چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشتماه چهارصد و پنج
یک طومار برای امروز نوشتم، نمیدانم چرا بله، بله بازی در آورد و یکهو همهش ناپدید شد.
طبیعتاً حوصله ندارم آنقدر دقیق بنویسم و سر جملاتم مایه بگذارم.
سر صبح خواستم بروم لب دریا و طلوع را از آنجا ببینم. که ندیدم. از آن تصمیمهای جوگیرانه در سفر. آنقدر خوابم میآمد که چندبار دیگر هم ساعت کوک کردم اما نشد. آخر حوالی شش صبح به هوای خرید نان بیدار شدم. دیر میجنبیدم برای صبحانه نان تازه گیرمان نمیآمد. باقی لشکر همه افقی بودند. زدم بیرون. من از آنهام که کافیست یک مسیر را یکبار با ماشین یا پیاده بروم، یاد میگیرم. حافظه نشانیام خوب است. رفتم تا نانوایی و دو تا نان تپل و گرد گرفتم. از سر ناچاری. اگر نه واقعا نان شمال را دوست ندارم. تپل است و سنگین و خشک. دلم میخواست به شاتر بگویم خب مرد حسابی یک وجب کمتر خمیر بردار. یک وجب بیشتر پهن کن. بعد از صبحانه بچهها را برداشتیم رفتیم دریا. هرچه خط و نشان کشیدیم امروز خودتان را خیس نکنید و فقط بادبادک بازی و این حرفها، انگار در گوششان را بسته بودند! ده دقیقه نشده، سرتا پا خیس ایستاده بودند و وسط آبها شلنگ تخته میانداختند. مردی قایقش را میکشید سمت ساحل. یک قایق و یک قایق بادی گرد. یک آن دلم خواست بروم قایق سواری. رفتیم به آقای قایقی گفتیم صبر کن تن بچهها لباس کنیم. گفت باشد. منتهی هوا صبر نکرد. خلق صخنههای آخرالزمانی در کسری از ثانیه به قول علی قابلمه را چپه کرد. عطای قایق را به لقایش بخشیدیم و برگشتیم ویلا. بعد هم روی دور نیمه تند افتادیم به جمع و جور و تمیزکاری. نوبت دریا تمام شده بود، خوشبختانه باید میرفتیم جنگل. مقصد لفور بود.
ناهار را آماده کردیم تا وقتی رسیدیم مقصد جدید، اولین کار سفره انداختن باشد. جای جدید کجا بود؟ یک خانه قدیمی در یک روستای فرعی. کجا؟ یکی دو روستا این طرفتر و آن طرفتر از سد لفور. خانه شبیه به خانههای سریال پس از باران بود. سقف شیروانی، پنجرههای آبی و قالیهای قدیمی. به جای آشپزخانه هم مطبخ داشت. داخل یکی از اتاقها دو پله میخورد پایین و میشد مطبخ. یک کمد چوبی هم داشت. اول فکر کردم بی سلیقگی دکوراتور است. کمد چوبی را برداشته گذاشته در مطبخ. بعد دیدم بیسلبقه منم. داخل کمد پارچ و لیوان و ادویه و اینجور چیزها بود. هنوز نمیدانم خام چه شدیم که آن خانهها را با این قوطی کبریتهای بی روح این عصر تاق (طاق) زدیم. القصه غذا خوردیم و رفتیم سد. آخ از آنجاها بود که هیچ دوربینی از هیچ زاویهای نمیتواند آن چه چشم میبیند را ثبت کند.. از این منظره سوئیسیها که اگر کسی پایینش بنویسد اینجا سوئیس است و خاک تو بر سر ما ایرانیها، ما هم باور میکنیم. بعد برگشتیم خانه. در نبود ما جیران یک گردان بچه را برده بود حمام. خدا خیرش بدهد. هم بچهها کیف کردند هم رد شنهای روی تنشان رفت. شب هوس کردیم بچهها را خیاری تنگ هم بخوابانیم. البته با یک بزرگتر. و خب از بخت بلندم مشخص است آن یک نفر منم. چون ریحانه کوچکترین نوه است و با کسی غیر از من نمیخوابد. بچهها که خوابیدند تازه فرصت شد بروم در خنکای جنگل، در معیت چای داغ، چند دست آزول بازی کنم و دو قسمت سریال ببینم. :))
دیگر اتفاق خاصی نیفتاد. البته من هم خیلی خسته ام. سر نوشتن این چهار خط، بعد از نوشتن هر دو سه کلمه چشمهام بسته میشود :)))))
شب بخیر.