eitaa logo
تروسکه/ زهرا مهدانیان
230 دنبال‌کننده
114 عکس
23 ویدیو
2 فایل
اینجا تروسکه است.💫 جایی برای نوشتن احوالاتم. تروسکه البته واژه‌ای‌ کُردیست. به معنای درخشان و من زهرا هستم، به همان معنا.✨ @zahramahdanian
مشاهده در ایتا
دانلود
سه‌شنبه، بیست و سوم دی‌ ماه چهارصد و چهار امروز رفتم باشگاه. یکشنبه نرفته بودم. اصلا پنجشنبه آنقدر حالم بد شد که یکشنبه اگر وضعیت معمولی هم بود نمی‌رفتم. پنجشنبه همه به زعم خودشان تمرین سگی می‌کردند که شب در خیابان‌ها بدوند. بعد فکر می‌کردند وقتی نمی‌توانند با این تمرین‌ها از خودشان دفاع کنند، اگر گیر افتادند چطور با بدن زنانه‌شان به مامورها باج بدهند. رمقی نداشتم. با سر خشک نشده رفته بودم باشگاه و هوای سرد برایم سردرد تجویز کرده بود. حرف‌هایشان سردردم را بدتر می‌کرد. حرف‌هایی که شوخی و جدی‌اش به هم طوری چفت شده که معلوم نبود کدام حقیقت است و کدام، یک شوخی بی‌مزه جنسی! قمقمه آب را باز کردم تا نفسی تازه کنم. یکی از دخترها گفت: «حالا اگه نذرت قبول شد چی؟» آن یکی هم خندید. «عزیزم نذر من کسی رو ناراحت نمیکنه، اتفاقا همه استقبال می‌کنند» وقتی همه به جمله «بلاخره هرکسی یک اعتقادی داره»اش می‌خندیدند، فکر می‌کردم انقلاب ما روی دوش چه زنان و مردانی پیروز شد و افق اندیشه این آدم‌ها کجاست؟ جز تن، جنسیت، آزادی پوشش و روابط متنوع و آزاد چه چیزی می‌خواهند؟ بعد تعجب می‌کنم چطور همه این چیزها را به اسلام و انقلاب قلاب می‌کنند. پنجشنبه که از در باشگاه زدم بیرون، صاف رفتم خانه غزال. بچه‌ها را گذاشته بودم پیش او تا با بچه‌هایش بازی کنند. غزال از قیافه نزارم حیرت کرد. گفت چه شده؟ و من گلوله گلوله اشک شدم. امروز سه‌شنبه رفتم باشگاه. همه رضایت خودشان را از نبود اینترنت اعلام می‌کردند. شب‌ها بهتر می‌خوابند، به کارهایشان می‌رسند و اینطور چیزها. کسی حرف سیاسی نمی‌زد. کسی پلن جدیدی برای مبارزات آخر هفته‌ای نداشت. انقلابی که از استوری بیست و چهارساعته اینستاگرام بالا بیاید، دو روز اینترنت قطع شود، با سر سقوط می‌کند! خیلی وقت‌ها فکر می‌کنم بعد از گذشت نزدیک به پنجاه سال، هنوز نتوانسته‌اند حتی ادای امام خمینی را دربیاروند...!!!
چهارشنبه، بیست و چهارم دی‌ماه چهارصد و چهار اینترنت هنوز قطع است. زندگی شکل دیگری به خودش گرفته. مثلا کتاب‌های نیمه‌خوانده را یکی پس از دیگری دارم تمام می‌کنم. حتی کتاب جدیدی را دیروز شروع کردم و امروز تمام شد. هر روز اینجا هم می‌نویسم و متنی که قبل از قطعی اینترنت نوشته بودم را مدام بازنویسی می‌کنم. از طرفی سفت و سخت چسبیده‌ام به سلامتی‌ام. یکشنبه نوبت دکتر تغذیه داشتم. همان اوایل که باشگاه را شروع کرده بودم نوشتم یک ماه دیگر می‌روم سراغ رژیم. امروز روز سومی است که طبق برنامه چیزی میخورم و چیزی نمیخورم. صبحانه یک‌ کف دست نان. یک کف دست بدون لحاظ کردن انگشت‌ها. کاش دستان بزرگتر و کشیده‌تری داشتم. چقدر حیف. منتهی شاید زودتر هم لاغر شوم. مثلا امروز صبح، قبل از شروع روز سوم که روی ترازو رفتم، یک کیلو کم شده بودم. یک کیلو در عرض دو روز...شاید دست‌هایم زیادی کوچک است. دکتر موقع خداحافظی گفت نوبت بعدی‌ام اول بهمن است و باید تا آن موقع یک تا سه کیلو کم بشوم. تمام این چیزها سر هشت کیلو اضافه وزن است. خوبی برنامه رژیمم نجات دادن من از نمی‌دانم‌هاست. وقتی گرسنه بودم نمی‌دانستم چه بخورم،‌چه چیز را چقدر بخورم، چه چیزی را می‌شود بیشتر خورد و چه چیز را نه. حتی برنامه غذایی‌مان متنوع شده. دیگر در یخچال را شانصدبار باز نمی‌کنم تا ببینم چه چیزی داریم و چه چیزی می‌شود بپزم و چه غذایی طرفدار بیشتری در خانه دارد. مثلا دیشب علی‌رغم اعتماد به نفس نداشته‌ام سر درست کردن سوپ، سوپ ساده‌ای یک ساعت و نیمه پختم که همه استقبال کردند. زینب دو بشقاب سوپ خورد و باقی‌اش را گذاشتم شام امشبم شود. آنقدر این روزها سرم به کارهای عقب‌افتاده‌ام بند است که آمادگی وصل شدن اینترنت را ندارم.‌ ‌میدتمم می‌شود دکمه رفت و برگشتی دیتای گوشی را خاموش کرد. خیلی هم ساده است. اما واقعا ساده نیست. یک اعتیاد مزخرفی آدم را می‌کشد سمت گوشی‌. سمت چرخ زدن در ایتا و تلگرام و اینستاگرام. ناگهان فکر می‌کنی شانصدتا پیام مهم داری و چه داشته باشی چه نه، میبینی ساعت‌ها نشستی یک گوشه و از زندگی ساقط شده‌ای. واقعا میخواهم باقی کتاب‌هایم‌ را بخوانم، به برنامه رژیمم برسم، فکر نکنم امروز چند شنبه است چندتا نقد دارم و تا چه زمانی وقت نمی‌خواهم فکر کنم اگر سراغ گوشی نرو از دنیا عقب افتاده‌ام...چه مرضی است... خودم که نمی‌توانم، پس باتشکر از وزارت چی و چی، بابت قطعی گسترده.
جمعه، بیست و ششم دی‌ماه چهارصد و چهار چقدر عجیب و خنده‌دار. بعضی وقت‌ها مغز آدم‌ کارگردان چه‌ خواب‌های مضحکی می‌شود.‌خواب دیدم رضا پهلوی برادر مامان است.‌ دایی ما. بعد خواب دیدم دست زنش را گرفته و از فرنگ آمده اینجا. بعد قرار است همگی برویم مولودی خانه مریم. مریم خواهر علی، شنبه برای مبعث مجلس کوچکی در خانه‌اش گرفته. البته ویژه بانوان. اما مغزم صلاح دید آن را تبدیل به یک مهمانی بزرگ مختلط کند. بعد نمی‌دانم چرا ما داشتیم میوه درست می‌کردیم. ما یعنی من و مامان و خواهرها. بعد خنده‌دار آنجا بود که رضاپهلوی مدام راه می‌رفت و تشکر می‌کرد. من در پیش‌دستی‌ها موز و پرتقال و سیب می‌گذاشتم‌، او تشکر می‌کرد ما به زحمت افتادیم. انگار تا به حال در زندگی‌اش این تعداد میوه یک‌جا ندیده بود. وسط تشکرهایش ژست آزادی‌خواهی هم می‌گرفت. «خیلی زحمت کشیدین، آزادی حق مردم این سرزمین است» و انگار نوار ضبط شده باشد یا طوطی‌ای که فقط چند جمله یاد گرفته تکرار کند، ربط و و بی‌ربط از این جملات دست چندم سیاسی می‌گفت. نمی‌دانم بهش گفتم یا از دلم گذشت. که ای بابا، آن یکی دایی هم آمریکا زندگی می‌کند و هی چپ و راست سیاست را مثل نمک و فلفل پاش نمی‌دهد روی همه چیز. روی سیب و پرتقال و موز مولودی. بعد یادم است تهران بودیم. یکی از من پرسید تو که از تهران خوشت نمی‌آمد. من گفتم چندسال است من و علی با تهران آشتی کرده‌ایم. گفتم گاهی دلمان برایش تنگ می‌شود و ناگهان خیابان‌های تهران مثل سرسره‌های موج آبی، مثل شهربازی وحشتناکی شد که در هم گره میخورد و ماشین‌ها انگار روی خیابان‌های باریک و رنگی رنگی لیز میخوردند با سرعت پایین می‌آمدند. رضاپهلویِ در نقش دایی، میخواست برود خیابان‌های تهران را ببیند، برود شهربازی. آخرش را یادم نیست چه شد. تا آخر قوم و خویش ماندیم یا نه. در خواب سودای پادشاهی نداشت. هرچند بعید میدانم در واقعیت هم سودایش را داشته باشد. بیشتر شبیه بادکنکی‌ست که بقیه بادش می‌کنند و خودش بیشتر دوست دارد بشیند موز و پرتقالش را بخورد و برود شهربازی. چه خواب‌هایی... از دیشب برف گرفت و امروز صبح که پرده را زدم کنار، خیابان‌ها سفید شده‌اند. سفید و نرم و سرد. عیدتان پیشاپیش مبارک
شنبه، بیست و هفتم دی ماه چهارصد و چهار امروز صبح خواب بابا را دیدم. یعنی صبح که بیدار شدم فهمیدم خواب بابا را دیده بودم.‌ در خواب نشسته بود روی مبلی در خانه‌ای غریبه که نمی‌شناختم. صحنه‌ تکمیل نبود. شبیه خانه‌ای که هنوز اثاثیه نبرده باشند، تنها یکی دوتا مبل تک نفره داشت که بابا روی یکی از آنها نشسته بود. بعد من باز در خواب فکر کردم عه، بابا که برگشته، بابا که پیش ماست. و بعد بابا جایش را عوض کرد و نشست روی یک مبل دیگر. بعد نوه‌ها آمدند. بابا آنها را می‌نشاند روی پایش، هی نگاهشان می‌کرد، می‌خندید، سربه‌سرشان می‌گذاشت و بعد پشت هم می‌گفت «چقدر بزرگ شدین» و واقعا بچه‌ها بزرگتر شده‌اند و شیرین‌تر.‌ اگر‌ بابا بود سرش را می‌خوردند و چقدر حرف‌ها داشتند برای تعریف کردن. از مهد و شعر و آیه‌ و دعاهایی که یاد گرفته‌اند تا چیزهای دیگر. (نفس خیلی عمیق. نفسم را با صدا میفرستم بیرون) بگذریم...! امروز پیامک‌ها وصل شد. پیام فرستادن در چندتا از پیام‌رسان‌ها هم تا آخر شب فعال شده. ایتا هنوز بسته است. پیچ اینترنت را خیلی کند و خسته باز می‌کنند. مثلا پیام فرستادن به صورت شخصی در بله باز است، در گروه‌ها بسته. اگر ایتا این شکلی باز شود، با بسته‌اش هیچ فرقی ندارد. همین امروز باید با هنرجوها تماس می‌گرفتم. سی و پنج نفر. برای هرکدام تک تک توضیح می‌دادم برای ادامه دوره چه کار کنیم و کجا بروند و چه اتفاقی قرار است بیافتد. یاد روزهای خانم مبنا بودن افتادم. زمانی که صفحه اینستاگرام مبنا دستم بود، خانم مبنا، صدایم می‌زدند. «خانم مبنا هزینه دوره چنده؟ خانم مبنا لینک کار نمی‌کنه، خانم مبنا ثبت نام دوره فلان چه زمانیه؟» و در تمام پیام‌ها باید رویم‌ گشاده می‌بود. لبخند مهربانی روی لبم می‌نشاندم تا از پشت واژه‌ها و پیام‌های صوتی معلوم شود مهربانم، صمیمی‌ام و قصدم کمک‌رسانی‌ست. امروز هم شبیه خانم مبنا شده‌ بودم.‌ توضیح و پیام و تماس. بعد فکر کردم چه‌ توانی داشتم قبلا. مثلا یک روز صفحه مبنا جایی تبلیغ می‌شد و ناگهان صفحه می‌ترکید. وسط ثبت نام دوره‌ها. مخاطب جدید، مخاطب قدیم و انبوهی از پیام‌هایی که صفر نمی‌شد. برای نود درصدشان صوت ارسال می‌کردم. «سلام وقتتون بخیر....» هنوز از زمان خانم مبنا همین سلام وقتتون بخیر در کلامم مانده. دیروز هم تلفنی که حرف میزدم همین را اول اول می‌گفتم. کم کم کار دارد شروع می‌شد. دوران مرخصی اجباری یک هفته‌ای سر آمده و به شکل به هم ریخته‌ای باید دوباره شروع کنم... دوباره شروع کنیم.
خب این هم آنچه گذشت این روزهای بی‌اینترنتی... 👀
دوشنبه، بیست و نهم دی ماه چهارصد و چهار زینب پرسید: داری برای آقای جوان می‌فرستی؟ لبخند زدم. دیروز نشسته بود روی مبل و نگاهم می‌کرد. گاهی یکهو محبتش گل می‌کند و حرف‌های قشنگ و کمی فلسفی می‌زند.‌ «تو‌ خوشگلترین مامان دنیایی...من از همه دنیاها بیشتر دوستت دارم... مامان من از شهرمون هم بیشتر دوستت دارم» و منظورش این است که شهر بزرگ است و اندازه دوست داشتنش بزرگتر از شهر است. «...مامان تو خیلی مهربونی ..» و از این حرف‌ها. داشتم گوجه‌های پوره شده را در قابلمه خوراک لوبیا می‌ریختم که صدایم زد. «مامانی؟» نگاهش کردم. «جانم». «مامانی آفرین بهت که تو مبنا اینقدر ...» مکث کرد. انگار داشت دنبال کلمه می‌گشت.‌ بعد جمله را دوباره از اول تکرار کرد. کلمه را پیدا کرده بود. «آفرین بهت که تو مبنا اینقدر تلاش کردی و الان هنرجو داری». کاسه گوجه‌ها را گذاشتم کنار. این جمله‌ها را زینب گفته بود یا یک آدم‌ بزرگسال؟ زینب چند سالش بود؟ نزدیک بود از ذوق و شاید از بُهت مثل‌ گوجه‌ها پوره شوم. ریز و رنده و له. چهره‌م را خواند. لبخند زد. لبخند زدم «آخ مامان جون... قربونت برم» و بعد برای آنکه یادم نرود چه جمله قصاری گفته، گوشی را برداشتم تا در یادداشت‌ها بنویسم. تا انگشت‌هایم‌ تکان خورد پرسید « داری برای آقای جوان میفرستی؟» بُهت داشت می‌رفت کنار و لبخند بیشتر پهن شد روی صورتم. «نه مامانی..» دوباره گفتم « دوست داری براشون بفرستم؟» صدای نه گفتنش در بین خندیدن و خجالت کشیدنش گم شد. من هم برای آقای جوان نفرستادم. نمی‌دانم آن حرف‌ها را از کجایش درآورده، شاید از علی شنیده، شاید هم خودش دیده و هربار تکه‌ها را مثل پازل کنار هم چیده. نمی‌دانم. یک‌بار دیگر هم از من پرسید دوست داری آرایشگر بشی؟ داشتم پایین موهای ریحانه را در حمام کوتاه می‌کردم. گفتم: نه مامان جون! گفت: ولی من دوست دارم. گفتم: شما پرستار هم دوست داری بشی، نقاش هم دوست داری بشی... وسط حرفم آمد. «مبنا هم دوست دارم بشم». آن موقع هم قند در دلم آب کردم. من از خدایم است زینب روزی مبنا شود. با تمام معانی و تعاریف حقیقی و ضمنی و استعاری که می‌شود برای این کلمه کنار هم چید... یاد سوال آخر فرم‌های مبنا افتادم. آنها که مدیر منابع انسانی ارسال می‌کند و تاکید دارد تا فلان روز همه پر کرده باشند. «گزینه مد نظرتان را انتخاب کنید! ۱) هم مبنایی‌م ۲) هم رویاییم» و من هربار گزینه دوم را زده‌ام. شاید اگر زینب هم باشد انتخابش همین گزینه باشد. «هم رویاییم»
چهارشنبه، یکم بهمن‌ماه چهارصد و چهار حوله را انداختم روی دستم و در حمام‌ را باز کردم. ریحانه آمد مقابلم. «مامان الکی میری حموم؟» نمی‌دانم معنای الکی را می‌داند یا نه. ولی چند روز است هروقت در حمام را باز می‌کنم می‌پرسد. شاید چون قبل و بعد باشگاه حمام می‌روم و به نظرش زیادی آمده. اما شک دارم بداند معنی الکی یعنی چه! گفتم: نه مامان جون واقعی میرم. زود خودم را انداختم در حمام که صدایش آمد: « مامان تو همش عَلَـــــجِه داری» ریحانه کتابی دارد از نشر کتاب پارک. «موش کوچولو می‌گوید ببخشید». اولین صفحه کتاب خواننده باید بگوید «موش کوچولو عجله داره». بعد موش کوچولو تا خانه می‌دود و پایش روی نقاشی خانم اردکه می‌رود و به بلوط‌های خانم سنجابه می‌خورد و هربار مجبور می‌شود یک کلمه بگو ببخشید. عجله را از آنجا یاد گرفته و می‌گوید علجه. از آن واژه‌هاست که دوست ندارم درستش را حالا حالا یاد بگیرد. علجه قشنگ‌تر است. اصلا آدمی که عجله دارد واقعا علجه می‌شود. یک چیز به هم پیچیده و کج و معوج. مثل من. بچه هم فهمیده من همیشه‌ی خدا دارم می‌دوم. واقعا آن یک هفته بهشتی چه چیزی می‌توانست من را بیاندازد روی دور؟ نه کار داشتم، نه زینب را از مهد می‌آوردم، نه باشگاه می‌رفتم. یک مادر بیست و چهارساعته بودم با انبوهی از وقت آزاد. که آخر شب‌ها کتاب می‌خواند. حالا که آن یک هفته تمام شده، این دویدن‌ها هم من را از نفس انداخته هم بچه‌ها را از تماشایم. دیروز یک بند دویدم. امروز هم. و امیدوارم فردا، روز جمعه، نشسته باشم روی مبل و در سکوت خانه چای بخورم. امیدوارم زود بخوابم و فردا دیر بیدار شوم. اصلا سر شب بخوابم تا ده صبح فردا و وقتی سفره صبحانه را جمع کنیم دوازده باشد و بعد بگویم اووووه کو تا ناهار؟ اما میدانم فردا هم خواهم دوید. همیشه کاری برای دویدن هست. همیشه چیزی هست که بخواهد تمیز شود، جایی هست که بخواهد جمع و جور شود... موش کوچولو هروقت با عجله کاری انجام میدهد و بقیه معترض می‌شوند می‌گوید ببخـشیــــــــــد. من هم باید بگویم. بنشینم مقابل آینه و بگویم ببخشید! ببخشید اینقدر کار برایت ردیف میکنم. ببخشید سر نوشتن همین متن چشم‌هایت بسته می‌شود اما انگشت‌هایت را مجبورم می‌کنم روی دکمه‌های کیبورد تکان بخورند و مغزت چیزی سر هم کند. (این نوشته از دیروز مانده بود. باید تمام می‌شد. حتی شده با عجله...)
Mohsen Chavoshi Mohsen Chavoshi - To Dar Masafate Barani (320).mp3
زمان: حجم: 3.7M
منم که طعمه ی قلابم؛ مرا شکار کن! ‌ای ماهی..!♪♫ منم، شکار! شکارم کن..! سپس، ببوس و بچرخانم… سپس، بچرخ و ببوسانم!♪♫ سپس چه کار... چه کارم کن♪♫ چه کار؟ هر چه تو می خواهیست… بخواه آن چه، که می خواهی…♪♫ آهای بینی سر بالا! از این درشکه، بیا پایین!♪♫ به من بچسب، همین حالا! مرا ببوس، همین حالا…♪♫ که زندگی، دو سه نخ کام است و عمر؛ سرفه‌ی کوتاهی… (حقیقتا هم مادی هم معنوی خیلی شاهکاره🥲)
🔴 تا ساعاتی‌دیگر تمامی پلتفرم‌ها طبق‌روال‌قبلی آزاد خواهند شد! اگه نشد فردا دوباره همین پیام‌رو بخونید
شنبه، چهارم بهمن‌ماه چهارصد و چهار خودم دیدم زینب خوابیده. اصلا خودم بغلش کردم و یک طبقه آمدم بالا و گذاشتمش رو تخت. چهل دقیقه در ترافیک مانده بودم. کلاج (کلاژ) را آنقدر فشار داده بودم که زانویم قِژ قِژ صدا می‌داد. ریحانه و زینب تنگ هم، روی صندلی‌های عقب خوابشان برده بود. بعد از بیست دقیقه نیم‌ساعت، جلوتر فهمیدم ترافیک کیپ به کیپ بلوار منتظری بابت گشت است. خیابان را بند آورده بودند و مثل زمان جنگ، ماشین‌های مشکوک را می‌زدند کنار. ترافیک که باز شد، به آنی رسیدم خانه. هنوز مانده بود علی برسد. ماشین را پارک کردم و بی‌بچه‌ها رفتم بالا. چراغ خانه را روشن کردم و در را نبسته باز رفتم در پارکینگ. ریحانه را از زیر دست و پای زینب کشیدم بیرون و بردمش بالا. باز برگشتم. ترسیدم در بسته شود و من بمانم با یک بچه این طرف در و یک بچه‌ آن طرف در. فکرش هم ترسناک است. کلید را فرو کردم در قفل و باز سُر خوردم پایین. زینب را بغل کردم. بد چَم بود. مثل ریحانه روی دست خوب جفت و جور نمی‌شد. آوردمش بالا. روی تخت خواباندمش. چکمه‌هایش را از پا کندم و باز رفتم پایین. کوله و ساک و قابلمه قرمه سبزی در ماشین مانده بود. بالا که رسیدم زینب با چشم‌هایی خط شده دم در ایستاده بود. ته دلم گفتم الان می‌برمش در اتاق و باز می‌خوابد. نخوابید. نمی‌دانم جیش داشت یا نه! گفتم برو گفت ندارم. و بعد در تلاش شانصدم برای باز خوابیدن رفت دستشویی.‌ ریحانه هم دو سه باری من را تا مرز سکته برد. بیدار می‌شد و گریه میکرد. بعد دیگر افتاد روی دور و هنوز خواب است. زینب اما هنوز بیدار است.‌ به مهربانی و جدیت نخوابید.‌ با بغل و بوس و نوازش خوابش نگرفت. ولی من خوابم می‌آید.‌ اولین علایم خستگی در من حالت تهوع است. اصلا اگر بخواهم خواب از سرم بپرد، ضمن یک لیوان اسپرسو یک ورق دمیترون هم لازم دارم. چه خیال‌هایی‌ چیده بودم. پشت تاکسی ون وسط ترافیک، فکر می‌کردم بچه‌ها خوابند و می‌روم نمازم را می‌خوانم، خانه را جمع و جور می‌کنم، کتاب صوتی گوش می‌دهم و اصلا در یک فرض محال چند دقیقه می‌نشینم و به در و دیوار زل می‌زنم... نشد! حالا خانه مرتب است. کتاب صوتی هم گوش کرده‌ام. اما آهنگ زمینه تمام اینها، اعصاب خردی بوده! اعصابی که انگار زنبور نیش زده باشد. این هوا باد کرد و هنوز هم ورم دارد.
https://behkhaan.ir//profile/zahra.mahdanian سلام من هم اینجام 👆🏻🤍
دوشنبه، ششم بهمن‌ماه چهارصد و چهار ما یک استادی داریم که هر از گاهی دعوایمان می‌کند. دست به دعوایش خوب است یعنی اساسی می‌شوید و دو تا گیره می‌زند و پهنمان می‌کند. هرچند کم پیش می‌آید. مثلا سالی دو بار طوفانش ما را می‌گیرد و می‌رود تا سال بعد. اغلب با این دست جمله‌ها شروع می‌کند که این چه وضعیتی‌ست و بس است و به خودتان بیایید. بعد که خوب در عرق شرم خود آب شدیم، اگر اقبالمان بلند باشد می‌گوید حالا آستین بالا بزنید و بیایید پی این کار. همیشه همین‌قدر خوشبخت نبودیم. بعضی وقت‌ها فقط طوفان سردی بوده که بهار را باید خودمان از زیر زمین می‌کشیدیم بیرون. امروز افتادم به جان خانه. استادم نگفته بود گرد میزت را بگیر و قاب عکس حاج قاسم و قاب عکس بچه‌ها را تمیز کن. نگفته بود انبوه لباس‌های تا شده روی میز را بگذار سرجایش. من اما امروز افتادم به جان خانه. این جمله را یکبار دیگر هم نوشتم. شیشه‌ها را پیس پیس، شیشه پاکن پاشیدم، خانه‌ی دیروز جارو شده را باز جارو کشیدم و نگذاشتم جایی در خانه بماند که روی مغزم سنگینی کند. استادم نگفته بود باید اول میزت را تمیز کنی، اصلا فهوای طوفان دیشبش این چیزها نبود. اما من مثل نود درصد زنان که پیش از شروع هر کار جدی، موهایشان را محکم بالای سرشان گوجه می‌کنند، اول گرد و لک میزم را گرفتم. بعد نشستم روی صندلی و گوشی را برداشتم تا مثل یک بچه خوب بروم به کارهای بدم فکر کنم. راستش همه‌ی ضرب‌المثل‌ها و حکایت‌های ما فاخر نیست. باید بپذیریم. مثل «چوب معلم گُله، هرکی نخوره خُله». اما باید ایمان داشته باشیم در رساندن منظور عالی و درست عمل کرده‌اند. بله، مثل چوب معلم ما!