هربار که به احساسش فکر میکنم از ته قلب ناراحت میشوم ...
سخت است حالا که باید به جایی که میخواستی میرسیدی ، چون شرایط رسیدن نداشتی ، نرسی!
و وقتی به عمری که گذراندی نگاه کنی ، جز حسرت و غم نبینی و حس کنی هیچ کاری برای خودت نکردی...
به یاد دسته گل های پر پر شدهات هربار از عمق دل آه بکشی و فقط به همان آه برخواسته از غمشان بسنده کنی
« سخت است! »
رنج خودش را میگفت یا کار من را؟
《یاد بگیری که من دَک میزنم از دلشوره》(دک زدن = از ترس لرزیدن)
《ما بدشانس بودیم از شانسمون توی بدترین دوره به دنیا اومدیم. اونموقع فقط مثل عربا دخترا رو زنده به گور نمیکردن وگرنه زن به هیچیشونم نبود》
دوباره رفته بود در خاطرات قدیم ...
دیدن رفاه آدمهای امروزی (مردان امروزی ، زنان امروزی ، کودکان امروزی) او را به حسرتها میبرد . "بی سوادی؟ تعصب بی جا؟ جهل؟ تنهایی؟ ۳۰ سال پستو نشینی؟ دلمردگی؟ ناراحتی عمیق؟ غمِ فرزند؟"
مجموعه ای از احساسات گذشته بر او ...
《ولی دوره ی بدی شده ؛ قدیم خیلی بهتر بود》
.
.
.
《دوره ی ما به چه درد میخورد ؛ همه نادان بودن . همه چی عقب مونده ، مردم ندون ... ناشایی》(ناشایی=ناشادی)
احساساتی متناقض بین قدیم پسند و نوگرا
هرچند گذشت ؛ گذشت مگر نه؟ برنمیگردد مگر نه؟
سلامی به سرمای تابستون و روشنی شب و قرمزیِ دریا
* وی هار هار میکند
آره خیلی بامزه ام
بیاید واقع بین باشیم .
وقتی راجب یه مسئله اطلاعات جمع میکنی یا میخوای راجبش بدونی حتی در حد چند جمله ، سوال برات پیش میاد درسته؟
شبهه هست دیگه ، درسته؟
وقتی سوالی رو میپرسی یعنی اون موضوع برات مهم بوده و بهش فکر کردی و به یه نتایجی رسیدی یا میخوای برسی ولی بعضی جاهاش نامفهوم بوده و الآن میخوای اوکی شه .
حالا توی هر مسئله ای ؛ فرهنگ ، علم ، نجوم ، درس ، دوخت و دوز و ... و هر چیزی که بخوای یادش بگیری ؛ پس طبیعیه توی مسائل دین و مذهب و فلسفه هم برات شبهه و سوال پیش بیاد ...
و این واقعا واقعا غلطه وقتی یه انسان با تلی از سوالات توی ذهنش که خیلیاش بی جواب مونده به یک فرد که از نظر خودش مورد اطمینانه مراجعه کنه و اون فرد طوری برخورد کنه که انگار با یه آدم خدانشناس و بی دین طرفه!
این اطمینان رو از آدم میگیره!
من توی یه جمعی بودم ؛ یهو سوی جمع سمت سوالات و شبهات کشیده شد .
گفتند که سوال پرسیدن انگار دیگه مجاز نیست. حضرت محمد ص وقتی میخواستند ثابت کنند که بتها خدا نیستند ، به بت پرستان گفتند چرا گوش نمیگیرید شاید حرف ما حق تر بود؟ گفتن ما داریم راه پدران رو پیش میگیریم .
الآن ما هم داریم راه پدران رو پیش میگیریم ."
حرف من توهین به اعتقادات و دینی که بهمون رسیده نیست .
حرف من اینه که مسلمان بودن دینیه که بهمون رسیده ، ولی آموخته هاش خدادادی بهمون نرسیده! ما باید درباره دین فکر کنیم و با عقل و تفکر قبول کنیم ؛ خداوند هم توی قرآن مدام انسان رو به تفکر دعوت کرده .
معلمم امروز یه حرف خوب زد که هیچکس نمیتونه تو رو مجبور کنه نماز بخونی یا روزه بگیری ؛ همون که میگن "لا اکراه فی الدین" .
تو در نهایت برای "پذیرفتن" یا "نپذیرفتن" مسلمانی مختاری ؛ و اون نپذیرفتن یا پذیرفتنِ خودِ دین اسلام ، با تحقیق و پرسش و شناخت حاصل میشه .
که من حالا که تحقیق کردم و اسلام رو شناختم ، میخوام مسلمان باشم یا نه؟ قبول کنم واقعا یه مسلمان باشم و به احکام دین اسلام عمل کنم یا نه؟
و آیا شناخت و معرفت و انتخاب ، بدونِ تفکر ممکنه؟ و آیا کسی که تفکر میکنه ، راهش از پرسش جداست؟
وقتی کسی سوال میپرسه ، و من بعنوان یک مسلمان که امر به معروف و نهی از منکر وظیفشه نباید طوری برخورد کنم که طرف بخاطر سوالش حس عدمِ اطمینان و مورد قضاوت قرار گرفته شدن بگیره .
که تو مرتدی ، تو کافری ، تو بی ایمانی! این فقط طرف رو از دین زده تر میکنه .
و در نهایت این حسِ عدم اطمینان ، به دینِ تقلیدی کشیده میشه . که من نمیدونم چرا ، ولی چون بهم کتابت شده این کارو میکنم!
و این مثل این میمونه که من نمیدونم چرا نباید سمت سیگار برم یا چرا باید حجاب داشته باشم ، ولی چون از بچگی با چماق بالای سرم بودن تا الآن نرفتم!
آیا مقاومت چنین فردی ، با اولین نسیمی که میاد فرو نمیریزه؟ اگر اون فشارِ محافظت خانواده برداشته شه ، آیا چیزی از اون لایه محافظ باقی میمونه؟
وقتی من نمیدونم چرا این کار رو میکنم ، پس دلیلی هم برای انجام ندادنش نمیبینم .
بنابراین همه چیز باید ریشه ای حل بشه و با منطق و فکر پذیرفته بشه
فبها دوستان از پرسیدن سوال نترسین
توی هر زمینه ای.
شبهه داشتن اشکالی نداره!
این یعنی شما توی جنب و جوش و تکاپوی یادگیری هستین .
منم میخوام روی خودم کار کنم و نترسم ؛ چون نمیخوام تقلیدی پیش برم
روحیه ی کنجکاویمون رو خاموش نکنیم
از یاد گرفتن خیلی چیزها از این طریق محروم میشیم ؛ حیفه ها