوه ها ساخته شده بودن ، خونه هایی با شیروونی های لیمویی و قرمز ؛ کوچه های خاکی و خیابونای آسفالتی ‌؛ همه از بالا کوچیک و زیبا دیده میشدن. کوچیک، زیبا ، آروم ، دوست داشتنی:) موقع برگشت از کوه یه سگِ کرم کاراملی با یه حلقه مشکی ای دور چشماش دیدم ، و گاد! چشماش یه غم و تنهایی خاصی داشت ؛ چندثانیه وایسادیم و به هم نگاه کردیم . هیچجوره نمیشد طوری ازش عکس بگیرم که شما هم چشماشو توی اون زاویه ببینید . چند قدم یکبار برمیگشتم بهش نگاه میکردم و اونجا... نمیتونستم بیشتر بمونم یا دوستِ دوست داشتنیمو کنار خودم نگه دارم . باید هر کدوم میرفتیم پی تنهاییِ خودمون!
همونجا توی کوه تصمیم گرفتم یه کتاب بنویسم با اسم "سگها اینجا سر به کوه گذاشته اند!"
رهایم کنید! بگذارید بی صدا ، در کنج غزلها بمیرم! بگذارید بروم! رهایم کنید! شما جلوه کنید و من در گوشه ای محو میشوم! مرا در ترسها و خودم نبودن ها و بی معنایی ها و فکرها و شعرها رها کنید...
گیل‌آوا▪︎
به سیبِ سرخِ سرگردانِ آب حوض حیاط لبخند میزدم دیگر خانُم شیرین! خود چرا چنین سیبِ سرخِ چَشم‌هاتان شد
خانُمِ شیرین؟ من در خیالم هم خیال عشق نبود . مرا بگویید چطور شما هم خوابمان شُدید هم خیالمان؟ چطور تا چَشم بر هم می‌گذاریم ، چَشم یار میبینیم؟ لبخندی سرخ بر ماهرخ میبینیم؟
وقتی دارم مثلِ همیشه به همه لبخند تحویل میدم ، شوخی میکنم و میخندم ؛ یهو یه چیز غریبی میاد می‌چسبه بیخِ حس اون لحظه ام ، میاد می‌چسبه بیخ گلوم . بغض نیستا ، جنسش بغض نیست مثل یه حسرت میمونه ، یا یه طعم گس. یه خرمالوی گنده . یهو ساکت میشم ، به یه گوشه زل میزنم ، دیوارِ دورمو آجر آجر بزرگتر میکنم و فقط میخوام یچیزی بخونم و توش غرق شم... فقط غرق شم..‌.
گیل‌آوا▪︎
خانُمِ شیرین؟ من در خیالم هم خیال عشق نبود . مرا بگویید چطور شما هم خوابمان شُدید هم خیالمان؟ چطور ت
خانُمِ شیرین؟ چندیست در پسِ گلبرگ های شبنم نشانِ اندوه نظاره گر این و آن و زمین و زمانم. شیرین بانو؟ شعرخوانِ چشم‌هاتانم گلبرگ چَشم من خواندنی نیست برایتان؟
هدایت شده از ڪافــــہ ڪتــــاب ☕️🌿
زندگی چیزی بود، مثل یک بارش عید، یک چنار پر سار. زندگی در آن وقت، صفی از نور و عروسک بود، یک بغل آزادی بود. زندگی در آن وقت، حوض موسیقی بود. طفل، پاورچین پاورچین، دور شد کم‌کم در کوچۀ سنجاقک‌ها. بار خود را بستم، رفتم از شهر خیالات سبک بیرون دلم از غربت سنجاقک پر. من به مهمانی دنیا رفتم: من به دشت اندوه، من به باغ عرفان، من به ایوان چراغانی دانش رفتم. رفتم از پله مذهب بالا. تا ته کوچه شک، تا هوای خنک استغنا، تا شب خیس محبت رفتم. من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق. رفتم، رفتم تا زن، تا چراغ لذت، تا سکوت خواهش، تا صدای پر تنهایی. چیزها دیدم در روی زمین: کودکی دیدم، ماه را بو می‌کرد. 🍉 📚 هشت کتاب 💕 سهراب شپهری ─═हई╬ @book_cafe1 ╬ईह═─
هدایت شده از [‌هجو]
مدتی بود در کافه ی یک دانشگاه کار میکردم و شب را هم همانجا میخوابیدم دختر های زیادی می آمدند و میرفتند اما انقدر درگیر فکرم بودم که فرصت نمیکردم ببینمشان. اما این یکی فرق داشت وقتی بدون اینکه مِنو را نگاه کند سفارش "لته آیریش کرم "داد ،یعنی فرق داشت! همان همیشگی من را میخواست همیشگی ام به وقت تنهایی! تا سرم را بالا بیاورم رفت و کنار پنجره نشست و کتاب کوچکی از کیفش در آورد و مشغول خواندن شد. موهای تاب خورده اش را از فرق باز کرده بود و اصلا هم مقنعه اش را نگذاشته بود پشت گوش! ساده بود، ساده شبیه زن هایی که در داستانهای محمود دولت آبادی دل میبرند! باید چشمانش را میدیدم اما سرش را بالا نمی آورد. همه را صدا میکردم قهوه شان را ببرند اما قهوه این یکی را خودم بردم، داشت شاملو میخواند و بدون اینکه سرش بالا بیاورد تشکر کرد. اما نه! باید چشمانش را میدیدم گفتم ببخشید خانوم؟ سرش را بالا آورد و منتظر بود چیزی بگویم اما اما چشمان قهوه ای روشن و سبزه ی صورتش همراه با مژه هایی که با تاخیر باز و بسته میشدند فرمان سکوت را به گلویم دوخت ،طوری که آب دهانم هم پایین نرفت. خجالت کشید و سرش پایین انداخت و من هم برگشتم و در بین راه پایم به میز خورد و سینی به صندلی تا لو برود چقدر دست و پایم را گم کرده ام. از فردا یک تخته سیاه گذاشتم گوشه ای از کافه و شعرهای شاملو را مینوشتم! همیشه می ایستاد و با دقت شعر ها را میخواند و به ذوقم لبخند میزد. چند بار خواستم بگویم من را چه به شاملو دختر جان؟! این ها را مینویسم تا چند لحظه بیشتر بایستی تا بیشتر ببینمت و دل از دلم برود! شعرهای شاملو به منوی کافه هم کشید و کم کم به در و دیوار و روی میز و... دیگر کافه بوی شاملو را میداد! همه مشتری مداری میکردند من هم دختر رویایم مداری!!! داشتم عاشقش میشدم و یادم رفته بود که باید تا یک ماه دیگر برگردم به شهرستان و پول هایی که در این مدت جمع کرده ام خرج عمل مادرم کنم داشتم میشدم که نه، عاشق شده بودم و یادم رفت اصلا من را چه به این حرف ها؟ یادم رفته بود باید آرزوهایم را با مشکلات زندگی طاق بزنم این یک ماه رویایی هم با تمام روزهایی که می آمد و کنار پنجره مینشست و لته آیریش میخورد تمام شد! و برای همیشه دل بریدم از بوسه هایی که اتفاق نیفتاد! مدتی بعد شنیدم بعد از رفتنم مثل قبل می آمده و مینشسته کنار پنجره و قهوه اش را بدون اینکه لب بزند رها میکرده و میرفته. یک ترم بعد هم دانشگاهش را کلا عوض کرده بود. عشق همین است آدم ها می روند تا بمانند! گاهی به آغوش یار و گاهی از آغوش یار... -علی سلطانی
کتاب مردی بنام اوه... اولش که با این کتاب مواجه شدم و چند صفحه ازش خوندم ، صدایی توی سرم پیچید که «چقدر بیهوده»و وقتی اسمشو می‌شنیدم هم دوباره «نمیدونم چرا انقدر معروف شده!»توی سرم بود. توی نمایشگاه کتاب که باهاش مواجه شدم ، بصورت خیلی بدبینانه خریدمش اونم به اون خاطر که همکار یکی از نزدیکان گفته بود کتاب خوبیه! پ.ن : مسخره بنظر میاد ، ولی یکی از علل های اصلیش همین بود و معروفیتی که کسب کرده بود . و الآن ، میتونم که بگم یکی از به یاد ماندنی ترین کتاب‌هایی بود که خوندم! قلم نویسنده طوری بود که غرق داستان میشدی ، خودتو همونجا حس میکردی ، میفهمیدی ، تصویر می‌ساختی و ... . سرشار از احساساتِ انسانی قابل درک . رنگِ کتاب اوه آبی بود . خوندنش مثل این حس بود که با لباسای گرم روبروی خونه ی اُوه که همیشه برفیه نشستی و به غرغر کردنا و بازرسی یه پیرمرد ۵۹ ساله نگاه میکنی:) و چطور به حسی که بین خودش و همسایه های جدیدش بعد از تنهایی عمیقی که با رفتن زنش تجربه کرده ، ایجاد میشه دست و پنجه نرم میکنه. قشنگ بود ، پر حس بود ، ملموس بود ، آبی بود ، عجیب بود ، خنده دار بود ، و سرشار از همه چیز خصوصا عشق .