eitaa logo
تروسکه/ زهرا مهدانیان
252 دنبال‌کننده
174 عکس
26 ویدیو
2 فایل
اینجا تروسکه است.💫 جایی برای نوشتن احوالاتم. تروسکه البته واژه‌ای‌ کُردیست. به معنای درخشان و من زهرا هستم، به همان معنا.✨ @zahramahdanian
مشاهده در ایتا
دانلود
*پنجشنبه، بیستم فروردین ماه چهارصد و پنج* هفت صبح چشم باز کردم و نشستم پای کار. باید چیزی را به کسی تحویل می‌دادم و مجبور شدم در سکوت خانه کار را یک سره کنم. تا یک ظهر طول کشید. از صبح و ظهر مراسم چهلم ماندم. قلبم مچاله بود. هی سعی کردم دانه دانه دلیل بیاورم و خطوط روی هم افتاده قلبم را باز کنم. گفتم شب می‌رویم. سر شب، قبل از آن که شال و کلاه کنیم برویم مسجد، خبر آمد آقاسید پیام جدید دارند. یکی مشعل گرفت دستش و در دالان تاریک مغزم دوید. هی رفتم و آمدم تا دقیقه‌ها بگذرد. وقتی در اولین کانال خبری نقل قول از رهبر انقلاب فرستاده شد. گفتم علی بزن شبکه خبر. همه تن چشم شدم حکایت ما بود. چشم و گوش شده بودیم مقابل تلویزیون. یکی از دوستانم مرتب میگوید ولیِ ما غایب اندر غایب شده. راست می‌گوید. ما هی آقاجان شهید را دیدیم‌ و هی بدعادت شدیم. مثل هوا. مثل اکسیژنی که‌ هر‌‌ دم می‌فرستیم بالا و نمی‌بینیم و یادمان می‌رود. بد هم نشد. بلکه بیشتر قدر بدانیم. مثلا قدر تمام کلماتی که انتخاب می‌کنند. قدر تمام واژه‌هایی که در کنار هم می‌چینند. در گروه دوستانم نوشتم «جا دارد مراتب شیفتگی خودم را به نوع ادبیات و احترام و ریزبینی رهبر عزیزمان اعلام کنم» جان به جان‌هایم اضافه شد. علی پرسید امشب جایی نمیخوایم نمیریم؟ گفتم چرا. گفتم مگه میشه؟؟ تازه آقاسید گفته است *فریادهای شما در خیابان بر نتیجه مذاکرات موثر است*. همه پوشیدیم و رسیدیم مسجد. نمی‌دانم آن روزی که در خیابان نباشیم چه زمانی‌ست. چشم اندازی ندارم. هیچکس نمی‌داند. انگار شب اول باشد.‌ انگار آتشی باشد که خاموش نمی‌شود. غزال داده بود برایش پلاکارد بنویسند. «مذاکره با آمریکا غلط است، دلیل؟ تجربه» گرفته بود دستش و نگاه‌ها رو شکار می‌کرد. گفت بریم واقعیت مجازی؟ کمی پایین‌تر از مسجد الزهرا، چند خانم عینک واقعیت مجازی به دست ایستاده بودند. رفتم جلو. عینک را گذاشت روی صورتم و من مثل اینکه طی الارض کرده باشم، رسیدم وسط حرم. روبه‌روی ضریح شش گوشه. در گوشم صدا می‌آمد به تو از دور سلام. و من واقعا موری بودم در ملک سلیمانی‌ش. در حرم خلوتی که فقط من بودم و او. دلم میخواست دست ببرم جلو ضریحش را بگیرم. نمی‌شد. حال مرده‌ای که دستش از دنیا کوتاه است. بعد راه گرفتیم سمت مسجد. مردی دو جعبه گذاشته بود کنج دیوار و دو شمع پای عکس آقا روشن کرده بود. یک صفحه قرآن گرفتم هدیه به رهبر عزیز و شهیدم. چقدر امروز میخواستم حلوا درست کنم و نشد. چهل روز است پسوند شهید نشسته بعد از واژه رهبر. و ما هرشب فریاد می‌زنیم ای رهبر شهیدم راهت ادامه دارد. دوازده شب سوار ماشین شدیم و جمعیت هنوز ایستاده بود. زینب امروز بارها پرسید «چی شد آقاجون شهید شد». و من چندبار تعریف کردم و هربار غم در گلویم باد می‌شد. آخر زهر تصاویر تلویزیون تیغ انداخت روی گلوی باد شده‌ام و هر دو با هم، در بغل هم ترکیدیم. ای کاش که بیدار شوم، باز تو باشی بی‌آن که نخی مو ز سرت کم شده باشد.
شنبه، بیست و یکم فروردین‌ماه چهارصد و پنج امروز به علی گفتم دعا کند تا آخر ترم همی‌نطور باشد. تمام نقدها را کامل و منظم ارسال کردم. حتی دیشب ارزیابی‌ تمرین‌هایشان را در اکسل وارد کردم تا روی هم جمع نشود. وقتی کارها شیک و مجلسی جلو می‌رود حس لاکچری بودن می‌گیرم. در ذهنم ریخت آدم‌هایی می‌شوم که عینک بدون فریم زده‌اند. امروز یکی از متن‌هایم را به سختی از word عقب افتاده گوشی‌‌م کشیدم بیرون. نبود اینترنت درست حسابی همه قابلیت‌های گوشی را کودن‌‌ کرده است. دستی به سر و رویش کشیدم و چندتا از جملات نافرم را تغییر دادم. میخواستم برای فراخوان مدام بفرستم. قرار است پانزده نفر را با چندتا استاد درجه یک بفرستند میناب. از وقتی اعلام کرده‌اند هرجا شده مراتب واویلا‌بازی خودم را اعلام کرده‌ام که ما مادرها نمی‌توانیم و نمی‌شود و آه و فغان. آخر نیت کردم و گفتم هرچه پیش آید خوش آید. حکایت سنگ مفت، گنجشک مفت. متن را تنظیم کردم و چند خط هم رزومه نوشتم. خیلی سخت بود از هیچی رزومه بسازم. چندتا چیز سر هم کردم و نوشتم و فرستادم. اول و آخر تکمیل فرم‌ زیرلب پنج تا بسم‌الله گفتم و دیگر تا خدا چه بخواهد و روزی‌مان چه باشد. امشب فقط علی رفت پرچم گردانی. من ور دل دخترها بودم. ظهر تنشان‌ به تن حمام خورده بود و تا سر شب هر آن آماده بودند وا بروند. شامشان را دادم و راهی رخت خواب شدند. من و علی زیاد پیش آمده یک نفرمان سرباز میدان شود و آن یکی نگهبان بچه‌ها . مثل بعضی شب‌ها که در مسجد کنار بچه‌ها می‌ماند و من بیرون مسجد پرچم تکان می‌دهم. قبل از خواب زینب گفت مامان قصه‌های تکراری بخون. منظورش قصه‌هایی‌ست که در سایت موشیما برایشان می‌خواندم. گفتم اینترنت هنوز درست نشده. قیافه‌ش در هم مچاله شد. «ای بابا، همش تقصیر اسرائیله» دیدم چه موقعیت بیستی. دنباله حرفش را گرفتم. «آره‌ همش تقصیر اسرائیل بیخوده» گفت «ایشالا نابود بشه» زدم دنده خلاص. «اصلا هروقت ناراحتیم تقصیر اسرائیله» همه سر تکان دادیم. تا کوچک است باید تنفرش از اسرائیل ریشه بدهد و که وقتی قد کشید و بزرگ شد درختش بار اساسی بدهد. ریحانه هم یاد گرفته بگوید مرگ بر تلآویو. وقتی می‌پرسیم تلآویو کجاست می‌گوید اسرائیل. بعد هم پشت بندش می‌گوید « ایسائیل نابود شده». حالا اصلا نمی‌دانم معنی نابود را می‌داند یا نه. همین هم خدا را شکر. زینب بعد از قصه و قرآن خوابید و ریحانه هنوز بیدار است. خودش می‌گوید «مامان بیا منو بخوابون» منتهی حرف است و حرف باد هوا. مثل بعضی از خبرهای امروز. هنوز هیچی سر در نیاورده‌ام. معلوم نیست در مذاکرات چه خبر است. تنها کاری که از ما برمی‌آید همین است که دعا کنیم و برویم کف خیابان، خواسته‌هایمان را هی فریاد بزنیم و روی نتیجه مذاکرات موثر باشیم. همین. شب بخیر.
*یکشنبه، بیست و دوم فروردین‌ماه چهارصد و پنج* هر روز یک حالی دارد. یک چیزی دارد که سند شش دانگ روز را به نام خودش می‌کند. امروز روز مهمانی بود. دو سه روز است یک گروه به هزاران گروه‌هایم اضافه کرده‌ام و به دوستانم گفته‌ام یکشنبه عصر بیایید خانه ما. دمشان گرم همه آمدند. معمولا در این مهمانی‌ها یکی دو نفر تهش خبر می‌دهند نمی‌توانند بیایند. یکی هم همیشه خدا عجله دارد و سک‌سک نکرده می‌رود. امروز همه بودند. هی به مهمان‌ها می‌گفتم ببخشید یک کم مهربان‌تر بنشینید بقیه هم جا بشوند. آخر چند نفر مجبور شدند روی فرش بنشینند. آن روز که مبل‌هایمان را رد کنیم و دور تا دور خانه دوری و پشتی و شاه‌نشین پهن کنیم، روز جشن علی‌ست. البته مهمان‌ها هم تکلیفشان با خودشان مشخص‌تر می‌شود. طفلک دوستانم هی تشکر کردند و من هی گفتم کاری نکرده‌ام. واقعا کاری نکرده بودم. بیشترین‌ کارهای امروزم مال‌ مهمانی نبود اصلا. شوهرها علاقمندی‌های یکسانی دارند. مثلا به شدت تمایل دارند روزی که مهمان داری قاطی خریدهای ضروری، چیزهایی که یک عمر در سبد خرید خانه نبوده را بخرند. علی امروز چند بسته سبزی خریده بود. بعد گفت: کرفس‌ها رو دیدی؟ گفتم نه. گفت کنگر هم خریده است و مراقب تیغ‌هایش باشم. چند دقیقه بعدتر از پلاستیک روی پیشخوان، یک پلاستیک دیگر درآورد و گفت: اینا رو دیدی؟ یک پلاستیک پر از برگ درخت انگور (برگ بو, برگ مو، برگ میم). کشید بیرون. هنوز کرفس‌های شسته شده مانده روی پیشخوان تا در نوبت خرد و بسته بندی قرار بگیرند. امروز کتاب موش‌ها و آدم‌ها را تمام کردم و در عوض کتاب گور به گور فاکنر را شروع کردم. موش‌ها و آدم‌ها دلم را برد. بی‌دین ادبیات آمریکا معرکه‌ست. از ادبیات ماست و خیاری انگلیس به طرز فاحشی بهتر است. هرچند نمی‌توانم بین ادبیات آمریکا و روسیه انتخاب مشخصی داشته باشم. هرکدام در یک سبکی‌ست و هر کدام در سبک خودشان خدا. می‌توانستم وسط سبزی پاک‌ کردن با آخرین اپیزود و صحنه‌ موش‌ها و آدم‌ها های های گریه کنم. امروز چند صفحه برگردان شاهنامه به نثر و چند صفحه از کتاب یادداشت‌های جلال را هم خواندم. یکی از دوستانم عکس شجرنامه‌ شاهان شاهنامه را تا اینجا که خوانده‌ایم فرستاد. دیدم چقدر خوب. فردا می‌نشینم پاش با توضیحات جمع و جور تا یادم نرود کی به کیست. مهمان‌ها که رفتند علی بچه‌ها را برداشت و رفت دم در خانه. مسجد روبه‌روی خانه‌ست و هر شب دم خانه پر آدم. من هم نماز خواندم و خودم را رساندم جلوی در خانه. امشب بعد از دو شب قسمت شد در خیابان باشم. چه کسی فکر می‌کرد اینقدر خسته نشویم؟ اینقدر باشیم و بمانیم؟ امروز اعلام کردند مذاکرات نتیجه نداد. ساعت ده و چند دقیقه امشب هواپیمای تیم ایرانی نشست در خاک خودمان. حالا معلوم نیست چه می‌شود. جنگ جنگ بود و مذاکره مذاکره. حالا در دوره‌ای هستیم که هنوز اسمی برایش نگذاشته‌اند. اگر ملاحظات اخلاقی نداشتم می‌شد چندتا اسم خوب رویش بگذارم. نمی‌شود. بچه‌ها خوابیده‌اند. آنقدر در مهمانی حرف زدم زبانم چسبیده به سقف دهانم و دلش می‌خواد تا فردا حوالی دوازده ظهر باز نشود. همین. شب بخیر.
سه‌شنبه، بیست و چهارم فروردین‌ماه چهارصد و پنج امروز هر لحظه اراده کنم می‌توانم گریه کنم. همه چیز گلوله می‌شود و می‌چسبد بیخ گلویم. خواندن اخبار، دیدن هزار باره راه رفتن آقای شهید، آن طور که با هر قدم لنگر می‌اندازد و سنگین راه می‌رود. یا شنیدن نوحه‌ی مهدی رسولی بالای قبر شهدای میناب. زبان حال مادرها بود و من هم مادر. اصلا همین شد که به آقای جواهری پیام دادم کاش بوت کمپ جای میناب تهران باشد. اینطور شاید اگر اسمم در آمد و شد، رزق زندگی‌ام شود. حتی سر نماز فکر کردم اگر خواستم روایت بنویسم ایده اولیه‌ام‌ چه باشد. جگرم سوخته بود و می‌خواستم کلماتم را ذخیره کنم برای روزی که باید. خوب شد علی دست دخترها را گرفت و از خانه برد بیرون. جلوی آنها نمی‌توانم گریه کنم. بغض می‌کنند و نگران می‌شوند. می‌چسبند به من و اشک‌هایم نجوشیده خشک می‌شود. امروز هم روزه گرفتم. موقع افطار یک سینی برداشتم و مثل دیروز مستند غیررسمی را از تلوبیون پیدا کردم. دیدار آقای شهید با جمع‌های مختلف نخبگانی. نانو و اتمی و مهندسی و هزارتا چیز دیگر. هی برمیگشت به دیدارها و صحبت‌های سال‌های هشتاد و بعد می‌آمد چندین سال جلو‌. حوالی سال‌های نود و خرده‌ای. فکر کردم. آدم از حجم پیگیری آقا دهانش باز می‌ماند. یکی تعریف می‌کرد بعد از دیدار با آقا وزیر کشاورزی با ایشان تماس گرفته و گفته جریان فلان چیز چیست که آقا اینقدر تاکید دارند؟ اکثر تیم‌ها از مدیران میانی گله داشتند، از تحریم داخلی دولت‌ها، آقا هم با لبخند و جدیت حالی‌شان می‌کردند که اگر تحریم‌های بین‌المللی را دور زدیم، شما هم تحریم‌های دولتی و داخلی را دور بزنید. کار را تعطیل نکنید. خودتان می‌توانید. و مخرج مشترک تمام حرف‌هایشان همین بود. ایرانی می‌تواند. در آخرین دقایق قسمتی که می‌دیدم، دانشمند جا افتاده‌ای گفت من به نیابت از بچه‌هایی که نیستند می‌خواهم اگر بشود یک مرتبه دیگر با آن جمع بیاییم خدمت شما.به آنها قول داده‌ام. آقا گفتند من بیایم یا شما بیایید اینجا؟ مرد دستپاچه گفت فرقی نمی‌کند. آقا لبخند زدند. چهره‌شان شکفت. عین پدربزرگی که روز اول عید زنگ در خانه‌اش بلند می‌شود و می‌داند نوه‌ها پشت در ردیف ایستاده‌اند. گفت: من که حرفی ندارم، آسونترین کار اینه از من چیزی بخواید. ترکیب تنهایی و نیم ساعت یک بند شنیدن صدای آقا و لبخندی که روی صورتشان پهن شده بود، بغضم را ترکاند. مثل اناری که می‌‌شکند و خون می‌پاشد بیرون. فکر کردم چقدر بد که آقا را یک سال بعد از بابا از دست دادم. غم‌هایم هم را پس می‌زنند و ناگهان یک روز عادی، میان نقد هنرجوها، میان لقمه دهان بچه‌ها گذاشتن، وسط اسکاچ به ته قابلمه کشیدن، هجوم می‌آورند. غم رفتن بابا ناصر مهربانم که مثل سایه‌ای سیاه یک باره روی سرم سنگین می‌شود. و غم آقای شهیدم که هر چه نگاه می‌کنم می‌بینم چقدر برایمان زحمت کشید. و چقدر باورمان داشت. و چقدر بود و من فراموش می‌کردم که هست. آن روز نوشتم هر روز یک چیزی دارد. چیزی که سند شش دانگ روز را به نام خودش می‌کند. امروز روز گریه‌ست. روز آهنگ‌های غمگین، دیدن عکس‌ها، ذوب شدن‌ میان خاطرات و لحظاتی که دیگر مرده.
*چهارشنبه، بیست و پنجم فروردین‌ماه چهارصد و پنج* امروز با یکی از دوستان قدیمی‌ام حرف زدم. مدت‌ها بود با هم تماس نداشتیم. دوستان قدیمی من را یاد کله‌شقی‌هایم می‌اندازند. روزگاری که اینقدر دست به عصا نبودم. شخصیتم به مقررات ذهنی‌م‌ میخ نشده بود. یادم می‌آید ماشین را بین کلاس‌های دانشگاه می‌انداختیم در وکیل‌آباد و تا ته طرقبه می‌رفتیم. دو پرس کباب دنگی دنگی می‌خوردیم و برمی‌گشتیم دانشگاه. این روزها زیاد به قدیم‌ها فکر می‌کنم. چند روز قبل، وسط شب‌های پر سر و صدای تهران یکی از دوستانمان گفت دلش می‌خواهد بنشیند پای هری‌پاتر. برایش تایپ کردم طبیعی‌ست. گفتم ذهنت گردش در منطقه امن خودش را می‌خواهد. در روزهای پرتلاطمی که می‌گذرانی دلش می‌خواهد در تجربه‌های خوش قدیمی پرسه بزند. گفتم مغز من بارها برای چشیدن طعم لذیذ و تکراری تجارب خوش گذشته می‌رود سراغ رمان‌های زرد عاشقانه. این روزها انگار مغزم زیادی سنگین شده است. پی تعطیلات هم نفرستادمش. زیادی شکل بزرگتر‌ها شده‌ام. باید کار کنم، سهمیه کتاب‌هایی که به هم‌گروهی‌هایم قول‌‌ داده‌ام را بخوانم، غذای خوشمزه برای اهل خانه درست کنم و در کارم موفق باشم. حتی آخر شب‌ها وقتی نمی‌ماند بروم سراغ چهارخط چرت و پرت عاشقانه. تا وقتی چشم‌هایم باز است دارم می‌دوم و می‌نویسم و می‌خوانم و بعد باتری‌ام خاموش می‌شود تا فردا. و فردایش و فرداترش. حرف زدن با دوست قدیمی‌ام من را کشاند به روزهایی که سرم زیای سبک بود. مچ خودم را گرفته‌ام. می‌دانم اگر وقت نکنم بروم سراغ رمان‌های زرد عاشقانه، خیالم پس مغزم دارد در انبوه پرونده‌های قدیمی قدم می‌زند و هی یکی را می‌کشد بیرون. دستی رویش می‌کشد و گردش را فوت می‌کند و برای خودش خوش می‌چرخد. فردا قرار است مامان بیاید خانه‌مان به صرف خورشت کنگر. برای همین خواستم نقد هنرجو‌ها را در این دو روز تمام کنم. فردا می‌خواهم بنشینم ور دل مامان، بدون کارهای روی هم مانده. همین چند خط را هم لابه‌لای رگبار پیام‌هایم به هنرجوها می‌نویسم. امشب با دو خبر پشت هم ترک خوردم. دیدم مدام پیام گذاشته و پذیرفته شدگان بوت کمپ را اعلام کرده است. هی گشتم دنبال ز و م و ه و نون ببینم زهرا مهدانیان را پیدا می‌کنم یا نه. نبود. حتی بین نیمکت نشین‌های کنار زمین هم نبودم. خورد تو پرم. می‌دانستم به احتمال نود و نه درصد نمی‌شد بروم. مغز معیوب من مریض است اما. می‌رود سراغ بدترین چیزها. بدترین گزاره‌هایی که بزند حالم را بدتر کند. انبوه جملاتی که با تو نتوانستی و نخواهی توانست شروع می‌شود. داشتم تلخ می‌شدم و ابرو در هم می‌کشیدم که پیام سمیه آمد. در گروه کاری اسامی اول تا سوم ترازهای ترم زمستان را فرستاده بود. من هم بودم. مدال نقره‌ای را انداخته بود گردن من. برایش در شخصی نوشتم نجاتم دادی. داشتم خودم را می‌جویدم. نوشتم داشتم خودم را چاقو میزدم که پیامت عین قلابی من را از غرق شدن نجات داد. وسط روزهای زمستان که نتیجه ترم پاییز آمد آنقدر غصه خوردم و به هم پیچیدم که تمام بدبختی‌ها ریخت روی سرم. یک مشت خاک بر سرت و نمی‌توانی و نمی‌شود نثار خودم کرده بودم. اما این بار شد. حتی بین اسامی یک تا سه تراز سالانه هم بودم. دست و پای غم را جمع کردم. گفتم این شد آن هم می‌شود. بعد یاد پیامی افتادم که از آقا گذاشته‌ام بک گراند گوشیم. «حتی وقتی یقین کردید دارید شکست می‌‌خورید به مبارزه ادامه بدهید.» من مبارزه را ادامه می‌دهم. حتی اگر وسطش کبود و خونی بیافتم گوشه رینگ و نفسم سخت و سنگین بیرون بیاید.
هدایت شده از ریحانه
💌  | پرچمی که زمین نمی‌ماند 🔰 تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت ما، شهید سیدعلی خامنه‌ای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵ 🔻 من شانزده سال اینجا زندگی کرده‌ام. مشهد، خیابان احمدآباد. از پنج، شش سالگی تا وقتی پدرم دستم را گذاشت در دست همسرم و گفت به سلامت، خدا پشت و پناهتان. من یکی از هزاران آدمی بودم که هر روز از این چهارراه رد می‌شد. خیابان احمدآباد برایم خانه است. از هرجای شهر می‌رسیدم به چهارراه می‌دانستم دو دقیقه بعد، درِ خانه را باز می‌کنم و بوی قرمه‌سبزی مامان می‌آید. صدای فوتبال دیدن بابا. بعدها که عروس شدم و با همسرم رفتیم سفر، هربار از پس جاده‌ها و اتوبان‌ها تابلوی به «مشهدالرضا خوش آمدید» را دیدیم، بلند گفتیم «آخیش». بعد که از پس خیابان‌ها و میدان‌هایی که می‌شناختیم می‌رسیدیم چهارراه احمدآباد، قلبم آرام می‌گرفت. تمام خستگی سفر دود می‌شد هوا. مثل کودکی که به آغوش مادرش رسیده باشد. 🔻 جمعه، نوزدهم دی‌ماه، با همسرم و دخترها نشسته بودیم پای سفره. تلویزیون روشن بود و حجم سیاه نامعلومی را در تصویر نشان می‌داد. پایین تصویر نوشته بود مشهد/ خیابان طوس. آب دهانم را قورت دادم. اینجا مشهد بود؟ بعد تصویر‌ها به هم خورد. دوربین وسط بلوار وکیل‌آباد نشست و آدم‌هایی را نشان می‌داد که تمام سال برای زیبایی این شهر شبانه روز کار می‌کنند. ماشین شهرداری سطل آشغال سوخته را بار ماشین کرد و رفت. از غذا افتاده بودم. دلم برنمی‌داشت به بشقابم نگاه کنم. مجری برنامه حرف می‌زد و من مات تصویری بودم که از خیابان پخش می‌شد. لازم نبود آن پایین بنویسد خیابان احمدآباد. من خانه‌ام‌ را بلد بودم. من می‌دانستم آن سربازی که کف آسفالت مثل جنینی در خودش تا شده و گرگ‌ها با هرچه دارند در سرش می‌کوبند کدام خیابان است. خون راه گرفت روی آسفالت. صدای ضربان قلبم را از گوشم می‌شنیدم. 🔻 شنبه صبح، بیستم دی‌ماه، احمدآباد شبیه خانه‌ای نبود که می‌شناختم. مذاب دو پل هوایی سوخته کف خیابان ریخته بود. شیشه‌های رنگی‌ مسجد شکسته و به پنجره‌های بانک سر چهارراه گلوله خورده بود. به پیچ و تاب پرچم نگاه می‌کنم. به خانواده‌ای که ایستاده وسط چهارراه و بدون اینکه فریاد بزند نشان می‌دهد پرچم ایران روی زمین نمی‌ماند. به کودکانی که از پدر و مادرشان یاد می‌گیرند وطن خانه است. وطن خیابانی‌ست که هر روز از آن رد می‌شویم، مدرسه‌ایست که در آن تحصیل می‌کنیم، مسجدی‌ست که صدای اذانش را می‌شنویم. وطن پرچمی‌ست که زیر سایه‌ی آن قد می‌کشیم. این پرچم نباید زمین بماند. ✍🏻 زهرا مهدانیان 🗓 شماره ٢۴٢ 🇮🇷 مجموعه‌روایت «می‌نویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابان‌های ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
*جمعه، بیست و هفتم فروردین ماه چهارصد و پنج* صبح تا خرخره کره و مربای هویج خوردم. اگر خامه عسل و کره پنیر و تخم مرغ هم بود همینقدر می‌خوردم. اساسا هروقت علی هست وعده‌های غذایی‌م طولانی‌تر می‌شود. وسطش هم هی می‌گوید نترس چاق نمی‌شوی. حالا می‌فهمم اگر بهمن و اسفند عددهای روی وزنه کم شد، دلیلش برمی‌گردد به کمتر خانه بودن علی. وعده‌های غذایی ور دل هم نبودیم و من هی زیر بار «حالا این به هیچ جا نمی‌رسه» نمی‌رفتم. بعد صبحانه رفتیم خانه‌ی نوساز یکی از دوستانمان. علی متر و دفتر دستکش را برداشته بود تا خرده سفارشات ام‌دی‌افی را یادداشت کند. (شما هم اگر کار ام‌دی‌اف دارید بسپارید به مهندس) بچه‌ها هم واسه خودشان در خانه بدون وسایل می‌چرخیدند و قایم باشک بازی می‌کردند. بعد با جیران اینا کج کردیم رفتیم خانه مامان. غزال اینا هم آمدند. نشستیم پای بازی و صد دست آزول بازی کردیم تا شب. وسط چیدن‌ مهره‌های آزول خبر آمد تنگه هرمز باز شده است. انگار کبریت کشیده بودند زیر انبار باروت. البته هنوز داشتیم مهره‌های آزول را روی صفحه می‌چیدیم. یک طور انگار رسالتمان باشد یا عمل به امری واجب. حوالی ساعت شش بعدازظهر با نویسنده‌ای متواضع در کافه کتاب آفتاب قرار داشتیم. قرار بود کمی گپ بزنیم. با جیران و سه نفر از دوستانمان. نویسنده محترم ایده‌های داستانی‌مان را گوش کرد و ضمن ارائه نکات ارزشمند به طور گوشه کناره حالی‌مان کرد از اینها داستان در نمی‌آید. ایده داستانی‌م را گذاشتم در کوزه و گفتم تا چه پیش آید. اگر بعد از این یادداشت ننشینم پای ایده جدید، همان تتمه انگیزه درونم هم می‌میرد. بعد اسنپ گرفتم و رفتم خانه مادر پدر علی. گوشیم سه درصد شارژ داشت و وقتی پرداخت کردم شد یک درصد. پشت در خانه رسیدم. علی گفته بود می‌رود با بچه‌ها آنجا. دوبار زنگ زدم کسی در را باز نکرد. شماره علی را گرفتم. صدای بوق «جان جانانم »پخش می‌شد و از صدای خودش خبری نبود. لحظه‌ای که یقین کردم کسی در خانه نیست و باید به کس دیگری زنگ بزنم، روح‌از تن گوشی‌ام پر کشید و رفت. مانده بودم بدون ماشین و بدون گوشی و بدون پول ته کوچه بن بست. خوب است آدم روضه همسایه‌های خانه مادر پدر همسرش را برود. مثلا یک سال و نیم پیش ممکن است بفهمد خانم و آقای همسایه مادر و پدر دوست قدیمی‌اش هستند و آقای همسایه همکار قدیمی بابا بوده است. زنگ در خانه‌شان را زدم. خانم عباسپور در خانه را باز کرد. یاالله یاالله رفتم داخل. گفتم زهرام و کسی نیست و گوشی‌ام خاموش شده. نمی‌دانستم می‌شود با خانم همسایه خانه پدر و مادر همسرم اینقدر حرف زد. وقتی گوشی‌ام سی درصد شارژ شده بود و داشتم دو لپی پای‌سیب و چای می‌خوردم و علی به گوشی‌ام زنگ زد فهمیدم. آمده بودم که گوشی‌م ده درصد شارژ بشود و بروم حالا نشسته بودم و از بارداری اولم تعریف میکردم. خانم عباسپور هم مرتب می‌گفت یک چیزی بخورید، میوه هم بخورید. بفرمایید. آخر گفتم اسنپ در راه است و صدبار تشکر کردم. خیلی ممنونم‌هایم جایی اوج گرفت که خانم عباسپور از من تشکر کرد. گفت ممنون که اینجا را اینقدر امن می‌دانستی و روی ما حساب کردی. احتمالا سرخ و گلی شدم. چون تا کسی از من تعریف می‌کند خون می‌دود زیر گونه‌‌هایم. حالا که فکر میکنم بیشتر تعریف از خودشان بود تا من. چرا من سرخ و گلی شدم؟ برگشتم خانه. دیدم هنوز داریم حرص می‌خوریم و هنوز بازی می‌کنیم. آخر شب که از خانه مامان زدیم بیرون، خیابان به شلوغی هر شب بود.رااحمدآباد قفل بود و شانصد مرتبه پشت چراغ ماندیم. عجیب بود ولی دیگر حرص نمی‌خوردیم. انگار آب یخ ریخته بودند روی سرمان. دیگر اهمیت نداشت از بعد ازظهر چه کسی چه گفته و چه کسانی چه چیزی نگفته‌اند. مهم نبود فردا چه خبر است و روزهای بعد چه می‌شود. ما وسط آدم‌هایی بودیم که هر چه شود و نشود کف خیابان هستند. بین انبوه پرچم‌هایی که در هوا تاب می‌خورد، کنار خیابان راه به راه ماشین‌ها ایستاده‌ و پرچم می‌فروختند. به علی گفتم این کلاه‌ها هم قشنگه‌ها. پیاده شد از آقای پرچمی‌ یک کلاه طرح پرچم خرید. جنگ و خیابان و پرچم دودوتای همه چیز را به هم ریخته. آنقدر خوشحال شدم که انگار یک دسته نرگس خریده باشد. بعد فکر کردم بیخود نیست آقاسید مجتبی فرمودند هنوز در خیابان باشیم. همین که در خیابان باشیم انگار قلبمان الک می‌شود. از همه‌ی ترس‌ها و نگرانی‌ها و چه‌ خواهد شدهای فردا رها می‌شویم. من پای جمهوری اسلامی ایران هستم.‌خصوصا که از امشب کلاه هم دارم :))
*شنبه، بیست و هشتم فروردین‌ماه چهارصد و پنج* امروز در احوالم غرق بودم. احساس‌هایم پررنگ بود و دست و پا گیر. مدام به پر‌ و پایم می‌پیچیدند. از طرفی سخت گریه شده‌ام. اگر اشک‌هام بی منت‌کشی راه بگیرند و بیایند پایین حالم بهتر می‌شود. اما نمی‌آیند. احساسم، شاید هم فکرهایی که توی سرم ریخته‌اند، مثل بادکنک باد می‌شوند اما نمی‌ترکند. انگار هر لحظه یکی در من می‌دمد و من، می‌خواهم مثل زنی پا به ماه بزایم. نمی‌شود. حتی نمی‌شود بنشینم کنار کسی و بگویم چه و چه و چه. نمی‌شود کلاف به هم تابیده افکارم را دست بگیرم و یکی یکی نخ‌هایش را بکشم. حرف‌هایم یک مشت واژه بی‌سروته است که فقط خودم می‌دانم چیست. کِیل عمق و ظرافت و شدتش دست خودم است. به درد کسی نمی‌خورد. بگذریم. امشب بعد از پرچم تکان دادن وسط خیابان و روبه‌روی خانه، آمدم بالا. بچه‌ها را وقتی می‌خواباندم علی رفت پایین. یک ساعتی ماند و بعد نوبت من شد. شب عیدی مسجد بین برنامه‌های شاد و غمگین و حماسی مانده بود. ملغمه‌ای از اجرای دخترها و روضه و مولودی. بعد از الهی عظم‌البلا برگشتم خانه. علی منتظر بود برسم «زیبا صدایم کن» را بگذارد. اول گفتم میلی ندارم. از بعد از دی‌ماه علاقه‌ام به خیلی چیزها از دست رفته. اما علی گشته بود فیلمی پیدا کند تا به احتمال بیشتری دقایق را خرج صفحه تلویزیون کنم. هرچه از فیلم بنویسم ماجرایش لو می‌رود. اما می‌شود بنویسم که من در چهره امین حیایی دنبال خطی از بابا بودم. شاید هم دنبال ردی از رابطه خودمان با هم. گفتم که سخت گریه شدم. اگر نه می‌شد بارها برای تصویر باباناصر و زهرایی که می‌خندند، حرف می‌زنند، ناراحت می‌شوند گریه کرد. شب با حال بدی خوابیدم. تمام ناراحتی‌ها عین آشی هی هم می‌خورد و می‌آمد بالا. حالا صبح فرداست. سرگردانی‌ها و دلتنگی‌ها و سرزنش‌ها سرجایش مانده و امروز در امتداد شب است.
*دوشنبه، سی و یکم فروردین ماه چهارصد و پنج* امروز صبح زود، در امتداد دیشب بودم. شب گذشته نشسته بودم پای پیاده کردن یک فایل یک ساعته و نیمه تمام ماند. امروز هم تا حوالی ظهر طول کشید. اول یک دور با کاغذ و خودکار می‌نویسم و بعد باید تایپ کنم. نقطه را که گذاشتم تایپش را حواله دادم به شب. آستین بالا زدم تا به وضع خانه برسم. سبزی پلو با مرغ ریش ریش برای ناهار آماده کنم، لباس‌های شسته شده در ماشین را پهن کنم، و جاور بکشم کف خانه و از صدای خرچ خرچ آشغالها کیف کنم. وسط دستمال کشیدن و بوی پیس‌پیس اکتیو، به کابینت تکیه دادم و گفتم آخیش. کارهای آشپزخانه و تمیزکاری، روانم را خالی می‌کند. حتی اگر صدای آرمان سلطان زاده بیخ گوشم باشد و گور به گور فاکنر را بخواند. اما حالم بهتر است. تمیزی دارد شبیه به یک وسواس کوچولو و نقلی در من جوانه می‌زند. خصوصا همراهی‌اش با لذت تخلیه بار روانی. حباب استرس‌ها و اضطراب‌هایم می‌ترکد. عمه‌های بچه‌ها بعدازظهر آمدند خانه و من فرصت کردن نیم ساعت بخوابم. همین الان دور سرم پرنده می‌چرخد، چه برسد اگر نمی‌خوابیدم. خدا خیرشان بدهد. چندین روز است با یکی از دوستانم قرار می‌گذاریم هم را ببینیم. هربار یکی دو روز مانده کنسل می‌کند. جلسات درمان سه سال پیشم یادم داده این موقع‌ها نزنم زیر کاسه کوزه و روانم را قیچی قیچی نکنم. اما یک بار، دو بار سه بار... فکر کنم اگر سرور، درمانگرم هم اینجا بود می‌گفت بزن زیر کاسه کوزه. بچه‌ها از صبح زود تا هفت شب دوام آورده بودند. گفتم حمام لازمید. لباس‌هایشان را کندم و فرستادمشان حمام. خودم پریدم در آشپزخانه و دو تا نیمرو زدم تا بعد از حمام از گیس من آویزان نشوند که «ما گشنمونه». ترگل ورگل که شدند آمدند بیرون. یک طور رنگ باز می‌کنند انگار قبلش در کارخانه زغال‌سنگ بودند. لباس که تنشان‌ کردم و روسری به سرشان پیچدم، خودم رفتم زیر دوش. دیدم صدایشان کم شده و فقط صدای شبکه پویا می‌آید. یقین کردم ریحانه خوابیده. خوابیده بود. از هفت و نیم صبح تا هفت و نیم شب یک سره رفته بود. باتری‌ش‌‌ تمام شد. زینب هم که خوابید رفتم سراغ تایپ فایل پیاده شده. تا نیمه‌هایش تایپ کردم و بعد حس کردم بند بند انگشت‌هایم دارند کش می‌آیند. بین انگشت‌ اشاره و شستم درد گرفته بود. گفتم باقی‌ش بماند برای صبح فردا. چقدر هفته‌ها زود می‌گذرند. فردا باز سه‌شنبه است و شروع نقدهای این هفته. منتهی فروردین از چهل سال پیش شروع شده و امشب تمام می‌شود. معلوم نیست چه خبر است. می‌گویند فردا آخرین روز آتش بس است. معلوم نیست! چه باشد و چه نباشد، تا آخرین روز جنگ هنوز خیلی مانده. نه چیزی برای ما تمام شده نه آنها. ما قرار است حالا حالاها بجنگیم، فردا نه، پس فردا نه، اما یک روز که خیلی هم دور نیست.
تروسکه/ زهرا مهدانیان
*سه‌شنبه، یکم اردیبهشت ماه چهارصد و پنج* امروز از دنده چپ بیدار شدم. بدقلق و درهم. اول صبح، زینب پیشنهاد وسوسه برانگیزی گذاشت روی میز و تا ظهر ریحانه سوزنش گیر کرده بود. پیشنهاد داده بود ریحانه هم با او برود مهد. آخر خودش رفت و اخلاق حسنه ریحانه را گذاشت برای من. در هم‌تر شدم. کارهایم جلو نمی‌رفت. باز خدا را شکر ظهر می‌خواستم بروم خانه مامان. اگر نه فکر اینکه چه بپزم و دیروز و پریروز چه خورده‌ایم پیرم می‌کرد. ظهر اسنپ زدم تا مهد زینب. علی کارش گیر کرده بود و خودم باید میرفتم. در ماشین را باز کردم انگار وارد فیلم‌های سعید روستایی شدم. مردی حدودا چهل ساله، نشسته بود پشت فرمان. تی‌شرتش طرح پوست ماری بود و روی بازویش تتو کرده بود King. خدا بر من ببخشاید که چند ثانیه زل زدم ببینم خط پایینی چه حک کرده. دیدم به انگلیسی نوشته امیرعباس. فکر کردم چه خود شیفته. بعد یادم افتاد که دیروز موقع کار، با خودکار روی خودم نوشته بودم zahra. کارهای خدا. نمی‌گذارد یک لقمه ملامت از گلویت پایین برود. از این شلوارهای شش جیب هم پوشیده بود و اگزوز ماشینش صدای خرناس هیولا می‌داد. یادداشت گوشی‌ام را برداشتم و تند تند نوشتم. گفتم یک روز یک جا در یک داستانی به دردم می‌خورد. ظهر تا شب خانه مامان بودیم. وسط حرف و بازی، چندتا تمرین نقد می‌کردم و باز می‌رفتم سراغ کارهای دیگر. آخر علی بچه‌ها را برداشت و رفت از خانه بیرون. گفت یک هوایی به سرشان بخورد. من هم باقی کارهایم را کردم و نماز خواندم و نشستم به دیدن لحظه گرگ و میش. آخ که همه چیز این سریال من را مچاله می‌کند. اصلا برای همین رغبت نمی‌کنم ببینم. حالم بد می‌شود. انگار جای تک تک این آدم‌ها زندگی کرده‌ام. جای خانم وحدت پسرم شهید شده، جای هادی دستم را جبهه جا گذاشته‌ام و جای یاسمن و حامد جوانی‌ام در گرو چند نگاه و چند جمله گیر کرده است. مامان چندبار برگشت نگاهم کرد. داشتم از بغض و رنج خفه می‌شدم. از بعد از بابا، از دست دادن آدم‌های دیگر را نمی‌توانم تحمل کنم. نمی‌توانم ببینم کسی با سوگ زندگی می‌کند. یاد تمام شب‌هایی که با گریه خوابیدم می‌افتم. حسرت‌هایی که به وقت خوشی سرم آوار می‌شد و جای خالی‌ای که همیشه خالی‌ست و هیچوقت پر نمی‌شود. حتی سریالی که همیشه دوستش داشتم حالا انگار آدم‌هایش را از دست داد‌ه‌ام. چرت و پرت می‌گویم شاید. علی آمد دنبالم. ریحانه غش کرده بود و زینب را بغل کردم و چند دقیقه بعد نفس‌هایش منظم شد. پرچم‌گردانی را ماشینی برگزار کردیم و ماشاالله چقدر خیابان‌ها شلوغ بود. انگار امشب که تنش‌ها بالا گرفته و چشم‌ها زوم کرده روی غرب آسیا، ملت خواسته‌اند وطن‌دوستی‌شان را در چشم دنیا فرو کنند. دیروز فکر کردم فرق من با آنهایی که ضد جمهوری اسلامی هستند چیست. بعد دیدم آقای ما هر روز پای بذر و جوانه و نهال ما، امیدواری پاشید و آن‌ها هر روز‌ ناامیدی برداشت می‌کنند. خدایا شکرت. پی‌نوشت: پنجره اتاقم در خانه مامان بابا.‌ به یاد زهرای نوجوان و سرگردان و خیال‌پرداز.
پنجشنبه، سوم اردیبهشت‌ ماه چهارصد و پنج امروز تولد علی‌ست. تولد سی و شش سالگی‌اش. باورم نمی‌شود چهار سال دیگر، حوالی سن تکلیف زینب، چهل سالش می‌شود. امیدوارم آن روز همینقدر بخندد، غش کند روی من و من، هم خنده‌ام بگیرد، هم غر بزنم که «وای علی له شدم».‌ صبح را با تولدت مبارک شروع کردیم و بعد مثل عروسک کوکی، افتادیم به جان خانه. مرضی که از سرمان نمی‌افتد. اول تخت بچه‌ها را باز کردیم. به وقت سیسمونی پولش را بابا داده و خود علی ساخته بود. دیدیم بچه‌ها که یا ور دل خودمان هستند یا روی زمین می‌خوابند. بی‌خود فضای اتاقشان را گرفته. بازش کردیم تا بعد آقای مهندس زحمت دو تا میز کوچک برایشان بسازد. این وسط مسط‌ها، وقتی بچه‌ها پویا می‌دیدند و با بهم ریختگی خانه عشق می‌کردند، یک ساک بزرگ برداشتم و هرچه خنزر پنزر و اسباب‌بازی طرد شده بود ریختم آن تو. انشالله که سراغی نگیرند. انشالله از دیده برود هر آنکه دیده برفت. فردا مهمان داریم. جمعه. ویرم گرفته دلمه درست کنم. پابه‌پای جمع و جور و تغییر تحولات خانه، بساط دلمه از صبح برپا بود. لپه و گوشت و پلو. بین کار رفتم ترخون و جعفری و شوید تازه خریدم تا بزنم تنگ مواد دلمه. استیکر دیوار اتاق بچه‌ها را زدیم و پروژه اتاق‌ آنها تمام شد. پیچیدن دلمه‌ها را حوالی دو و نیم سه شروع کردم و چهار تمام شد. فقط کافی‌ست جمعه بگذارم با سس بپزد. وسط پیچیدن دلمه‌ها کار کیک هم تمام. برای تولد علی یک کیک زبرای مشتی درست کردم. بعد بالشت و پتو اسباب اثاثیه جمع کردیم برویم آخر هفته ابرده. بعدتر از شاندیز. پایمان اینجا می‌رسد دسترسی به اینترنت تمام می‌شود. گوشی می‌شود گوشت‌کوب. الان که در بی‌خبری هستیم می‌شود طاقت آورد. اگر بمباران خبری بودیم و در هر کانالی را باز می‌کردیم اخبار می‌ریخت روی سرمان، نمی‌شد اینجا تاب آورد. انگار به همه روزها، گرد روزمرگی پاشیده شده. همه چیز رفته زیر سایه معمولی بودن. نمی‌دانم خوشحال باشم یا ناراحت. می‌دانم دچار بی‌تفاوتی شده‌ام که میل می‌کند سمت ناراحتی. اما درستش را نمی‌دانم. بگذریم... پایان سوم اردیبهشت‌ماه