نمیتونم حالِ الانمو توصیف کنم .
یه حالی که فقط ساعت ۱:۵۹ نیمه شب میتونی داشته باشی
چیزی در درونم ، به در و دیوار میکوبد...
چیزی_ یا کسی_ پنهان از چشمم که انگار در عمیق ترین سلولهای یک زندان است و محکم میله هارا تکان میدهد و از ته دل فریاد آزادی میخواهد!
تنها ، خسته ، تاریک و تاریک و تاریک!
با چشمهایی گود افتاده که فریاد میزند . طوری که وقتی نگاهشان میکنی ، کر میشوی!