سهشنبه بیست و دوم اردیبهشت ماه چهارصد و پنج
صبح حوالی پنج و نیم صبح پلکهایم باز شد. دیدم فقط من عمودی هستم و باقی همه افقی. قبل از هرکاری رفتم پشت پنجره. دریایی که شب جز انبوهی از تاریکی نبود، حالا آبی و آرام تکان میخورد. دیدم اینطور نمیشود. وقت برای خواب زیاد است. زود دست و صورتم را شستم و راهی دریا شدم. ترسیدم بعد از صبحانه شلوغ شود و آفتاب بخورد مغز سرم. چیزی راه نبود. شاید دو الی سه دقیقه پیادهروی. دریا سنگین موج میخورد. خط ساحل را گرفتم و چند رفت و برگشت قدم زدم. بعد انگار وحی شده باشد ناگهان عزم نانوایی کردم. پرسان پرسان، یک بلوار و دو میدان کوچک رد کردم تا رسیدم. بوی نان از وسط کوچه میآمد. آدم در شمال زندگی میکند از عمرش کم نمیشود. نانوایی وسط کوچه پر شده از گلهای کاغذی و بیخ دریا شبیه رویا نیست؟
هشت تا نان گرد گرفتم و دیگر نای برگشتن نداشتم. زنگ زدم علی. گفتم این لوکیشن تقدیم شما تشریف بفرمایید دنبالم. ساعت حوالی هشت بود. وقتی رسیدیم تعداد عمودیهای متحرک در خانه بیشتر شده بود.
بعد از صبحانه ماندم ویلا. گفتم شما بروید. خواستم بمانم برای عملیات چند وجهی تمیزکاری. سر و سامان دادن یخچال و پذیرایی و آشپزخانه. دستکش و دستمال مرطوب را گذاشتم کنارم. این که هرجا هستم را بیشتر شبیه به خانه کنم امنیت روانی میآورد. آخر سر یک چای هم در فلاسک دم کردم و علی آمد دنبالم تا برویم سمت دریا.
با دیدن سر و ریخت بچهها، بعد از جمله «تولد مال بچههاست» به گزاره «دریا مال بچههاست» ایمان آوردم. البته حقایق تلخی پشتبند این جمله وجود دارد. مثل اینکه دهن سرویسی بعد از دریا رفتن بچهها مال بزرگترهاست. حجم لباسهای خیس در هم، رد جامانده ماسه بر تن بچهها، حوله پیچیدن و «بپا سرما نخوری» سهم پدر مادرهاست.
چندتا عکس گرفتیم و قلعه ساختیم و پرچم ایران را کوبیدیم کنج قلعه. یک آقایی هم رد شد و پرچم دیگری آورد. چند دقیقه دیگر میماندیم لابد چند نفر دیگر هم هوس میکردند.
ناهار را به شیوه سفرهای اخیر من و علی، کنسرو خود ساخته خوردیم. قرار بود از مشهد هرکس یک چیزی درست کند و کنسرو کند تا لنگ و معطل غذا نمانیم. جیران هی میگفت من باورم نمیشود سالم باشد. آخر هم در باز نشد و گرم نکردیم و سر سفره نیاوردیم و یک قاشق نگذاشت دهانش باور نکرد قورمهسبزیهایی که پخته تا فریدون کنار سالم ماندند.
بعد جمع کردیم برویم تالاب. یکی را «نشان» راه ماشینرو نمیداد و آن یکی تالاب هم به خاطر «پارهای چند از مسائل » چیز زیادی نماندیم. البته غاز و گوسفند دیدیم که بزرگترین دستاوردمان بود.
بعد رفتیم لیلی. لیلی برای من و علی دارد رنگ نوستالژی میگیرد. بستنی وانیلیهای نرم، و شیرینیهای فریبنده پشت ویترین. درست مثل بازیگران هالیوودی سالهای هزار و نهصد و خردهای. همانقدر جذاب. بعد دیگر چیزی نشد. البته علی رفت سه تا بادبادک خرید برای بچهها. اما آنقدر دریا باد بود که گفتیم تا خودمان بر باد نرفتیم جمع کنیم برویم ویلا.
فردا از فریدون کنار میرویم. شاید برویم حوالی سوادکوه. معلوم نیست. تا در کاسه روزیمان چه باشد.
پینوشت:مجددا مراتب بیزاری خودم رو از پایین آوردن کیفیت عکسها توسط بله اعلام میدارم.
چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشتماه چهارصد و پنج
یک طومار برای امروز نوشتم، نمیدانم چرا بله، بله بازی در آورد و یکهو همهش ناپدید شد.
طبیعتاً حوصله ندارم آنقدر دقیق بنویسم و سر جملاتم مایه بگذارم.
سر صبح خواستم بروم لب دریا و طلوع را از آنجا ببینم. که ندیدم. از آن تصمیمهای جوگیرانه در سفر. آنقدر خوابم میآمد که چندبار دیگر هم ساعت کوک کردم اما نشد. آخر حوالی شش صبح به هوای خرید نان بیدار شدم. دیر میجنبیدم برای صبحانه نان تازه گیرمان نمیآمد. باقی لشکر همه افقی بودند. زدم بیرون. من از آنهام که کافیست یک مسیر را یکبار با ماشین یا پیاده بروم، یاد میگیرم. حافظه نشانیام خوب است. رفتم تا نانوایی و دو تا نان تپل و گرد گرفتم. از سر ناچاری. اگر نه واقعا نان شمال را دوست ندارم. تپل است و سنگین و خشک. دلم میخواست به شاتر بگویم خب مرد حسابی یک وجب کمتر خمیر بردار. یک وجب بیشتر پهن کن. بعد از صبحانه بچهها را برداشتیم رفتیم دریا. هرچه خط و نشان کشیدیم امروز خودتان را خیس نکنید و فقط بادبادک بازی و این حرفها، انگار در گوششان را بسته بودند! ده دقیقه نشده، سرتا پا خیس ایستاده بودند و وسط آبها شلنگ تخته میانداختند. مردی قایقش را میکشید سمت ساحل. یک قایق و یک قایق بادی گرد. یک آن دلم خواست بروم قایق سواری. رفتیم به آقای قایقی گفتیم صبر کن تن بچهها لباس کنیم. گفت باشد. منتهی هوا صبر نکرد. خلق صخنههای آخرالزمانی در کسری از ثانیه به قول علی قابلمه را چپه کرد. عطای قایق را به لقایش بخشیدیم و برگشتیم ویلا. بعد هم روی دور نیمه تند افتادیم به جمع و جور و تمیزکاری. نوبت دریا تمام شده بود، خوشبختانه باید میرفتیم جنگل. مقصد لفور بود.
ناهار را آماده کردیم تا وقتی رسیدیم مقصد جدید، اولین کار سفره انداختن باشد. جای جدید کجا بود؟ یک خانه قدیمی در یک روستای فرعی. کجا؟ یکی دو روستا این طرفتر و آن طرفتر از سد لفور. خانه شبیه به خانههای سریال پس از باران بود. سقف شیروانی، پنجرههای آبی و قالیهای قدیمی. به جای آشپزخانه هم مطبخ داشت. داخل یکی از اتاقها دو پله میخورد پایین و میشد مطبخ. یک کمد چوبی هم داشت. اول فکر کردم بی سلیقگی دکوراتور است. کمد چوبی را برداشته گذاشته در مطبخ. بعد دیدم بیسلبقه منم. داخل کمد پارچ و لیوان و ادویه و اینجور چیزها بود. هنوز نمیدانم خام چه شدیم که آن خانهها را با این قوطی کبریتهای بی روح این عصر تاق (طاق) زدیم. القصه غذا خوردیم و رفتیم سد. آخ از آنجاها بود که هیچ دوربینی از هیچ زاویهای نمیتواند آن چه چشم میبیند را ثبت کند.. از این منظره سوئیسیها که اگر کسی پایینش بنویسد اینجا سوئیس است و خاک تو بر سر ما ایرانیها، ما هم باور میکنیم. بعد برگشتیم خانه. در نبود ما جیران یک گردان بچه را برده بود حمام. خدا خیرش بدهد. هم بچهها کیف کردند هم رد شنهای روی تنشان رفت. شب هوس کردیم بچهها را خیاری تنگ هم بخوابانیم. البته با یک بزرگتر. و خب از بخت بلندم مشخص است آن یک نفر منم. چون ریحانه کوچکترین نوه است و با کسی غیر از من نمیخوابد. بچهها که خوابیدند تازه فرصت شد بروم در خنکای جنگل، در معیت چای داغ، چند دست آزول بازی کنم و دو قسمت سریال ببینم. :))
دیگر اتفاق خاصی نیفتاد. البته من هم خیلی خسته ام. سر نوشتن این چهار خط، بعد از نوشتن هر دو سه کلمه چشمهام بسته میشود :)))))
شب بخیر.