*سهشنبه، چهارم فروردین ماه چهارصد و پنج*
*دچار جنون شدم.* جنون رهاشدگی. یکی از طرحوارهها یا تلههای روانی آدمها رهاشدگیست. حالا چه بر سرشان در کودکی آمده که ماحصلش شده این فاجعه به کنار. اما من دارمش. من منتظرم تقی به توقی بخورد تا فکر کنم رها شدم. معلقم بین زمین و آسمان و دارم دست و پا میزنم. خیلی روی خودم کار کردم تا بساط رهاشدگیم را از زیر دست و پای همکارانم و دوستانم بکشم بیرون. محدودش کردم به چند عزیز دور و برم.
منتهی بعضی وقتها حواسم نیست. مثلا غم سایه انداخته روی سرم یا خوردهام به بن بست یا شاید گدازههای خشمم از درون فوران کرده و باز بساطش زیر دست و پای همه باز میشود. آن موقعها فکر میکنم تنها شدهام و برای آنکه تن رنجورم را نجات دهم از همه فرار میکنم.
حالا جنونم کشیده به بابا و به آقای شهید. من توهم نزدهام. اهل مصرف چیزی هم نیستم. اما وقتی کاری میکنم میبینم اخم میکنند. میبینم وقتی سر بچهها داد میزنم ابروهای بابا درون قاب عکس در هم میرود. میبینم وقتی روزم به بطالت رفته آقای شهید رویش را برمیگرداند. دیشب موقع خواب گفتم اصلا با شما دو نفر قهرم. هم به بابا گفتم هم به آقاجان. بعد هم چند قطره اشک از کنار چشم سُر دادم پایین و به خدا گفتم اصلا راضی نیستم. راضی نیستم زندگیام را بگذاری پیش چشم بابا و آقاجان. تو خدایی. تو ناراحت میشوی اما خدایی. آنها خدا نیستند. تو قهر نمیکنی. اما آنها قهر میکنند. رهایم میکنند. دستمم بهشان بند نیست بروم التماس کنم قهر نکنید. میدانم اگر دنیای هری پاتر بود بابا از قاب عکس میرفت بیرون و آقا همانجا نشسته و هرچه صدایش میزدم حتی یک لحظه نگاهم نمیکرد.
جنونم شعله کشیده.
آخر دیشب، وسط هاگیر واگیر روحم حس کردم تمام زندگیم بیست و چهارساعته زیر چهارتا چشم است. اصلا کاش فقط خوبیها را میدیدند. هروقت با بچهها مهربانم، هروقت علی در دلش به داشتن همچین زنی افتخار میکند. کاش وقتی مامان میگوید خداروشکر همچین بچهای دارم و خودم نشستهام سرجانماز قرآن میخوانو من را ببینند. نه وقتهای دیگر.
جنونم یکی دوتا نیست که. دیشب به خدا گفتم نمیخواهم بیست و چهاری زیر نگاهشان باشم. اما امروز فکر کردم نکند دیگر بروند که بروند. از ترس رها شدگی واقعا رها بشوم در دنیایی که نگاهشان هیچوقت بالای سرم نیست؟
تروسکه/ زهرا مهدانیان
چهارشنبه، پنجم فروردین ماه چهارصد و پنج
سمیرغ بلورین جنگیترین روز اهدا میشود به ... پنجم فروردین چهارصد و پنج.
نشسته بودیم روی مبل خانه برادرشوهرم و خیار پوست میکندیم و شیرینی بلژیکی گاز میزدیم که صدایی آمد. در دلم گفتم رعد و برق است. نگاهی به بقیه کردم. اصلا کسی به روی آن یکی نیاورد. انگار نه انگار. آسمان مشهد دم ظهری چندبار روشن شده و گرومپی صدا کرده بود. همه گذاشتیم به حساب همان. از جاری جانماز گرفتم و رفتم در اتاق. قامت نماز را بسته و نبسته، گوشی علی زنگ خورد. خانم ب بود. همسایه طبقه بالاییمان. داشت از صدا میپرسید. از جوابهای علی فهمیدم. شوهرش نبود و بنده خدا حسابی ترسیده بود. راستش همیشه همین قدر در نماز حضور قلب دارم. باقی نماز را زدم روی ایکس دو و نفهمیدم ته رکعت سوم چندبار سلام دادم. خودم را انداختم از اتاق بیرون. «باباجان رعد و برق بود» علی گفت «خانم ب میگفت خونه لرزیده» سفت گفتم «نه بابا، رعد و برق بود، ظهر هم چندبار زد» جاریم هم تایید کرد. چند دقیقه بعد برادر علی آمد بالا. رفته بود برای فسقلیها بستنی بگیرد. تا در را باز کرد گفت مثل اینکه زدند. به ثانیه نکشید دو برادر منطبق بر به روزترین رفتار صحیح پس از اصابت، بالای پشتبام بودند. میخواستند چشمانداز بهتری به ماجرا داشته باشند. بعد هم آمدند گرای موقعیت را به ما دادند.
زدیم شبکه خراسان. خبری نبود. یک ضرب المثلی هست برای آدمهایی که فکر میکنند پُخی هستند اما هیچ پخی نیستند. یادم نمیآید. همان! یک عده دور میزی ایستاده و حرفهای دسته چندم میزدند. تلویزیون را خاموش کردیم و افتادیم به جان گوشیها. کمکم فهمیدیم ماجرا واقعیست. بعد گفتم چه حیف. کاش با وضوح بیشتری میشنیدم و در لحظه فکر نمیکردم رعد و برق است. آنقدر مشهد دور است که هر احتمالی میدادم جز اینکه راست راستی خبری باشد. واقعا مشهدیها هم جالب هستند. امشب در تجمع جلوی مسجد، مجری میگفت الحمدالله مشهد هم وارد بازی شد و همه پشت بندش تکرار کردند الحمدالله. یک شعف بیدلیل جمعی. انگار روز دهم محرم جایی شله بدهند. همین قدر احساسات ملت به هم پیچیده. نمیداند خوشحال باشد یا ناراحت.
بعد یاد گروه دوستانهام افتادم. جیران از اول جنگ میگفت ای بابا مشهد چرا هیچ صدایی نیست و تجربه زیسته نداریم. یکی دیگر از دوستان تهرانی هم خانهاش دم به انواع حملات است. هر وقت تهران میخورد بسمالله بسمالله از زبانش نمیافتاد. حالا عدل خدا جیران همین امروز تهران بود و فاطمه دو روز است آمده مشهد. تا نیم ساعت بعد از صدا میگفت هنوز داریم میلرزیم. آی بساط خنده در گروه پهن بود. جیران شده از اینجا مانده و از آنجا رانده، فاطمه هم چوب دو سر سوز.
بعد رفتیم تا خانه مامان. گفته بود علی برود بخاری خانه را جمع کند. کارمان که تمام شد، نشستیم در ماشین و بچهها انگار سوار گهواره باشند در دم خوابیدند. علی نزدیک مسجد الزهرا ایستاد. خواستم پیاده شوم گفت پرچم؟ گفتم میخواهم چندتایی عکس بگیرم.
قبلا رویم بیشتر بود انگار. سوژهها را تند تند شکار میکردم. حالا خجالت میکشم گوشی را بالا بگیرم. چندتا قاب کلیشهای بستم و حیدر حیدر گویان برگشتم سمت ماشین.
بعد فکر کردم ما ایرانیها ذاتا کلهخریم. واژه جایگزین دیگری برایش پیدا نمیکنم. چه آنها که زیر صدای جنگنده و پدافند کف خیابانند، چه آنها که وسط جنگ بوی رخت و لباس نو میدهند. و حتی آنها که چند دقیقه بعد از انفجار بیخ گوششان، جای آنکه از خانه بزنند بیرون، میایستند کنج پنجره و عکس میفرستند برای رسانههای آن طرفی. راستش فکر میکنم مشکل از ما نیست، تاریخ ثابت کرده خاکمان کلهخر خیز است :))
جمعه، هفتم فروردینماه چهارصد و پنج
ساعت دو و بیست و سه دقیقه بامداد است. حساب کردم دیدم راستی راستی خواب ندارم. شبها تا دو و نیم سه بیدارم و صبحها هم میانگین از هشت چشم باز میکنم. باید با همین چند ساعت روزم را بسازم. نه انبوه کارهای مانده رو هم میگذارد، نه خبرها، نه فکرها. انگار تا خانه مرتب نباشد، پلکهایم سنگین نمیشود.
دیشب دو و نیم خوابیدم و سر صبح بچهها را بیدار کردیم برویم شهربازی. خوش گذشت. برای اولین بار بولینگ بازی کردم و مقابل سه نفر دیگر اول شدم. بعد هم رفتیم با مامان و خواهرها و شوهرخواهرها و بچهها بستنی خوردیم. بچهها نفری دستشان یک بستنی بود و ما بزرگترها معجون و ابیموه و شیرفلان میخوردیم. یک آن به علی گفتم جای بابا خیلی خالیه نه؟ و بعد بغض چسبید بیخ گلوم. دوست داشتم همان لحظه بلند گریه کنم. من ذهن خیالبافی دارم. خیال کردم اگر بابا بود از آن سر میز قربان صدقه ریحانه میرفت. بعد یکی از بچهها اگر چیزی میخواست میگفت، علی ، محمد، مهدی، ببین این بچه چی میخواد. آه. امان از حسرتهای تمام نشدنی.
امروز آقای جوان نوشتند نامهی گزارش کار مبنا و جلدهای مدام که به دست کسی سپردند تا برساند دست رهبر، خبرش را گرفتند. منبع نزدیکی گفته گزارش کار مبنا و مدامها روی میز آقا بوده. چه مدامهای عاقبت به خیری.
نویسندهها عجیبند. بلدند از چیزهایی که تجربه کردهاند ایده بگیرند و با چیزهایی که زندگی نکردند داستان بنویسند. این جملههای آقای جوان نه فقط من، انگار همه را برد سر رشته خیالشان. هی نفری یک جمله گفتیم و آخرش چند رج حسرت بافتیم.
خیال من میرفت آنجا که آقا مدام جشن را دست گرفتند و دستشان روی جلد، اسم من را لمس کرده. بعد صفحات ورق خوردهاند و «پیتزا مخصوص، جانواریو و صد صلوات بیشتر» خودش را رسانده به چشمهای آقا. حتی فکر کردم بعد از خواندن گزارش کار مبنا لبخند زدهاند. سر تکان دادند که آفرین. بعد خواستهاند سر فرصت چند خط برایمان بنویسند و آن سر فرصت هیچوقت نرسیده...
خیلی حرفهای باقی مانده دارم هنوز.خیلی کارهای دیگر در روز انجام دادم اما انگار کامم تلخ است و گرد حسرت در قلبم پاشیدهاند.
شنبه، هشتم فروردینماه چهارصد و پنج
صبح با دوستانم قرار صبحانه داشتیم. قرار بود به یمن آمدن دو تا از دوستان تهرانی، دور هم باشیم. بچهها را گذاشتم خانه مامان و سپردم صبحانه حتما بخورند. مامان قبلش پیام داده بودم ظهر هم ناهار هستی؟ نوشته بودم باعث زحمت! دو ساعت با دوستانم از هر دری گفتیم. جنگ، تهران، مشهد، مملکت، هری پاتر.
همانقدر که شکمم پر و پرتر شد و آخرش برای تکه باقی مانده سنسباستین جا نداشتم، در عوض حرفهایم خالی شده بود. زبانم باید چند دقیقه استراحت میکرد. رویشان را بوسیدم و آمدم بیرون.
خانه که رسیدم بچهها چوب بستنی به دست، کارتون میدیدند. از مامان تشکر کردم بعد هم گفتم «پاشین بریم حموم» زینب حمام بزرگ خانه مامان را خیلی دوست دارد. هر دو را فرستادم زیر باران. ریحانه در حمام کمی بد چَم است. باید آنقدر شامورتیبازی در بیاورم تا سر شستن موهایش را بیاید. آخر هم میزند روی دنده گریه.
وسط حمام کردن بچهها، یک آن فکر کردم الانها بابا میآید خانه و زودتر بچهها را حمام کنم. بابا بیاید میخواهد زودتر ناهار بخورد. بعد یادم آمد بابا که نیست. یادم آمد بابا روزهای زیادیست کلید نینداخته و از در این خانه داخل نیامده. آه... چقدر نبود بابا برای مامان سخت است. چقدر همه چیز عوض شده. همهی این فکرها در آنی آمد و رفت.
این روزها خیلی اسم بابا را میشنوم. هرچند خودش مدت هاست به خوابم نیامده تا دیداری تازه کنیم. بسیاری از دوستانمان شبها، وقتی پرچم زیبای ایران را بالا برده و تکان میدهند یادش میکنند. اولین شبی که زهرا کاردانی را دیدم گفت به فاطمه گفته است جای آقا ناصر چقدر خالیست. الهه خانم و آقای کتابدار گفتند «خدا رحمت کنه پدرت رو». و گفتند رفتهاند سر خاک بابا. تشکر کردم. یک جایی در قلبم درد گرفته بود اما لبخند میزدم. بعد دیدم چشمهای الهه خانم پر آب شد. آقای کتابدار من را یاد بابا میاندازد. خیلی وقتها دوشادوش بابا دیده بودمش. الهی خدا این زن و شوهر را حفظ کند.
و بعد بقیه آدمها... همان شبهای اول دو نفر بابا را خواب دیدند که دارد میرود تجمعات شبانه. خیلیها آمدند گفتند آدمهایی را دیدهاند که بسیار شبیه به بابا بودهاند.
شب پیام دوست قدیمیم را دیدم. نوشته بود میخواستم پیام ندهم. نوشته بود بابا را برای چندمین بار در جمعیت دیده. چهرههایی مشابه بابا و یاد بابا افتاده.
من هم چند روز است خیلی یادش میکنم. میدانم از سر دلتنگیست. دلم زیادی برایش تنگ شده. انگار سالهای سال است ندارمش. بیشتر از یک سال و یک ماه. انگار ده سال است. انگار جوان بودم که رفت و حالا گرد میانسالی روی وجودم نشسته.
کاش برای عاقبت به خیریام دعا کند.
محدثه حاجیدایی سرصبحی پیام داد خوابم را دیده. خواب دیده شهید شدم. گفت «نمیدونم چه کار خیری کردی که این خواب رو دیدم». من هم نمیدانم اما برایش نوشتم خدا از دهنت بشنود. شاید یک روز صاف بروم پیش بابا و باز کنار هم بنشینیم و فوتبال ببینیم و رئال پشت هم از بارسا گل بخورد و من سرم را روی بازویش بگذارم و غش غش بخندم.
دوشنبه، دهم فروردین ماه چهارصد و پنج
باورم نمیشود به نقطه پایانی ترم زمستان رسیدهایم. این ترم شده مثل فروردین. هی کش میآید و تمام نمیشود. هفته دومش خورد به کاردستی وحوش مسخ در هجدهم و نوزدهم دی، و از هفته نهم، یک شب خوابیدیم و صبح بیدار شدیم و دیدیم یتیم شدهایم.
ترکیب رمضان و جنگ و فعالیت شبانه هی ترم را کشید تا رسید به هفته دوم فروردین. عملا تعطیلیِ ما را خورد. آخرین نتایج را به هنرجو ها اعلام کردم. از بخت بلندم، ایتا تصمیم گرفت ناگهان محدودم کند و صوتهای بالای پنج ثانیه ضبط نکند. مجبور شدم متنی بگویم چی به چیست.
سر شب رفتیم یک سر خانه مامان. زمان حضور مامانطلا در خانه مامان است. هر ماه ده روز. بعد از بیست روز دیدمش. با اینکه تلفنی حرف زده بودیم اما باز روی قشنگش را بوسیدم و عید را تبریک گفتم. بعد هم موچین برداشتم و موهای زیر چانهاش را گرفتم. انگار قرار نانوشتهای باشد میان ما دو نفر. هربار کارم تمام میشود، دست میکشد زیر چانه. بهش میگویم: از زهرابیوتی راضی هستین؟ میخندد.
بعد هم یک چیز سرهم کردیم تا بچهها در خیابان ندای «من گشنمه» سر ندهند. امروز از جعبه جذاب و مخفی اتاقم، گچ سه رنگ کشیدم بیرون. این جعبه دست بچهها بیفتد به عنوان غنیمت میبرند اتاقشان. گچ را یک سال برای بازیهای تیم ملی فوتبال خریده بودم. گچ سه رنگ سبز و سفید و قرمز. یک بیلبیلک دارد که میچرخانی و سلانه سلانه گچ میآید بالا. ایستادم جلوی آینه و روی گونههای خودم کشیدم. دخترها هم خواستند.
مامان طلا هی میپرسید کجا میروید؟ گفتیم میرویم خیابان پرچم بازی. میخندید. حوالی ده رسیدیم میدان جانباز. خواهرها آمده بودند. همان اول به جیران گفتم بیاید و ازم عکس بگیرد. سربند و مچ بند پرچم هم داشتم و پکیجم کامل بود. جیران چندتا عکس گرفت. بعد هم من چند قاب روی جیران و پرچم بستم.
یک ربع به یازده علی گفت برویم. میخواستیم یک سر برویم خانه مادر پدرش. بین راه علی پیاده شد. دوبل پارک کرد و گفت فوری برمیگردد. من و بچهها نشسته بودیم در ماشین. در آینه بغل خودم را دیدم. سربندم بالای سرم بود هنوز. دست بردم پشت سرم و گرهاش را باز کردم. داشتم رو هم تا میدادم دیدم پسری دستش را دراز کرده و میگوید بده من. داخل ماشین خودشان بود. شیشه را دادم پایین. «واقعا میزنی؟» سرش را تکان داد. «بیا مال تو» دیدم مادرش پرچم را روی مچش گره زد. چراغ که سبز شد فاصله گرفتند. چند دقیقه بعد سر چهارراه، نوار سبز و سفید و قرمزی در هوا تاب میخورد.
میگویم این ترم تنهاش به تنه فروردین خورده بی راه نیست. رسیدم خانه دیدم خانم مدیر پیام داده که این هفت هشت راه، پروتکل اتمام کارگاه هنرجوست. دد لاین هم تا فرداست.
ترم زمستان چهارصد و چهار تمام شو لطفا!! تمام!
*پنجشنبه، سیزدهم فروردینماه چهارصد و پنج*
امروز که از خانه زدیم بیرون، دیدم آسمان چه زیباست. ابرهای کمرنگ و پررنگ در هم تاب خورده بود و جان میداد برای قلمموی بادبزنی باب راس. گفتم «علی چقدر آسمون قشنگه» و ژست بهار چقدر زیباست و هوا چقدر تازهست به خودم گرفتم. علی چشمهاش را ریز کرد و گفت «جایی رو زدن» گفتم «نه بابا ابره» توی خیابان اصلی که افتادیم انگار لنز دوربین واید شده باشد، دیدیم ابرها پررنگ نیست. ستون دود است. بعد خبر آمد انبار نفت بوده و سر شب فیلمش در آمد انبوهی از لاستیک و زباله را آتش زدهاند. الله اعلم.
ظهر خانه جیران بودیم و بعدازظهر با خانواده سیبویه همگی رفتیم خانه آنها. خاله بازی آدم بزرگها. ما بزرگترها از هر دری حرف زدیم و بچهها تا توانستند دنبال هم دویدند. شام خوردیم و شال و کلاه کردیم تا برگردیم خانه. علی گفت برنامه چیست؟ گفتم برویم خانه. مطمئن بودم تا در ماشین بنشینیم بچهها میخوابند. همین هم شد. خوابیدند. از تجمعات امشب ماندیم.
کمی سرما خوردهام. از صبح چشمهام کمی آب میآید و گلویم خشک است. در راه خانه جیران چندبار زبانم را چسباندم سقف دهانم تا یک طور آن تکه خارش گرفته را ساکت کنم. قق قق... علی گفت چرا صدای قورباغه در میآوری؟ گفتم سقف دهانم میخارد. هرچه گذشت دیدم یا حساسیت است یا سرماخوردگی. هوا که یکباره سرد میشود ترک میخورم.
امروز وارد کارگاه هنرجوها شدم و هنرجوها وارد کارگاههایشان. مقدمات شروع ترم رفت جلو و فردا آغاز رسمی دوره است. یک سری از هنرجوها همان اول کار میآیند در کانال. من هم بودم میرفتم. هرچند آدم کمی یک طوریش میشود. راستش باید چند روزی سنگین رنگینتر حرف بزنم.
به سرم زد فردا روزه بگیرم. نمیدانم عوارض جنگ است یا چه مزخرف دیگری. اشتهایم صد برابر شده اما معدهام ظرفیت ندارد. حالم بد میشود از پرخوری. چاره دردم روزه است. مطمئنم. حالا فردا را کنسل کردم. شاید برویم یک وری. افتاد از شنبه.
*خدا بزرگ است.*
*جمعه، چهاردهم فروردین ماه چهارصد و پنج*
صبح با گلو درد و آبریزش بینی بیدار شدم. از لای چشمهای نیمه باز رفتم پی دستمال و فهمیدم کار تمام است. رسما مریض شدهام. چه روز نکویی واقعا! فردا اولین جلسه آنلاین ترم جدیدیها با استاد است و ما باید امروز شانصدتا پیام برای هنرجوها میفرستادیم. امروز روز مریضی نبود واقعا.
ظهر با خانواده علی رفتیم کوهسنگی. بچهها انگار خانگی شده باشند آب و هوای بیرون بهشان خیلی نمیسازد. پدر ما را در آوردند. بعد از آنجا باز هلک و تلک، کشان کشان رفتیم خانه مادر پدر علی. من جای آنها بودم میگفتم چه خبرتونه؟ چه خبرتووونه؟ اما خب پذیرا بودند و تا وقتی بچهها از خستگی زد به سرشان آنجا بودیم.
امشب هم تجمعات نرفتیم. حالم یاری نمیکرد. باید زودتر میرسیدم خانه و ولو میشدم روی پتو و یک پتو هم میکشیدم روی سرم. اما خب چنبره زدم روی خبرها تا ببینم آخر خلبان گمشده پیدا شده یا نه؟
روحیه ایرانی عجب چیزیست. سریعترین واکنش به نیم خبری که بشود ازش جوک کشید بیرون دست خودمان است. فکر کنم روز سی و پنجم جنگ است و
هنوز جمهوری اسلامی سرجایش است و مردم هم کف خیابانها، آن وقت راه به راه خبر شکار جنگنده میآید.
راستش فکر میکنم میشد به تعداد موهای سرم، آدم دیگری بودم با هویتی دیگر. مسلمان غیر ایرانی، نامسلمان ایرانی، نامسلمان دلداده به ایران غیرایرانی و هزاران ترکیب دیگر. اما ایرانیام. در بورکینافاسو ننشستهام فارغ ز جهان. ایرانم. درستترین جایی که باید باشم. شیعهام. میشد اهل هزار فرقه باشم و مهر تربت روی جانمازم نباشد. اما خدا خواست و شدم شیعه دوازده امامی. و میشد خودم را از زیر سایه جمهوری اسلامی بکشم بیرون و لگدی هم پرت کنم سمتش. خدا نخواست. جایش یک پرچم داد دستم و گفت شش دانگ حواست به وجب به وجب این مملکت باشد.
چقدر خدا را شکر کنم که هزاران احتمال دیگر شانسی نداشتند و تاسم روی همین سه فاکتور افتاد؟
خدایا شکرت!
خدایا اگر همین سرفهها و بدن دردم را هم زودتر خوب کنی ممنونت میشوم. میخواستم بگویم خدا خیرت بدهد. :) نگفتم! :)
امروز که به همراهی دیگران گذشت. فردای روز معرکه است. فردا که بچهها از سر و کلهام آویزان شوند و من حوصله خودم را هم نداشته باشم و راه به راه دستمال بیخ بینیام بگیرم، وضع خانه قمر در عقرب میشود.
چون ساعت یک و ربع بامداد است و علی هی غلت میزند و لای پلکهایش را باز میکند که «خشکی چشم میگیری باور کن» میروم که بخوابم و چو فردا شود فکر فردا کنم!
شنبه، پانزدهم فروردینماه چهارصد و پنج
امروز ترم جدید شروع شد. تمام ظرفیتهای اعلامیم پر شد و دو تا هنرجوی پیشرفته هم اضافه بر سازمان برداشتم. والا گول خوردم. گول استدلالهای آبکی خودم را. گفتم ترم بهار خیلی شلوغ نمیشود. گفتم مردم وسط جنگ پی دورههای نویسندگی نمیروند که. مبنا هم خیلی تبلیغ نمیکرد. یک کمپین ثبتنام جمع و جور و نقلی داشت و تمام. من هم خواستم ادای قهرمانها را در بیاورم گفتم فلان قدر خلاق فلان قدر مقدماتی و اینقدر هم پیشرفته میگیرم. صدای مرموزی درون مغزم اکو میشد ظرفیتت پر نمیشود، راحت باش! اما پر شد :/
این مردم را فقط رهبرشان میشناسد. من چه میدانستم ملت در ثبتنام هم مبعوث میشوند. چه میدانستم ناگهان تصمیم میگیرند وسط جنگ و زیر صدای جنگنده و پدافند الفبای نویسندگی یاد بگیرند.
خدا این فصل را به خیر کند. امروز فایل اکسل هر ترم را درست کردم تا از زیر دستم لیز نخورند و کسی را از قلم نیاندازم.
امروز دری به تخته خورد و زیاد کتاب خوندم. خودم را چشم نزنم دارم کمکم میافتم روی دور. موشها و آدمها را صوتی گوش میدهم، پرنده من را میخوانم و یادداشتهای جلال را با گروهی آهستهخوانی میکنیم. تازه باید دو سه تا کتاب دیگر هم اضافه کنم.
پارسال ادبیات انگلیس خواندم و امسال نوبت ادبیات آمریکاست. البته پارسال دو تا کتاب معرکه از ادبیات آمریکا خواندم. همین هم ویریام کرد امسال به جای ادبیات فرانسه سراغ ادبیات آمریکا بروم. خوشههای خشم و کشتن مرغ مینا، من را کشاند این سمتها.
از طرفی بد هم نشد. ادبیات، فرهنگ و گذشته و حال یک کشور و مردمش است و بد نیست بیشتر آمریکا را بشناسم.
خوب شد افتادم روی دور. کار و کتاب که در زندگیام شروع شود انگار به نقطه امنم رسیدم. قطعات پازل زندگیم کنار هم جا میخورند و چیزی این وسط گم نمیشود.
سر شب غزال زنگ زد گفت میخواهیم مسجد رو به روی خانهتان برویم ختم. از ظهر قورمهسبزی داشتیم. غزال هم کشک بادمجان آورد و بعدش رفتند مسجد. علی هم رفت پایین پرچم تکان بدهد. بعد نیم ساعت آمد بالا تا نوبت من شود. به غزال گفتم چه جهاد سختی! جلوی در خانهمان ملت میایستند و پرچم تکان میدهند :)
اولین شبی بود که با محله خودمان همراه شدیم. مزه کرد زیر زبانم. فردا هم همینجا میروم. حالا درست است گوشت و مرغ ندادند اما در عوض چای تعارف کردند. تازه آقایی با دستکش و خیلی بهداشتی کوکی تعارف میکرد. برنداشتم که چاق نشوم. منتهی بعد مراسم زد به سرم و از سوپر دونات رضوی خریدم.
تازه بچهها هم میتوانند از پنجره سر بکشند بیرون و پرچم تکان بدهند و سرما نخورند. خدایا این جهاد سخت را از من بپذیر! باتشکر.
یکشنبه، شانزدهم فروردینماه چهارصد و پنج
بابا؟ سلام. همین اول کاری بگویم حالم اصلا خوب نیست. از همه چیز و همه کس ناراحتم. دلم میخواهد دستهام را قلاب کنم دور زانوهایم و کنج دنیا بنشینم. یا نه. دوست دارم یک خشاب «چرا» پر کنم و سر تیربارم را بگیرم سمت تو. چرا رفتی؟ چرا اینطور شد؟ چرا نماندی؟ و هزاران جمله بوی نا گرفتهای که با چرا شروع میشود. میدانی؟ واقعا زود رفتی. حتی آنقدر نماندی قد کشیدن کوثر را ببینی. روسری سر کردن فاطمه و مدرسه رفتن چهارتا نوه کوچکت را ندیده گذاشتی و رفتی. حتی صدای باباناصر گفتن ریحانه را نشنیدی. زبان باز کردنش. وقتی چشم میچرخاند و قند و نبات از دهانش شُره میکند بیرون باید میبودی. باید مقابلش مینشستی و منتظر میماندی ریحانه لب تر کند. نماندی، نشد.
نمیدانم چرا از هرجا شکارم و هرچه حالم را به هم ریخته، اول قبضش در خانه تو میآید. اولین گره آنجا میافتد که سرم را بالا میگیرم و در آسمان دنبال تو میگردم. در سرم یک گزاره تلخ، وحشی میشود و خنجر میزند به در دیوار مغزم که « تو بابا نداری». دیگر تا آخر شب، تا وقتی بخوابم همه چیز ربط و بیربط به تو ختم میشود.
چقدر بد و مزخرف که از هیچکدامش نمیشود بنویسم. امشب چند قدم بین آدمها راه رفتم. بدون اینکه دست بچهها را گرفته باشم یا علی پشت سرم باشد. تنها. و حالم بدتر شد. ترسیدم. بعد انگار لباس پادشاه تنم باشد، همه من را میدیدند. انگار من را با افکار در سرم میخواندند. میخواستم در خودم گلوله شوم و قل بخورم بروم یک گوشه. و هیچ گوشهای، گوشهتر از جایی که تو ایستادی نیست. کاش در خیابان احمدآباد بادجه تلفنی بود که من را مثل هریپاتر وصل کند به دنیای دیگر. من هم میآمدم سروقت تو. چند دقیقه بغلت میکردم و ... همین. فقط بغلت میکردم. هربار، هرچند دقیقه. تو هم نوازشم میکردی و پشت هم میگفتی عزیزدلم... دختر زیبای من.
امروز کتاب پرنده من را میخواندم. راوی اول شخص است. میگفت پدرش دم رفتن مریض بود. آلزایمر داشت. اگر عینکش را میخواست میگفت آنچیزی که دو شیشه گرد دارد. اسم عینک روی زبانش نمیچرخید. نوشته بود یکبار آنقدر گفت و ما نفهمیدیم که به گریه افتاد. یاد تو افتادم! راستش را بخواهی از صبح سوزنم گیر کرده روی تو.
یک بار سر فرصت، مثلا وقتی من هم مُردم، یک چای بریز بعد بنشین برایم تعریف کن چه شد که رفتی! شاید آن وقت دیگر خشاب چراهایم را خالی کنم.
دوست دار زیاد زیادت، ته تغاری.
*پنجشنبه، بیستم فروردین ماه چهارصد و پنج*
هفت صبح چشم باز کردم و نشستم پای کار. باید چیزی را به کسی تحویل میدادم و مجبور شدم در سکوت خانه کار را یک سره کنم. تا یک ظهر طول کشید. از صبح و ظهر مراسم چهلم ماندم. قلبم مچاله بود. هی سعی کردم دانه دانه دلیل بیاورم و خطوط روی هم افتاده قلبم را باز کنم. گفتم شب میرویم. سر شب، قبل از آن که شال و کلاه کنیم برویم مسجد، خبر آمد آقاسید پیام جدید دارند. یکی مشعل گرفت دستش و در دالان تاریک مغزم دوید. هی رفتم و آمدم تا دقیقهها بگذرد. وقتی در اولین کانال خبری نقل قول از رهبر انقلاب فرستاده شد. گفتم علی بزن شبکه خبر. همه تن چشم شدم حکایت ما بود. چشم و گوش شده بودیم مقابل تلویزیون. یکی از دوستانم مرتب میگوید ولیِ ما غایب اندر غایب شده. راست میگوید. ما هی آقاجان شهید را دیدیم و هی بدعادت شدیم. مثل هوا. مثل اکسیژنی که هر دم میفرستیم بالا و نمیبینیم و یادمان میرود. بد هم نشد. بلکه بیشتر قدر بدانیم. مثلا قدر تمام کلماتی که انتخاب میکنند. قدر تمام واژههایی که در کنار هم میچینند. در گروه دوستانم نوشتم «جا دارد مراتب شیفتگی خودم را به نوع ادبیات و احترام و ریزبینی رهبر عزیزمان اعلام کنم»
جان به جانهایم اضافه شد. علی پرسید امشب جایی نمیخوایم نمیریم؟ گفتم چرا. گفتم مگه میشه؟؟ تازه آقاسید گفته است *فریادهای شما در خیابان بر نتیجه مذاکرات موثر است*. همه پوشیدیم و رسیدیم مسجد. نمیدانم آن روزی که در خیابان نباشیم چه زمانیست. چشم اندازی ندارم. هیچکس نمیداند. انگار شب اول باشد. انگار آتشی باشد که خاموش نمیشود. غزال داده بود برایش پلاکارد بنویسند. «مذاکره با آمریکا غلط است، دلیل؟ تجربه» گرفته بود دستش و نگاهها رو شکار میکرد. گفت بریم واقعیت مجازی؟ کمی پایینتر از مسجد الزهرا، چند خانم عینک واقعیت مجازی به دست ایستاده بودند. رفتم جلو. عینک را گذاشت روی صورتم و من مثل اینکه طی الارض کرده باشم، رسیدم وسط حرم. روبهروی ضریح شش گوشه. در گوشم صدا میآمد به تو از دور سلام. و من واقعا موری بودم در ملک سلیمانیش. در حرم خلوتی که فقط من بودم و او. دلم میخواست دست ببرم جلو ضریحش را بگیرم. نمیشد. حال مردهای که دستش از دنیا کوتاه است. بعد راه گرفتیم سمت مسجد. مردی دو جعبه گذاشته بود کنج دیوار و دو شمع پای عکس آقا روشن کرده بود. یک صفحه قرآن گرفتم هدیه به رهبر عزیز و شهیدم. چقدر امروز میخواستم حلوا درست کنم و نشد. چهل روز است پسوند شهید نشسته بعد از واژه رهبر. و ما هرشب فریاد میزنیم ای رهبر شهیدم راهت ادامه دارد. دوازده شب سوار ماشین شدیم و جمعیت هنوز ایستاده بود. زینب امروز بارها پرسید «چی شد آقاجون شهید شد». و من چندبار تعریف کردم و هربار غم در گلویم باد میشد. آخر زهر تصاویر تلویزیون تیغ انداخت روی گلوی باد شدهام و هر دو با هم، در بغل هم ترکیدیم.
ای کاش که بیدار شوم، باز تو باشی
بیآن که نخی مو ز سرت کم شده باشد.
شنبه، بیست و یکم فروردینماه چهارصد و پنج
امروز به علی گفتم دعا کند تا آخر ترم همینطور باشد. تمام نقدها را کامل و منظم ارسال کردم. حتی دیشب ارزیابی تمرینهایشان را در اکسل وارد کردم تا روی هم جمع نشود. وقتی کارها شیک و مجلسی جلو میرود حس لاکچری بودن میگیرم. در ذهنم ریخت آدمهایی میشوم که عینک بدون فریم زدهاند.
امروز یکی از متنهایم را به سختی از word عقب افتاده گوشیم کشیدم بیرون. نبود اینترنت درست حسابی همه قابلیتهای گوشی را کودن کرده است. دستی به سر و رویش کشیدم و چندتا از جملات نافرم را تغییر دادم. میخواستم برای فراخوان مدام بفرستم. قرار است پانزده نفر را با چندتا استاد درجه یک بفرستند میناب. از وقتی اعلام کردهاند هرجا شده مراتب واویلابازی خودم را اعلام کردهام که ما مادرها نمیتوانیم و نمیشود و آه و فغان. آخر نیت کردم و گفتم هرچه پیش آید خوش آید. حکایت سنگ مفت، گنجشک مفت. متن را تنظیم کردم و چند خط هم رزومه نوشتم. خیلی سخت بود از هیچی رزومه بسازم. چندتا چیز سر هم کردم و نوشتم و فرستادم. اول و آخر تکمیل فرم زیرلب پنج تا بسمالله گفتم و دیگر تا خدا چه بخواهد و روزیمان چه باشد.
امشب فقط علی رفت پرچم گردانی. من ور دل دخترها بودم. ظهر تنشان به تن حمام خورده بود و تا سر شب هر آن آماده بودند وا بروند. شامشان را دادم و راهی رخت خواب شدند. من و علی زیاد پیش آمده یک نفرمان سرباز میدان شود و آن یکی نگهبان بچهها . مثل بعضی شبها که در مسجد کنار بچهها میماند و من بیرون مسجد پرچم تکان میدهم. قبل از خواب زینب گفت مامان قصههای تکراری بخون. منظورش قصههاییست که در سایت موشیما برایشان میخواندم. گفتم اینترنت هنوز درست نشده. قیافهش در هم مچاله شد. «ای بابا، همش تقصیر اسرائیله» دیدم چه موقعیت بیستی. دنباله حرفش را گرفتم. «آره همش تقصیر اسرائیل بیخوده» گفت «ایشالا نابود بشه» زدم دنده خلاص. «اصلا هروقت ناراحتیم تقصیر اسرائیله» همه سر تکان دادیم. تا کوچک است باید تنفرش از اسرائیل ریشه بدهد و که وقتی قد کشید و بزرگ شد درختش بار اساسی بدهد.
ریحانه هم یاد گرفته بگوید مرگ بر تلآویو. وقتی میپرسیم تلآویو کجاست میگوید اسرائیل. بعد هم پشت بندش میگوید « ایسائیل نابود شده». حالا اصلا نمیدانم معنی نابود را میداند یا نه. همین هم خدا را شکر.
زینب بعد از قصه و قرآن خوابید و ریحانه هنوز بیدار است. خودش میگوید «مامان بیا منو بخوابون» منتهی حرف است و حرف باد هوا. مثل بعضی از خبرهای امروز. هنوز هیچی سر در نیاوردهام. معلوم نیست در مذاکرات چه خبر است. تنها کاری که از ما برمیآید همین است که دعا کنیم و برویم کف خیابان، خواستههایمان را هی فریاد بزنیم و روی نتیجه مذاکرات موثر باشیم.
همین.
شب بخیر.