دستانم را محکم بگیر، و مرا به دوردستها ببر.
به همان جایی که هنوز لبخندها بیبهانهاند، و عشق بیهیچ ترسی در نگاهها جاریست.
آنجا که پاییز فصل رسیدن است، نه سرآغاز تنهایی و غم.
جایی که برگها با نغمهی باد میرقصند، و دلها هنوز به گرمای مهربانی زندهاند.
بگذار در آن دیار بیفریب، در پناه نگاهت آرام بگیرم و از نو باور کنم، که هنوز هم میشود عاشق بود.
یکجایی از زندگی باید تنهایی انتخاب کرد؛ نه چون دنیا آدم خوبی ندارد، بلکه دیگر نمیخواهی بهای آرامشت را
با رنجِ ماندنِ کسی بپردازی.
گاهی آدم دلش میخواهد از تمام شلوغیهای دنیا فاصله بگیرد؛ گوشهای بنشیند، برای خودش چای بریزد و بگذارد زمان بیآنکه کسی چیزی بپرسد زخمهایش را ترمیم کند.
اما عزیز من؛ آدمها پناه نیستند گاهی خودِ پرتگاهاند، برای فراموش کردن خاطرات به آدمها پناه نبرید بعضی زخمها رو باید با تنها بودن درست کرد نه با تکیه بر دیگری.
شاید قشنگیِ گذشته به این بود که برای خوشحال ماندن، بهانههای بزرگ نمیخواستیم؛ خبرها روی کاغذ میرسیدند، احساسات پشت تلفن جان میگرفتند و گاهی تمام خوشبختی در رسیدنِ نامهای یا شنیدنِ صدایی آشنا خلاصه میشد.
گاهی انسان در تاریکی ذهن خود گم میشود؛ جایی که مرز واقعیت و خیال از هم جدا نیست، تنهایی آرامآرام به درون نفوذ میکند و انسان را از جهان بیرون جدا میسازد در این میان هیچکس نیست که او را بفهمد حتی خود او گویی درونش جهانیست که خودش هم غریبهای در آن است.