eitaa logo
تروسکه/ زهرا مهدانیان
249 دنبال‌کننده
174 عکس
26 ویدیو
2 فایل
اینجا تروسکه است.💫 جایی برای نوشتن احوالاتم. تروسکه البته واژه‌ای‌ کُردیست. به معنای درخشان و من زهرا هستم، به همان معنا.✨ @zahramahdanian
مشاهده در ایتا
دانلود
شنبه، شانزدهم اسفندماه چهارصد و چهار امشب هوس صبحانه کردم. ماه رمضان‌ها که نمی‌شود کره و مربا خورد. اول رمضان بنا داشتیم سحر‌ها صبحانه بخوریم. می‌گفتیم ساعت چهار و پنج پلو از گلویمان پایین نمی‌رود. روز سوم جای نیمرو چای و خرما خوردیم و چهار روز بعدش آب و بعضی وقت‌ها هیچ چیز نمی‌خوریم. بچه‌ها که خوابیدند رفتم یک تکه نان گذاشتم گرم شود. ته قاشق را انداختم زیر در مربای هویج و پقی صدا کرد. کره را انداختم در سینی و صبحانه‌م آماده بود. از غروب هوس شیرینی کرده‌ام. بیسکوییت، کیک، شکلات. مربا هم خوب است. قند زیادش درد شیرینی خوری‌ آدم را ساکت می‌کند. طعم هویج و کره که در دهانم پخش شد، فکر کردم چرا در به در شیرینی‌ام؟ باید یک طور شده باشد که مثل معتادها کابینت‌های خانه را پی شیرینی زیر و رو می‌کنم. بعد یادم آمد امروز زیادی کامم تلخ شده. فسفر زیادی سوزانده‌ام. نشسته بودم کف پذیرایی کوه لباس‌های خشک شده را تا می‌کردم. گوشی را برداشتم. تصویر رئیس جمهور را باز کردم و از چندمین ثانیه بارها دست کشیدم روی صورتم. روی پیشانی‌ام. عرق شرم نریخته را هی پاک می‌کردم. آنقدر تلخ شده بودم که یادم رفت از صبح به خودم قول داده‌ام با بچه‌ها مهربان‌تر باشم. چندبار صدایم زدند که گفتم بنشینید پویا ببینید و رفتم داخل اتاق. لباس‌ها و بچه‌ها را گذاشتم وسط پذیرایی تا مغزم را خنک کنم. به خانواده نظامی‌ها فکر می‌کردم. خدا را شکر کردم علی نظامی نیست. خدا را شکر کردم کس و کارم را زیر پدافند و توی مقری از دست ندادم. توی گروه نوشتم من از خانواده‌های نظامی‌ها خجالت می‌کشم. بعد یاد عذرخواهی افتادم. هی فکر کردم عذرخواهی از کی؟ از چی؟ چرا؟ هی نفهمیدم. هرچه فکر کردم نفهمیدم نقطه فشار کجاست. آن چیزی که رئیس جمهور را مجبور کرده بنشیند در آن چنان قاب دوربینی و بگوید عذرخواهی میکنم چیست؟ هرچه پیام‌ آدم‌های مختلف را شخم زدم هم نفهمیدم. اغراق نمی‌کنم. نفهمیدم گیر کار کجا بوده. چکمه کی روی خرخره چه کسی را فشار داده که ماحصلش شده چنین ادبیاتی؟ نفهمیدم! آخرین لقمه را گذاشتم در دهانم. چند قاشق مربا کار خودش را کرد. قند خونم برگشت سرجایش. خواستم مربا را بگذارم در یخچال، چشمم افتاد به خیارشور‌ها. قبل از اذان رفته بودم تا روبه‌روی خانه و خریدمشان. هوس کردم روی شیرینی، شوری بخورم. جلوی شکمم را گرفتم. هرچند بیشتر ترسیدم پلاستیک خش خش کند و بچه‌ها بیدار شوند. هنوز هم فکرم پیش خیارشورهاست. کامم زیادی تلخ بود و نفهمیدم مربا زیادی شیرین است.
اندر احوالات یکشنبه، هفدهم اسفندماه چهارصد و چهار دیشب به معنای واقعی کلمه غش کردم. شاید مغزم بعد از هشت روز بیدار خوابی‌های بی‌موقع، اشک‌های راه و بی‌راه، استرس بالا و پمپاژ بی‌وقفه کورتیزول، بلاخره قدری آرام گرفت و زود خوابید. زود یعنی یک و خرده‌ای شب. از صبح دوباره خانه تکانی را از سر گرفته بودم. کابینت ظروف در بسته و وسایل کیک پزی را ریختم بیرون. اسکاچ کفی را کشیدم کف کابینت و به خیالم با چیدمان جدید، دیگر قرار نیست ظرف‌ها از سر و کول هم بالا بروند. وسط شستن و خشک کردن و چیدن، زینب یک باره هوس کرد شب نذری بدهد. گفت می‌خواهم ساندویچ نون پنیر و سبزی پخش کنم. دو روزی می‌شد خودم در این فکرها بود. یک چیزی درست کنم و بدهم دست بچه‌هایی که شب‌ها لابه‌لای تجمعات پرچم تکان می‌دهند. دلشان کوچک است و اگر مثل بچه‌های من باشند، سریع ضعف می‌کنند. گفتم عجب فکری!! نماز و قرآنم که تمام شد بچه‌ها را پوشاندم برویم روبه‌روی خانه پی نان و سبزی و پنیر. تا نان لواشی نمی‌شود پیاده رفت. آن هم با قدم‌های یک بچه پنج ساله و قدم‌های کوچک‌تر یک دو سال و نیمه. از سوپر سه بسته نان لواش سه تایی گرفتم. دو تا شکوپارس هم برای بچه‌ها. زینب یک بند در خانه پی‌ خوراکی‌هایی می‌گردد که شکلات داشته باشد. گفتم ذخیره شکلات دو روزش را پر کند. بعد رسیدیم سر چهارراه. سبد پلاستیکی را از بسته‌های سبزی پر کردم. سبزی دم بهار یک هوا تازه‌تر و سالم‌تر است. آدم خوشش می‌‌آید از هرکدام یکی‌ بردارد. هرچه سبزی پاییز دو سومش آشغال می‌شود، سبزی این وقت سال بیشترش خوردنی‌ست. خانه که رسیدیم، زیرانداز پهن کردم و گفتم دوتایی بنشینند کنارم به سبزی پاک کردن. ریحانه تره‌ را از هرکجا می‌خواست می‌شکست و می‌انداخت قاطی سبزی‌ها. به زینب گفته بودم باید سه قسمت کند. از بسته دوم به بعد افتاد گردن خودم. حوصله‌شان نکشید و رفتند پی خوردن باقی شکوپارس. سبزی‌ها را شستم. برای افطار استامبولی (لوبیاپلو) سر هم کردم و در جواب زینب که هر به چند دقیقه مثل ساعت کوکی می‌پرسید پس کی نذری درست می‌کنیم نفس عمیقی می‌کشیدم. «چند دقیقه صبر کن مادرجان». روی هم ده ‌تا ساندویچ بیشتر نشد. آنقدر نان‌ها نازک بود دو لایه با هم پیچیدم. زینب می‌گذاشت داخل پالاستیک و ریحانه تکه نان‌های کوچک را می‌گذاشت داخل دهانش. «مامان به فکر خودت نرسیده بود نه؟» از این چشم تا آن چشم ریسه کشیده بود. گفتم « نه عزیزم، فکر خیلی خوبی کردی» تا شب که برویم مسجد و دانه دانه ساندویچ‌ها را از کیسه بیرون بکشد و بدهد دست بچه‌ها، به گمانم برایش صد سال گذشت. چه شب قدری هم بود..! چه کسی فکر می‌کرد شب نوزدهم سالی که رهبر را شهید کردند، هشت روز بعد از شهادتش، جمعیت آنقدر زیاد باشد که خیابان احمدآباد بند بیاید؟ کف خیابان موکت شود و مردم پتوپیچ کیپ به کیپ بنشینند قرآن بالای سر ببرند؟ روبه‌روی مسجدی که هنوز از پنجاه شصت روز پیش شیشه شکسته دارد؟ و مکروا و مکر‌‌الله و الله خیر الماکرین. بعد از مراسم برگشتیم خانه. هنوز لای چشم بچه‌ها باز بود. گفتم «میگن آقا مجتبی رهبر شده، ولی چرا هیچ جا رسمی اعلام نشده؟» علی گفت خبر فوری گذاشته. نه فارس چیزی گذاشته بود نه خامنه‌ای‌ دات آی آر. یکباره زیرنویس شبکه خبر نوشت اعلامیه خبرگان تا دقایقی دیگر. بچه‌ها در گروه نوشتند مطیعی شبکه سه اعلام کرد. کنترل خانه سرگردان بین شبکه‌ها بود. دکمه توقف کورتیزولم را همان‌جا زدم. بعد از یک هفته سرگردانی، رسیده بودم به خشکی. به ساحل. بعد فکر کردم حالا دیگر راست راستی حضرت آقا می‌رود در خاطره‌ها و مثل بابا هی دور و دورتر می‌شود. عجب روزگاری! یادم افتاد یک جا نوشته بود می‌خواستند پسر پهلوی را بیاورند روی کار، پسر خامنه‌ای آمد. خوشم می‌آید آیات خدا تاریخ انقضا ندارد. مکروا و مکرالله و الله خیر‌الماکرین.
دوشنبه، هجدهم اسفندماه چهارصد و چهار امشب به صرف قرمه سبزی مامان پز دعوت بودم. از دیروز گفته بودم فردا می‌آیم خانه‌تان و مامان خواسته بود سنگ تمام بگذارد.‌ روز عروسی‌م هم مامان قرمه سبزی پخت. آخرین غذایی که به عنوان دختر خانه‌شان خوردم. بعد وسط پذیرایی یک چادر نماز رویم کشیدم و تا غروب خوابیدم. شب هم رفتم عروسی خودم. بدون اینکه ساعت‌ها زیر دست چی‌چی جون بنشینم تا موهایم را به هم بپیچد یا یک تشت سرخاب سفیدآب بمالد صورتم. خودم با هرچه داشتم یک عروس از صورتم کشیدم بیرون. بعد هم دست در دست علی وارد تالاری شدم که هیچکس جز عروس داماد نیامده بود. حالا یک قرمه سبزی من را کجا کشاند. یحتمل از آن مادربزرگ‌ها می‌شوم که نوه‌ها ترجیح میدهند کنار دستم ننشیندند تا مغزشان را نخورم. روز چندم جنگ است؟ بعد از قرمه سبزی باید بگویم از دیشب شروع کردم به نقد تمرین‌های روی هم مانده هنرجوها. بازنویسی‌ها، تمرین هفته نهم... به صورت مسالمت‌آمیزی از روز عزای یکشنبه نه من خِر آن‌ها را چسبیده‌ام نه آن‌ها من را. خصوصا که ایتا هم بامبول در می‌آورد. هشت دقیقه صوت گرفتم که بگویم نگو نشان بده چیست، بعد فهمیدم ایتا‌ نمی‌فرستد و باقی نقدها را یک دقیقه، یک دقیقه صوت گرفتم. یک چیز پراکنده و تکه تکه. از ترس ارسال نشدن هی باید کلام خودم را قطع کنم. بر فلانت‌ ایتا. اصلا بر فلانت‌ اسرائیل و آمریکای ذلیل‌مرده. اگر یک کم آدم بودید ترم زمستان این هنرجوهای طفلکی را به فلان نمی‌کشیدید. سر و ته ترمشان جنگ و قطعی اینترنت بود. هفته دومشان صاف خورد وسط وحشی بازی‌های دی‌ماه، پایان ترمشان هم خورده به کابوس‌های تِری و نِتی. از طرفی من هم نفهمیدم این ترم چه کردم. باز خدا را شکر یک اکسل پر و پیمان از آنها دارم. کی کجا تمرین نداده و کدام یکی چوب‌خط‌ تاخیر‌هایش پر شده. امروز غیر از تا خرخره قرمه‌سبزی خوردن، کار هم کردم. بعد هم حوالی ساعت ده، سر خیابان ابوذر پیاده شدم تا بروم دم مسجد الزهرا. علی با بچه‌ها ماند در ماشین. ریحانه خوابش می‌آمد و هوا زیادی سرد بود. منتهی ملت ایستاده بودند کف خیابان. پرچم‌‌ها در آسمان لمبر می‌خورد. نرم، روان. انگار قایقی باشد روی امواج به هم چسبیده. میاندار مجلس هوس کرده بود امشب روضه بخواند. وسطش شعار هم می‌داد «الله اکبر». آسمان دید اوضاع در هم برهم است اول بارانی شد، بعد برفی. هنوز هم دارد می‌بارد. گاهی فکر می‌کنم جدا ملت ترسناکی هستیم. یاد آن بازی‌های شهربازی می‌افتم که با چکش می‌زنند روی گودال‌هایی که پنگوئن‌ بیرون می‌آیند... آمریکا هی می‌زند، خرداد می‌زند، دی می‌زند، اسفند می‌زند، سر آخر ما مثل آن پنگوئن‌‌ها بیرون می‌آییم و دهنمان را برایش کج می‌کنیم که یوهو، من اینجام! کاش باقی هم اینجا بودند ... شب بخیر همینقدر برای امروز بسه.
چهارشنبه بیستم اسفندماه چهارصد و چهار من متولد هفتاد و پنجم اقاجان.‌ یعنی از وقتی چشم باز کردم زیر سایه‌ی شما بودم. زیر سایه‌ی شما مدرسه رفتم، درس خواندم، شیطنت کردم، دانشگاه قبول شدم و بعدها ازدواج کردم. اما همیشه یادم می‌رفت. مثلا یادم می‌رفت برایتان نامه بنویسم و بگویم انتخابم روانشناسی بوده یا مثلا علی آمده خواستگاری‌ام. کاش برایتان کارت عروسی‌م را می‌فرستادم. نمی‌آمدید که. اما شاید برایم تبرکی می‌فرستادید.‌ یا شاید می‌گفتم عوض هدیه ازدواج یک دیدار برایمان کنار بگذارید. من دعوتتان می‌کردم اما خودم مهمانتان می‌شدم. چه حسرت‌ها روی دلم قرار است بماند. مثل شنیدن صدای شما همان دم که از حنجره‌تان بیرون می‌آید بنشیند کنار گوش‌های من. راستش را بخواهید باورم نمی‌شود دوازده روز است بر خاک سرزمینم قدم نگذاشتید. لابد برای همین چند روز است آسمان ترکیده و مدام می‌بارد. عادت داشت مولکول به مولکول نفس شما را در خودش بکشد. من هم خیلی دلم برایتان تنگ می‌شود. فکر می‌کنم بیست و نه سال هروقت می‌خواستم یاد بگیرم چطور دهان باز کنم و فریاد بزنم مرگ بر آمریکا شما را دیدم. چطور راه می‌روید، چه موقع عصا دست نمی‌گیرید، چه موقع تکیه می‌دهید به صندلی حسینیه و برای لشکر کفر و ستم رجز می‌خوانید. من کیلومترها این طرف‌تر یاد می‌گرفتم. بعد همین‌ها را قصه کردم و در گوش زینب خواندم. شما گفته بودید قوی باشید و ایران را قوی بسازیم. زینب هم راه به راه می‌گوید ایران قوی‌ست. می‌گوید اسرائیل که خیلی ضعیفه، اصلا زورش به ما نمی‌رسه. آقاجان در خیال‌هایی که یک روز محال نبود و حالا دیگر نشدنی‌ست، دست زینب را می‌گیرم می‌آورم مقابلتان. آرام لب می‌زنم به آقاجون سلام کن. زینب لابد مثل آن کودک‌های دیگری که دیدم محو چهره‌تان می‌شود. مردمک چشم‌هایش تند می‌چرخد روی چشم‌ها و ریش‌ها و لبخندتان. بعد می‌گوید «ایران ما خیلی قویه» شما هم لبخند می‌زنید و سر تکان می‌دهید. و زینب تا سال‌ها برای من قصه تعریف می‌کند آقاجون روی سر من دست کشید و لپم را بوسید. چه خیال‌هایی... راستش همین چند شب قبل نشسته بود روی میز وسط پذیرایی. شبکه پویا داشت شما را نشان می‌داد. وسط دخترهای چادر گلی به سر. نیم ساعت دیگر افطار می‌شد و داشتم چای دم می‌کردم. ناگهان صدایتان آمد که «اولا سرودی که خوندین خیلی قشنگ بود، شما هم خیلی قشنگ اجرا کردین» آمدم مقابل تلویزیون ایستادم. هی شما را نشان می‌داد و هی دوربین می‌چرخید روی دخترهایی که شیرین‌ترین رزق زندگی‌شان را می‌چشیدند. به زینب نگاه کردم. بغض از گلویش رفته بود بالاتر. اشک‌ها در هم حلقه زده بودند. گفتم زینب؟ آمد بغلم. همان‌قدر که من فرزند امام خامنه‌ای بودم، او هم زیر سایه‌ی شما به دنیا آمد. او هم فرزند شماست و حق دارد هربار شما را می‌بیند گریه کند. حق دارد آرزو کند در جهان خیالی‌ش به وقت سن تکلیف مهمان شما باشد. خیلی برای ما فرزندانتان دعا کنید آقاجان. حالا دیگر آن بالا، حتما من را می‌شناسید. من را می‌بینید. آقاجان من را دوست‌تر از قبل بدارید ...💔
پنجشنبه، بیست و یکم اسفندماه چهارصد و چهار دیشب چند صفحه کتاب خواندم. هیچ کتاب مناسبتی در کتاب‌خانه‌ام پیدا نکردم. به ناچار یک جلد داستان کوتاه از نشر نیلوفر کشیدم بیرون. شانسش گرفت و داستان اولش جذاب بود. فقط خوابم گرفت و تمام نشد. میخواستم صبح باقی‌ش را خوانم. نشد. کارهای آشپزخانه با بیداری بچه‌ها شروع می‌‌شود و با خواب بچه‌ها تمام. عوضش فصل هفتم روایت انسان را پخش کردم تا بی‌هیچی اوقات آشپزخانه‌م نگذرد. همراه حضرت عیسی بودم. پی درمان درد و مریضی آدم‌ها در دورانی که بیماری بیشتر از هروقت دیگری پیدا می‌شود. زمانی که دوا درمان فقط مال آدم پولدارهاست. چند قسمت گوش کردم. خوبی ماه رمضان یا شاید هم جنگ این است که بچه‌ها بیشتر می‌خوابند و دیرتر صبحانه می‌خورند و افطار ما و ناهار آنها یکی می‌شود. خودم را با جزء‌های عقب افتاده و بالا پایین کردن کانال‌های خبری من را رساند به یکی دو ساعت قبل از افطار. داشتم خیار سالاد را ریز می‌کردم. یکهو خبر پیچید چند دقیقه دیگر پیام رهبر انقلاب. به عقلم نرسید از شبکه خبر پخش می‌شود. یکهو دیدم فارس دارد تکه تکه پیام می‌گذارد. فهمیدم باید بزنم شبکه خبر. بچه‌ها را ساکت کردم. چه لحظه عجیبی! دیشب در گروه برای دوستانم نوشته بودم شما هم مثل من ذوق دارید زودتر صحبت‌های رهبر جدید را بشنوید؟ و خدا چه زود من را گذاشت سر آرزویم. چندین و چند نکته داشت صحبت‌ها. از بسته نگه داشتن تنگه و حضور مردم و تشکر از نظامیان تا صحبت با در و همسایه‌ها. اما من هرجا اسم رهبر شهید می‌آمد گوش‌هایم تیز می‌شد. مثل وقتی فهمیدم نُه صبح، به وقت شهادت قرآن می‌خواندند یا وقتی فهمیدم پیکرشان متلاشی نیست و چون کوه با مشتی گره شده پیدا شدند. راستش وقتی بابا را از دست دادم انبوهی خاطره ازش داشتم و یک بغل عکس و ویدیو. خیلی از آدم‌ها فرار می‌کند اما من باید دورم پر باشد تا با غم کنار بیایم. این روزها هر حرفی، هر عکسی هر نشانه‌ای از آقای شهیدم را در هوا می‌قاپم. باید هی ببینم و بشنوم تا دست آخر باورم شود راست راستی شهید شدند...شهید... امشب شهید آوردند در مسجد. قرآن به سر که تمام شد اعلام شد مهمان آمده. اسمش مجتبی بود و محافظ سردار موسوی. همان صبح شنبه دعای عاقبت به خیری مادرش برآورده شد. میاندار مجلس گفت مادرش هنوز نمی‌داند شهید را آورده‌اند مشهد. گفت تابوتش زیادی سبک است. به وزن یک قامت رشید و تن ورزیده نیست. ما ملت امام حسینیم. آنقدر بالای سرش از کربلا خواندیم تا روضه‌‌ای به دلش نمانده باشد. عجب خوش روزی بودم امشب. بعد دیدم تن سبکش روی دست ملت می‌رود. روان و سریع و روشن. مثل ستاره دنباله‌دار. فکر کردم تن من چه؟ آن موقع که در تابوت دراز کشیده‌ام رویم پرچم کشیده‌اند؟ بالای سرم روضه حسین می‌خوانند یا قرار است بی‌هیچی خاک شوم؟ مردن چه آسان و چگونه مردن .. واقعا سخت است..! خیلی سخت...
جمعه، بیست و دوم اسفندماه چهارصد و چهار امروز چندبار ساعت زدم تو سر ساعت تا آخر بیدار شدم. دیدم نور اتاق زیادی زیاد است و فهمیدم نه هشت است نه نُه صبح. دیر می‌جنبیدیم نماز می‌شد و راهپیمایی قدس از کفمان می‌رفت. بچه‌ها را لباس پوشاندم. یک لا، دو لا.‌ خودم را هم پیچیدم در سه لایه لباس. علی‌ می‌گوید عوارض لاغری‌ست. می‌گوید اینکه می‌چسبم به بخاری و له‌له میزنم برای هوای گرم، برای گِرم‌ و کیلوهای آب شده‌‌ست. پالتویم را پوشیدم و دست بچه‌ها را گرفتم تا زودتر برویم. مثل همه‌ی وقت‌هایی که آدمیزاد عجله دارد و بدتر کارهایش به هم تاب می‌خورد، کارها جلو نمی‌رفت. علی چیزی جا گذاشته بود. گفتم گوشی من را هم بیاورد. بعد دیدم گوشی‌‌م در کیفم است. بعد هزارتا چیز چپاندیم در صندوق عقب و سر دو کوچه بالاتر یادمان آمد آشغال‌ها را وسط پارکینگ جا گذاشته‌ایم. باز برگشتیم. دم‌ میدان شهدا که رسیدیم چیزی به اذان نمانده بود. کوچه پارکینگ را یک دور رد کرده. و گاومان هی می‌زایید. آخر در آن شلوغی ماشین‌های چفت شده یک جا ماشین را جا دادیم. پایمان که به میدان رسید، سه دقیقه بعد اذان گفتند. شاید اگر کمتر در سر ساعت کوبیده بودم، سر و ته راه رفتنمان یک ربع بیست دقیقه‌ای می‌شد.‌ که نشد. برای مهمانی‌ افطار زود سر و ته کردیم و برگشتیم خانه. خانواده علی مهمان بودند و حاج خانم همسایه سپرده بود حتما مادرشوهرم را ببیند. چشمش هنر بافتنی مامان را گرفته بود. گفتیم و دعوت کردیم با حاج‌آقا بیایند برای افطار. به حق کارهای نکرده. البته باب به حق کارهای نکرده را اول حاج خانم باز کرد. هفته پیش با جمع دیگری دعوتمان کرده بود خانه‌ش. هرکس می‌شنید خانه واحد بغلی‌مان دعوتیم چشمش گرد می‌شد. این روزها آدم‌ها کمتر خانه همسایه دعوت می‌شوند. بعد از افطار و معاشرت و حرف‌های نیمه مرتبط با جنگ و سیاست، بچه‌ها را بردیم شهربازی. مامان می‌گفت استراحت کنید. می‌گفت از صبح راه‌پیمایی ، بعد مهمان‌داری... می‌گفت شهربازی را بگذارید یک شب دیگر. قول داده بودیم. زینب از صبح، از وقتی چشم باز کرده بود پرسیده بود شهربازی می‌رویم؟ گفتم: ما از وقتی بچه‌ها بیدار میشن تا وقتی می‌خوابن مشغولیم، تازه وقتی میخوابن، زندگی اختصاصی ما شروع میشه. آخر یک گروه شدیم و بچه‌ها را بردیم شهربازی. من و جاری رفتیم دوری در بازار بزنیم و علی و برادرش بچه‌ها را بردند شهربازی. ریحانه میخواست پیتو پیتو سوار شود. از این کراسل‌ها که یک مشت اسب می‌چرخند و بالا پایین می‌روند. اون آنجا می‌چرخید و ما در طبقات بازار. بعد از آن که کرکره شهربازی را کشیدند پایین، با بقیه خداحافظی کردیم و زدیم به دل خیابان. زینب به علی سپرد حتی اگر خوابید یادش نرود پشمک بخرد و سه ثانیه بعد نفس‌هایش کشیده شد. ریحانه هم در بغلم آنقدر وول خورد و پا کوبید تا خوابش برد. پرچم‌های فسقلی بچه‌ها را از شیشه دادیم بیرون. خیابان به خیابان باران جدی‌تر می‌شد. همان یک ذره پرچم خیس شده و به تابیده بود. خودمان را رساندیم پشت کاروان خودرویی یکی از دوستانمان. لابد چشمش به پرچم‌های خیس فسقلی از شیشه بیرون آمده افتاد که پرسید «پرچم ندارین؟» پرچم ایران مزین به عکس رهبر جدید را از پنجره دادیم بیرون. باران اریب می‌زد به شیشه، به پرچم. ریحانه در بغلم بود و با دست دیگرم پرچم را سفت گرفته بودم. حواسم می‌رفت پرچم هم رفته بود. ما همه قایق و کشتی‌های روی آب بودیم و اقیانوس را طوفان زده بود. پرچم‌ها خیس و سنگین می‌کوبیدند به شیشه ماشین‌. دست دیگرم را گرفتم به پرچم. آب از پرچم شره کرده روی میله و دست‌هام خیس شده بود. راه به راه، آدم‌ها، کم و زیاد، در حاشیه و وسط خیابان ایستاده بودند و زیر دانه‌های درشت برف، پرچم تکان می‌دادند. یاد شعر سهراب سپهری افتادم با این مطلع. «سر هر کوه رسولی دیدند.» ملت رسولانی بودند که سر هر خیابان ایستاده و دیگران را به وطن دعوت می‌کردند. انگار به زنده‌ای بگویی برای زنده ماندن نفس بکش. همین چقدر ساده، همینقدر ضروری. مردمی که همگی از نهم اسفندماه مبعوث شدند. از خیابان سجاد به آزادی از آزادی به وکیل آباد، و بعد هفت تیر دور خوردیم. دیدیم دارد زیادی دیر می‌شد. دو تا بوق زدیم و پیچیدیم سمت خانه... یاد تصویری افتادم که در گروه فرستاده بودند. بخش کوتاهی از صحبت‌های آقا حدود سالهای نود. «تا من زنده هستم، تا من مسئولیت دارم، به حول و قوه الهی نخواهم گذشت این حرکت عظیم ملت به سوی آرمان‌ها ذره‌ای منحرف شود» سال‌ها برای ما زحمت کشیدند. و ما اگر در خیابان‌ها هستیم، اگر تا این لحظه نگذاشتیم طوفان کشور را در هم بپیچد، زحمتی‌ست که آن پیر مهربان تا لحظه آخر برایمان کشید. تا آخرین، قطره خون، با مشتی گره کرده.
شنبه،‌ بیست و سوم اسفندماه چهارصد و چهار در گروه حرف اشتراک مدام بود. چه موقع فروشش باز می‌شود و چقدر کنار بگذاریم و نکند جا بمانیم... آقای سردبیر پیام داد تازه قرار است فروشش شروع بشود و خاطرتان جمع. وسط سیل بعدی پیام‌ها چشمم خورد به پیام آقای زارع. «آقای جواهری برای بحرین هم ارسال رایگان دارید؟ من بعد از جنگ احتمالا مهاجرت کنم استان بحرین» همه زدند به در شوخی. پیام آقای زارع پشت هم واکنش خنده می‌گرفت و سیل از مجله و اشتراک منحرف شد سمت بحرین و صحبت‌ اخیر مسئولین. ظاهراً همه درباره بحرین چیزی توئیت کرده بودند و فقط من خبرش را نداشتم. حتی نوشتم «ماجرای مسئولین و بحرین چیه» اما پیامم وسط سیل غرق شد. گروه‌ را بستم. خواستم بروم سراغ سفره افطار. ناسلامتی مهمان داشتم. یک دسته بشقاب ته‌گود کشیدم بیرون و گذاشتم روی پیشخوان. فکر بحرین از سرم بیرون نمی‌شد. فکر کردم جدی جدی بحرین تا همین پنجاه شصت سال پیش مال ما بود. حکایت ترکمن‌چای و آخال و پاریس نیست. حکایت همین دیروز تاریخ است. یاد تکه روزنامه‌ی منتشر شده از آن سال‌ها افتادم. علیاحضرت فرموده بودند بحرین را دادیم رفت چون مرواریدهایش تمام شد. اگر جنگل‌های شمال لخت می‌شد یا زلزله می‌زد و بناهای تاریخی اصفهان با خاک یکی می‌شد، آنها را هم می‌داد بروند؟ «دخترمان بود شوهرش دادیم؟» جنسیت بحرین چطور معلوم شد؟ کاش می‌گفت جایش چه گرفته؟ همسایه‌های خلیج نشین اگر یک تکه از خاکشان را وقف پایگاه می‌کنند، او و دور‌ بری‌هاش یکباره یک تکه از خاکمان را کندند و انداختند جلوی آمریکا. آدم باورش نمی‌شود. اصلا چطور ملت چیزی نگفتند؟ شاید هم گفتند و صدایشان در نطفه خفه شد. شاید هم عادت داشتند. در دویست سیصد سال اخیرش، چه زمانی تکه‌ای از ایران جدا نشد؟ اگر نشد، عوضش زیر پوتین خارجی‌های غرب و شرق که له شد، نشد؟ والا ما عادت کرده‌ایم به جمهوری اسلامی. ما عادت کرده‌ایم برای یک مشت خاک یک لشکر خون بدهیم. یک بار از بابا پرسیدم چرا ته اخبار هواشناسی، آب و هوای تنب بزرگ و کوچک را اعلام می کنند؟ بابا گفت استراتژیست. گفت تنب‌ها دورترین جزایر ما هستند و با همین کارها اعلام می‌کنیم همان‌قدر که تهران و مشهد و شیراز ایران هستند، آنها هم ایرانند. خدا را شکر نان و آب حکومتی را خوردم که دخترهایش را نفروخت و نمی‌فروشد. تن دخترهایش را عوض چندرغاز، پیش‌کش تجاوز سرباز‌های آمریکایی نمی‌کرد. بعد از ماجرای دی ماه و افتادن اسم فرزند معلوم‌الحال پهلوی سر زبان‌ها، بارها فکر کردم کاش آدم‌ها تاریخ بخوانند. به گمانم اگر تاریخ می‌خواندند ایران را بیشتر دوست داشتند. و آدمی که ایران را دوست داشته باشد هیچ‌وقت پی پس‌ماند بالاآمده این سرزمین نمی‌رود. سفره قلمکاری اصفهان را پهن کردم. چینی‌های گل قرمز ایرانی را تک به تک چیدم دور سفره. پیش‌دستی‌ها را پر سبزی خوردن کردم. ریحان و شاهی و گشنیز. قرار بود شله‌زرد را مامان بیاورد. نگاهی به سفره انداختم. هنوز سفره خالی بود و نقش و نگارهایش دیده می‌شد. نفسم را فوت کردم بیرون. لااله‌الاالله. من سفره‌ قلمکاریم از رنگ و رخش هم بیافتد و نخ‌نخ شود، تهش دلم نمی‌آید بیاندازمش گوشه خیابان. الله اکبر، چطور یک تکه از خاک را انداختند جلوی مشتی سگ و شب‌ها می‌خوابیدند. الله اکبر...
یکشنبه، بیست و چهارم اسفندماه چهارصد و چهار انگار هر روز به یک چیز فکر می‌کنم. محتوای فکری دیروزم بحرین بود و امروز مدام به مفهوم پیروزی فکر می‌کردم. همه‌ی این فکرها هم زیر سر گروه باشگاه نویسندگی‌ست. پیام‌ها رفته بود سمت پیروزی چیست و احساس پیروزی کدام است؟ آقای جوان هم امروز صوتی‌ فرستاد در حاشیه همین مفهوم. هنوز فرصت نکرده‌ام گوش بدهم متاسفانه. استاد که پیام می‌دهد موضوع بحث جور می‌شود. از طرفی ترکیب جنگ رمضان و شنیدن روایت انسان، ترکیب مغز پرکنی‌ست. هی می‌گویم خب زمان حضرت عیسی آن طور شد و حالا هم که این‌طور می‌شود، خدا فلان برنامه را چید و یهود چنان کرد و الان خدا بهمان می‌کند و یهود هنوز دارد همان‌ کثافت‌کاری‌هایش را ادامه می‌دهد. نمی‌شد تا شب و برای این چند خط صبر کنم. داشتم لبریز می‌شدم. آقای باهنر می‌گفت زیاد حرف نزنید. وقتی حرف بزنید دیگر کلمه‌ای برای نوشتن ندارید. سعی کردم زیاد نگویم اما نمی‌شد چیزی هم نگفت. علی پرچم را از شیشه داده بود بیرون و با دست دیگرش فرمان را گرفته بود. - علی؟ من حتی اگر اسرائیل ته این جنگ نابود نشه باز هم حس پیروزی دارم. سرش را تکان داد و گفت من هم همین‌طور. بعد حرف‌هایی که در باشگاه نوشته بودم را دوباره گفتم. یک دور کتبی، یک دور شفاهی‌. باز خوب شد آقای باهنر گفت زیاد حرف نزنید. گفتم اسرائیل قرار نیست یکهو نیست بشود. گفتم اسرائیل ذره ذره خرد می‌شود. هفتم اکتبر نقطه انفجار بود. داشت یک گوشه کثافت کاری می‌کرد ناگهان به خودش آمد دید آزادگان جهان علیهش راه پیمایی می‌کنند. دید جز احمق‌ها کسی باور نمی‌کند برای چهار پنج نیروی حماس و تونل‌های افسانه‌ای، بیمارستان الشفا را ترکانده. حالا هم این جنگ‌. یک عمر در مغز جهان با چکش کوبیده بود گبند آهنین، فلاخن داوود و چندتا اسم چرت و پرت دیگر، حالا ترجیع‌بند اشعار جهانی شده بوم بوم تلآویو. چه کسی فکرش را می‌کرد؟ اسرائیل در کثافت‌های خودش جان می‌دهد. امروز یا فردا. بعد نوبت اقتصاد و مهاجرت مردمش از آن پادگان جنگی است. اسرائیل می‌‌شود نخاله منفور منطقه. آن وقت خط پیروزی این روزهها تا دستان فلسطینی‌ها کشیده می‌شود. به یاد آن صدای بلند و رسایی که گفت: در میدان رفتن ما شکست نیست ما میدان خواهیم رفت و اگر من شخصی از میدان بر نگردد یقینا جمع به میدان رفته‌ها از میدان برنمی‌گردد مگر اونوقت که پیروز شده باشد خدا راه شکست را به روی ما بسته است مگر دو راه در مقابل ما بیشتر می‌بینید؟ این هر دو راه برای ما افتخار آمیز است یکی راه شهادت که افتخارش همیشگی و ثابت و لایزال است و دیگری راه پیروزی، پیروزی ظاهری، که هر دو برای ما پیروزیست. رهبر شهیدم ...
دوشنبه، بیست و پنجم اسفندماه چهارصد و چهار امروز ساعت یازده بیدار شدم. ده با آقای جوان جلسه داشتیم. یک دور حوالی هشت بیدار شدم، یک بار هم حوالی نُه. اما خود ده خواب ماندم. داشتم یک خواب جذاب بزن بزنی می‌‌دیدم. هرچه داد و هوار دنیای واقعی‌‌م را می‌خورم، در خواب یاغی شده و همه را آوار کردم سر آنها که باید. چشم باز کردم دیدم ساعت یازده‌ست. با کرکره‌های نیمه باز لینک جلسه را آوردم. یک ربع بیست دقیقه‌ای بیشتر سهمم نشد. این ترم نه سرش معلوم بود نه تهش. هفته دومش فاجعه دی‌ماه بود هفته نهمش خورد به شهادت آقا. حالا رسیده‌ایم به تهش و باید یک طور جمعش کنیم. از صبح سرم درد می‌کرد. بدنم آب کم آورده بود. دیشب سه تکه پیتزا خوردم. انگار ساقه طلایی باشد، آب بدنم‌ را کشید. عوضش خیلی خوشمزه بود. گفتم شاید نماز بخوانم سرم بهتر شود. جانمازم را پهن کردم. جانماز جدیدم. می‌خواستم برای اولین بار رویش نماز بخوانم. جانماز قبلی از این مدل‌های سعودی بود. از این‌ها که هرکس مکه می‌رود یکی دو تا می‌آورد. دم حرم هم پیدا می‌شود. دیگر مختص سعودی نیست البته اما مثل فرش دستباف لاکی که هرجا بافته شود آخر بوی ایران می‌دهد، آن هم در نهایت سعودی‌ست. جانماز جدیدم آبی و سفید است و کمی زبر. به نرمی جانماز سعودی نیست. پرزها، خطوط در هم و بافت زبر، کف پایم را قیلی ویلی می‌کرد. خم شدم و عطر حرم امام حسین را باز کردم. سال چهارصد و یک از برکات خود حرم‌ امام حسین خریدم. به یک بدبختی به طرف فهماندم همین عطر داخل حرم را می‌خواهم. هرچند حرم هزاران بار خوش‌بوتر است. عطر را کشیدم به درزهای زیلو. به گل‌های چادر نمازم هم کشیدم. بعد یاد آقای دولت‌آبادی افتادم. گفته بود هروقت نماز خواندید بنده را هم دعا کنید. هنوز که یادم بود. دعایش کردم. خدا انشالله گره از کارهایش باز کند. گره از کارم باز کرد. در گروه پرسیده بودم کسی دسترسی به تیم ماهد دارد؟ استاد در شخصی‌ام پیام داد بروم سراغ آقای دولت‌آبادی. بلاخره یکی دوسال همکار بودیم. بعد از شهادت آقاجان روی مخم رفته بود عوض آن زیلوهای خوشبخت حسینیه که هیچوقت پایم بهش نرسید، جانماز زیلوی ماهد را بخرم. تمام کرده بود. ناموجود. میخواستم یکی از ماهدی‌ها را پیدا کنم و بگویم ته انبار چیزی ندارید؟ حتی یک دانه ایراددار در روند تولید یا اصلا مستعمل؟ آقای دولت‌آبادی گفت نه. گفت انبار را تا دانه آخر فروختیم. گفت منتظر تولید جدید باشید و اصلا تولید شد اول یکی برای شما کنار می‌گذارم. بعد دیدم ایتا صوت فرستادند. (یکی از دوستانم یک جعبه هدیه داره و جانماز و این و اون و ... مبلغش اینقدر و من خیلی چونه زدم که دوسته، آشناست و شد اینقدر خوبه؟ تمایل دارید؟) تمایل داشتم؟ انگار به یک بچه‌ پنج ساله قول شهربازی بدهی. بگویی تازه برایت بستنی و شکلات هم می‌خرم. آدرس خانه را زودی فرستادم و زمانی که اصلا انتظارش را نداشتم جعبه ماهد روی میز جلو مبلی خانه بود. دو جفت بیرق تمثال امام راحل و آقاجان شهید هم بود. فکر کردم ماهد چه بریز بپاشی کرده. گفتم لابد آقای دولت آبادی زیادی ریش برایم گرو گذاشته. پیام تشکرات فراوان و ذوق سرشار را که ارسال کردم فرمودند دو جفت بیرق تمثال هم هست. یک جفت رو خدمت خواهرتون بدید. فهمیدم هدیه‌ست. چقدر شرمنده شدم. محبت روی محبت. انشالله سر سفره کرامت امام‌ حسن مجتبی باشند. دیروز اولین نمازهایم را روی زیلو خواندم. هرچند بچه‌ها از سر و کول هم بالا رفتند و به جای حال معنوی تن صدایم را بالا پایین بردم صدبار بال زدم که « نه، آره، بیا، برو ، بسه» خدا قبول کند انشالله. شب هم رفتیم مسجد. مهدی رسولی می‌آمد. از زمین آدم می‌جوشید انگار. خودم را رساندم وسط بلوار. هی ببخشید و عزیزم و یاالله خرج بقیه کردم تا رسیدم به یک کف دست جا. اینقدر شلوغ بود نمی‌شد پرچم تکان بدهم. پرچم را ثابت گرفتم بالا. دست دیگرم را مشت کردم. بعد همه صدها دهان شدیم با یک صدا فریاد زدیم «بزن که خوب میزنی»
سه‌شنبه، بیست و ششم اسفندماه چهارصد و چهار از وقتی یادم می‌آید دلباخته تاریخ و جغرافیا بودم. غیر از فوتبال، دوست داشتم با بابا بنشینم و سر تاریخ و جغرافیا حرف بزنیم. خوشم می‌آمد همه سوال‌هایم را بلد بود. از پایتخت دورافتاده‌ترین کشورها تا به‌نام‌ترین قله‌‌های رشته‌ کوه فلات تبت. من هم یاد گرفته‌ام. مثلا‌ شرق و غرب و شمال و جنوب اروپا کدام کشورهاست، یا شمال و وسط و جنوب افریقا، حتی میتوانم روی آمریکای جنوبی انگشت بگذارم و بگویم شیلی کجاست و آرژانتین کدام است. تاریخ را هم. بارها از روزهای انقلاب پرسیده بودم. دم‌ انقلاب، بعد از انقلاب، جنگ... پرسیده بودم روزی که امام رفت چه کار کردید؟ چه حالی داشتید؟ یکبار از روز شهادت شهدای هفتاد و دو تن پرسیده بودم. از ترور‌ها ... می‌گفتم چطور آن‌ همه شهید درست حسابی دادید و دوام آوردید؟ مثلا چطور رجایی و باهنر و بهشتی و مطهری رفتند اما انقلاب ماند؟ مملکت ماند؟ کم نبودند که. تئورسین انقلاب اسلامی بودند. چطور روزهای جنگ، هر دم خبر شهادت باکری و همت و چمران و جهان‌آرا آمد و پای رادیو تلویزیون قد خم نکردید؟ چطور فردایش رفتید خط بعد هربار کتاب‌های تاریخ مدرسه می‌رسید سرخط انقلاب اسلامی، حسرت می‌خوردم چرا آن زمان نبودم. چرا امام را ندیدم، چرا علیه پهلوی شعار ندادم؟ و هی لب می‌گزیدم که *عجب*... چه روزگاری گذرانده‌اند دهه سی و چهل. چه پر ماجرا. حالا تاریخ دارد می‌پیچد. صفحات تاریخ یحتمل سالها بعد تیتر می‌زنند تحولات بعد از هزار و سیصد و نود و هشت. در سطرهای نخستین، چشممان‌ می‌افتد به اسم سردار شهید و بعد عین الاسد و هواپیما و پاراگراف بعدی می‌رسیم به کرونا. و بعدتر جهانی که افتاد روی دور تند.‌ فتنه‌های داخل، هفتم اکتبر، ترور پشت ترور، گریه‌های فراوان، جنگ... لابد زینب کتابش را می‌گیرد مقابلم و دست می‌گذارد روی عکس آقا و می‌گوید مامان وقتی آقاجون شهید شد چطور دووم آوردین؟ و من برایش دانه دانه آدم‌هایی را لیست می‌کنم که سر رفتنشان گریه کردم و باید فردایش قد علم می‌کردم. دبیرستانی بودم که آقای لاریجانی رئیس مجلس شد. ادبیات حرف زدن و صدایش را دوست داشتم. آن‌وقت‌ها فقط همین را می‌دانستم. خوب حرف می‌زند، فامیلش لاریجانی‌ست و بالای مجلس می‌نشیند. بعدها که بزرگتر شدم حرف‌های مختلفی می‌شنیدم. همه از دم شکسته بسته. هیچوقت هم تهش را نگرفتم. فقط می‌فهمیدم نباید آنقدرها دل ببندم. روزگار چرخید تا جنگ دوازده روزه. باز سر و کله آن ادبیات پیدا شد. ته کلاف رسید به این روزها. به روز یکشنبه. وقتی نشست در قاب تلویزیون و ایستادم به تماشا. یکی از بچه‌ها نوشته بود پلک‌هایش ورم دارد. معلوم است خیلی گریه کرده. و من هی به پلک‌هایش نگاه کردم. بعد شدم فن توییت‌هایش.‌ هربار زیر لب لاحول ولا می‌خواندم. روز راهپیمایی ته دلم گفتم مرد، تو که نباید بیایی راست راست در خیابان قدم بزنی. مگر اسمت در لیست ترور نیست؟ رجزهایت دشمن را مچاله کرده. اصلا من همیشه دربه‌در مسئول و فرمانده‌ای بودم که ادبیاتش مثل امام و آقا برق از سر دشمن ببرد. امروز که نوشت پیام آقای لاریجانی تا چند دقیقه دیگر. به محض انتشار عکس دست نویس عوض پیام فهمیدم کار تمام است. شبیه به روز شنبه بود. آقا هم قرار بود پیام تلویزیونی داشته باشد و نداشت. دلم آنقدر جوشید که از چشم‌هایم ریخت بیرون. از وقتی دیدم برای دشمن شاخه و شانه می‌کشد فهمیدم کار تمام است. شب‌ها در خیابان فریاد می‌زنم و گلویم خش برمی‌دارد، و روزها .. روزها چقدر زیاد گریه می‌کنم.. پی‌نوشت: امروز بعد از اینکه زمزمه‌های خبر شهادت آقای لاریجانی جدی شد، زدم زیر گریه. ریحانه لباس آبی‌‌ش را می‌خواست. دید اشک‌هایم می‌ریزد گفت: تو مامان مایی... ولی همش گریه می‌کنی... همش گریه گریه...
هدایت شده از ریحانه
💌  | سرما را می‌شکافتیم 🔰 تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت ما، شهید سیدعلی خامنه‌ای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴ 🔻 شبکه خبر قابش را بسته بود روی زنان و مردانی که شانه‌به‌شانه، زیر باران ایستاده و برای دشمن رجز می‌خواندند. نگاهی به ساعت انداختم. عقربه‌ها حوالی نه‌ونیم تاب می‌خورد. فکر کردم اگر الان یاعلی بگوییم شاید تا بیست دقیقه دیگر به مسجد برسیم. می‌خواستم ما هم قطره‌ای باشیم در امواج شبانه‌ی خیابان‌ها. دوربین حرکت کرده بود. حالا آدم‌ها را از دل جمعیت بیرون می‌کشید و می‌پرسید چرا آن‌جا هستند. زنی مشتش را گره کرده و بالای سرش نگه داشته بود‌: «من یقین دارم دشمن از من و امثال من بیشتر از موشک می‌ترسه.» بعد مشت گره کرده‌ا‌ش را تکان داد و بلند فریاد کشید: «الله اکبر». 🔻 مادر همسرم چند مرتبه سرش را تکان داد: «ماشاءالله زن‌ها بیشتر از مردها هستن انگار.» گوشه گوشه‌ی خیابان‌ها، زنان شانه‌به‌شانه‌ی مردان ایستاده‌اند. جای اینکه شب‌ها برای فرزندانشان قصه قهرمانان افسانه‌ای بخوانند، هر شب دست در دست آن‌ها به شمایل قهرمانان واقعی درمی‌آیند. زن دیگری فرزند چند ماهه‌‌اش را بغل گرفته بود. 🔻 پرچم کاغذی کوچکی در صورت زن تکان می‌خورد: «من هرشب با بچه‌هام میام. این مملکت مال همه ماست. مال من، مال همین بچه.» عقربه‌ها دنبال هم می‌دویدند. باید زودتر می‌رسیدم وسط جمعیت مقابل مسجد. میان انبوه زنانی که با یک دست بچه‌شان را بغل گرفتند و با دست دیگر گوشه خیابان و شهر و وطنشان را در مشت نگه داشته‌اند. ✍🏻 زهرا مهدانیان 🗓 شماره ٨٩ 🇮🇷 مجموعه‌روایت «می‌نویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابان‌های ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh