پنجشنبه، بیست و چهارم اردیبهشتماه چهارصد و پنج
قرار بود صبحانه بخوریم بعد وسایل را جمع کنیم برویم آبشار ترز. البته میخواستیم خیلی زودتر راه بیافتیم اما تا خرده ریزهای شانصدتا بچه را جمع کردیم، غذای ظهر را پختیم و ماشینها را چیدیم دیر شد. ناهار استامبولی (لوبیاپلو) داشتیم. مایه همین استامبولی را مشهد حاضر کرده و داغ داغ ریخته بودم در شیشه تا کنسرو شود. برای همین یک قابلمه استامبولی یک سطل ماست گرفتیم و راهی آبشار شدیم. حاشیه جاده را گرفتیم رفتیم پایین. منظره روبهرویمان ترکیب جنگل و رودخانه و آبشار بود. هرچند ما آبشار نرفتیم. باید میزدیم در دل آب و از وسط رودخانه رد میشدیم. من گفتم نه! ما نمیآییم. راستش از رودخانه میترسم. به نظرم هیچوقت نمیشود رفتارش را از پیش حدس زد. از طرفی یکی از دوستان دورمان، در سفری به لرستان، خانمش را آب برد. جلوی چشم همه اعضای تور. جلوی چشم باقی دوستانمان. سه بچه قدم و نیم قد هم داشت. اسغفرالله. لب رودخانه ایستاده بوده و ناگهان چه میشود که سر میخورد و به آنی آب میبردش. نمیدانم اصلا پیکرش را پیدا کردند یا نه. برای همین گفتم نه! ماندیم و با زینب کلی برگ جمع کردیم. زرد و سبز و قرمز و قهوهای. پنجهای و صاف و دایرهای. چندتا جک و جانور هم دیدیم. مارمولک سبز جنگلی. با این مارمولکهای شهری فرق میکرد. سبز چمنی بود و براق. یک وزغ هم دیدیم. محمدآقا چندبار دستش زد که بپرد و ما با پدیده پرش وزغ آشنا بشویم. وقت برگشت، قطار قطار ماشین آمده بود لب رودخانه. از باند نامعلومی هم آهنگ مازنی پخش میشد. اعصاب خردکن! حتی صدای آبشار میرفت روی اعصابم با این آهنگهای شلوغ. زودتر نشستم در ماشین. از وقتی مادر شدم نسبت به صدا حساستر شدم انگار.
روی نقشه زدیم پلور. ما برای دیدن کوه دماوند میرویم پلور. بعد جاده کوه را میگیریم و میرویم بالا تا برسیم دشت شقایقها. البته این وقت سال شقایق ندارد. هر دفعه هم همین موقعها رفتیم. اردیبهشت ماه. منتهی شاید هم به کل دیگر شقایش نداشته باشد. نمیدانم. هنوز ده دقیقه ننشسته بودیم که خورشید رفت. انگار یکی آمد بخاری را برداشت برد. چنان هوا سرد شد که نفهمیدیم چه خوردیم. بچهها را لای پتو و سیوشرت و کلاه پیچیدیم و رفتیم سمت ماشینها. دماوندمان سوخت. اگر زودتر میرسیدیم، مثلا حوالی دوازده ظهر، زیر نور آفتاب، بچهها میتوانستند تا بینهایت در آن دشت وسیع دنبال هم بدوند و ما در چشمانداز ابدی دماوند چای بخوریم. به لطف شاهنامه این بار که رسیدم محضر دماوند به همه گفتم به منطقه باستانی و کهن دماوند خوش آمدید. اینجا جایی است که سیمرغ زال را بزرگ کرد و هزاران اتفاق دیگری که پای همین دیو سفید پای در بند افتاده است. بعد راه گرفتیم سمت تهران. از شش صبح بیدار بودم. دوست داشتم تا صبح یک سره بخوابم. منتهی جیران گفت «بریم کشوردوست؟» جوابم معلوم بود. حوالی کشوردوست که بودیم انگار قلبم داشت کنده میشد. دوباره به دایرهی سوگم نزدیک شده بودم. دست زینب را گرفتم تا با هم روبهرو شویم. از قبل پرسیده بودم «دوست داری بریم خونه آقاجون؟» هنوز نرسیده اشکهام جوشید. من اهل داستانم، آشنا به کلمات، بلدم ماجرا سر هم کنم. بلدم خیالم را بفرستم بین آدمهایی که این نقطه تهران خانه گرفته بودند تا فقط چند قدم به آقا نزدیکتر باشند. نهم اسفندماه چه حالی داشتند؟ وقتی پشت هم صدای انفجار شنیدند و از پنجره خانهشان حجم دودی را از قلب کشوردوست میدیدند؟ این وقتها توسل میکنم به اضطرار حضرت زینب. به وقتی بر بلندا سر میکشید تا ببیند حسینش هنوز راه میرود یا ... چه روضه ای شد! با دیدن جایگاهی که درست کرده بودند، آن پرده آبی و صندلی و چفیه و عبای آقا، روضه، مصور شد برایم. چقدر حیف. خیلی دیر آمدم. هی نگاه کردم و اشک ریختم و گفتم آقا برایم دعا کنید. به زینب گفتم دست بکشد روی زیلوها و بمالد به سر و صورتش. بعد رفتیم کنار و یک گوشه در بغل هم تا توانستیم گریه کردیم. بعد هم راه گرفتیم آن پشت. نزدیکترین نقطه به خانهی آقا. زینب روی در قلب کشید و من نوشتم آقای برای ما دعا کنید، ما فرزندان شماییم. شب قبل از خواب آنقدر خسته بودم و چشمهایم از فرط گریهها پف کرده بود که حوصله هیچ کاری نداشتم. حتی نوشتن چند خط روزنوشت. برای همین ماند تا امروز.
*جمعه، بیست و پنجم اردیبهشتماه چهارصد و پنج*
ما برای این روز سفر رفتیم. ما یعنی من! دو هفته قبلتر در ماشین نشسته بودیم که به علی گفتم «رونمایی مدام تهران چند روز دیگهس، میای بریم از اون ور هم بریم دو روز شمال؟» بعد از جواب مثبت علی به جیران گفتم. اول نگران امتحانهای بچهها بود، بعد که فهمید از چندم خرداد است، به برنامه اضافه شد و بعدتر هم غزال. حالا برای بقیه شاید محوریت سفر چیز دیگری بود. دیدن کوه و جنگل و دریا، برای من جمعه بود. بیست و پنجم اردیبهشتماه.
صبح همه بسیج شدیم رفتیم توچال. شلوغ بود و گرم. البته آن بالا مالاها تن بچهها سیوشرت کردم. ریحانه تا پایش را از کابین بیرون گذاشت گفت چایی چایی. سردش شده بود انگار. بعد نشستیم پشت به ویوی ابدی کوه، شانصدتا عکس گرفتیم. هرچند علی هر به چند ثانیه میگفت ول کنین عکس گرفتن رو، بیاین بشینین با این هوا عشق کنین. صبح به خودم قول داده بودم آن روز شکلات شیرینی نخورم اما نصف تک تک انداختم بالا و یک لیوان چای بزرگ زدم تنگش. صدای خانمی آمد که میشه از ما عکس بگیرید؟ جیران را نشان دادیم گفتیم ایشون عکاسن. سه تا خانم حوالی شصت سال، سرتا پا قرمز پوشیده، با تجهیزات کوهنوردی. گفتم عکس میگیرند و میروند. بعد دیدم صحبتشان با جیران گرم گرفته. نویسندگی آدمها را فضول میکند. ماشاالله. از صبح زود زده بودند به دل کوه و تا ایستگاه پنجم بالا آمده بودند. پرسیدم هر به چند وقت میآیید؟ گفتند هر هفته! بعد گفتند ما چهار مرتبه رفتهایم قله دماوند، بیست بار سبلان، و فلان تعدادبار هم رفتهاند تفتان و ...! لازم نیست بگویم فکهای ما مثل تام در تام و جری تا روی زمین باز شده و چشمهامان از حدقه زده بود بیرون. اسم دماوند که آمد پروانهای شدم. پرسیدم چطور و چه وقت و چگونه؟ گفتند از یک ماه چهارتا قله کوتاهتر میرویم، بعد یک روز هم در کوه میمانیم تا همهوا بشویم. یکیشان گوشیاش را در آورد و شروع کرد به نشان دادن عکسها. ایستاده بود روبهروی تصویر و عصاهای کوهنوردیش را ضربدری گرفته بود بالا سرش. پس زمینه تصویر، آبشار یخی دماوند بود. ذوق ما را که دید گفت آبشار یخی از جاده رینه دیده میشود. یعنی اگر ما روز قبل جاده پلور را کمی اینور و آنورتر میرفتیم، میخوردیم به رینه و آبشار یخی را میدیدیم. بعد ویدیوهای بالای قله را نشان دادند. حجم گوگردی که آن بالا میسوزد و گاز تولید میکند جالب بود. آخر سر هم را بغل کردیم و چندبار تشویقمان کردند از یک جایی شروع کنیم و کمکم پیشرفت کنیم تا یک روز برسیم سر قله دماوند. آه، چه آرزوهای زیبایی.
ساعت سه مراسم مدام بود. جنگی برگشتیم خانه و حاضر شدیم تا برویم رونمایی. رونمایی برج آزادی بود. واقعا بابت این حسن سلیقه مدام و شهرداری تهران، بابت انتخاب برج آزادی برای مکان رونمایی شماره تهران ممنونم. اصلا نمادی از برج آزادی تهرانتر هست؟ همان دم آقای جوان را دیدم. رفتم جلو سلام کردم و بعد از خوش و بشهای معمول و اینکه چرا مشهد نمیآیید؟ گفتم: استاد من دو سه ساله عادت کردم، اردیبشهتها تهران باشم و مبنایی ها رو ببینم. استادگفتند آره و این حرفها که بله واقعا، انشالله دورهمی سالیانه را هم میگیریم و ...! من برای همین سفر آمده بودم. برای همین جمعه بیست و پنجم! رونمایی مدام و دیدن دوستان مبنایی و بودن در اتمسفر جهان ادبیات.
مراسم پر و پیمانی بود. اکثر نویسندگان و استادان مدام حضور داشتند. آقای قیصری، خانلری، حجازی، و آقای باهنر دوست داشتنی. آقای بطحایی را هم دیدم راستی. مثل همیشه گرم و مهربان حال و احوال کردند. نزدیک سه ساعت آنجا بودیم و حیف که خیلی گرسنه بودم و بسیار بسیارتر خسته. اگر نه بیشتر کیف میداد. ناهار نخورده بودم. از توچال که برگشته بودیم فقط وقت کردم آلاگارسون کنم برای رفتن به برج آزادی. بعد از اینکه با دیدن دوستانم و در آغوش کشیدنشان جان به جانهایم اضافه شد، برگشتیم. البته قبل از رفتن به خانه با غزال و جیران و کوثر رفتیم حوالی شیخ بهایی و ونک، یک چیزی به بدن زدیم تا از دست نرویم.
وقتی رسیدیم خانه ساعت حدودا هشت و نیم بود. به همه سلام کردم و گفتم میروم نیم ساعت بخوابم. وقتی بیدار شدم دوازده و نیم شب بود. زینب و ریحانه اینور و آنورم خوابیده بودند. چراغها خاموش بود و صدای نفسهای کشیده میآمد.
*شنبه، دوم خردادماه چهارصد و پنج*
روزنوشتهام دچار سکته شده. خودم هم. بعضی وقتها مثل دونده دوی صد متر در چند ثانیه با سرعت ان کیلومتر میدوم، بعد یکهو، فسم خالی میشود و تمام. سکته پشت سکته. شبها زود میخوابم. حتی دیشب بدون اینکه بچهها را بخوابانم سرم را گذاشتم روی بالشت و جدی جدی خوابم برد. اول شکل تهدید بود. به زینب که گفته بود میخواهد دوچرخه سواری کند گفتم «ولی من میخوام بخوابمها» و واقعا خوابیدم. نماز صبح که بیدار شدم دیدم هیچ دست و پایی روی سر و صورتم نیست. از علی که پرسیدم گفت هر دو آخر شب در بغلش خوابیدند.
امروز، روز جدیدی بود! از آن شنبههایی که واقعا شنبه بود! چند روز پیش رفتم باشگاه ثبت نام کردم. یک آکادمی جدید ورزشی مخصوص بانوان نزدیک خانهمان باز شده. میشود پیاده بروم و برگردم. شاید از روی ساعت پنج دقیقه هم پیادهروی نداشته باشد. اول میخواستم ایروفیتنس ثبت نام کنم اما به ساعت من نمیخورد. من روز زوج میخواستم. روزهای زوج دخترها میروند مهد. البته زینب باید هر روز برود، ولی از وقتی ریحانه یک روز در میان میرود او هم علیه هر روز رفتن قیام کرده و فقط روزهای زوج میرود. باقی کلاسها را هم نمیخواستم. به پیشنهاد خودشان بدنسازی ثبت نام کردم. خانمه پرسید چه ساعتی؟ گفتم هشت تا نه صبح! یعنی تا بچهها پایشان را میگذارند بیرون آماده شوم و بروم باشگاه. اینطوری باقی صبح برای خودم میماند. امروز اولین روز بود! با اینکه منیزیوم خوردم اما احتمالا تا فردا پا درد باشم. شوق و اشتیاقم برای حرکات ورزشی از قیافهام میریخت بیرون. ست سوم هر حرکت، با ته مانده نفسی که برایم مانده بود اعلام میکردم فقط یک ست دیگر مانده. بیچاره مربیام! صبحانه نخورده رفته بودم. تخم مرغ آب پزم را گذاشته بودم بعد از باشگاه بخورم. شاید برای همین هم جان نداشتم. یادم باشد دیگر از این غلطها نکنم.
امروز آخرین نقدهای قبلی و جدید تمام شد. یک هفته سفر فاتحه برنامه کاریام را خوانده بود. امروز آخرین نقدهای هفته جدید بچههای پیشرفته را فرستادم و تمام. تمام تمام که نه! مثلا باید دو داستان کامل از هنرجوهای نردبانم را بخوانم و نقد کنم! بعد که تمام شود تازه میشود گفت برنامه کاریام افتاده روی روال قبلی! پشت دستم را داغ کردم ترم دیگر اینقدر هنرجو نگیرم! میخواهم نفس بکشم. کتابهای نخواندهام را بخوانم و بیشتر بنویسم! خدا بزرگ است.
این یادداشت را الان نوشتم چون آخر شب احتمالا خوابم میآید. به علی گفتم شبیه پانداها شدهام. اراده کنم میتوانم بخوابم! ولی خب! متاسفانه یا خوشبختانه هزارتا کار دارم و من فقط یک نفرم!
*دوشنبه، سوم خردادماه چهارصد و پنج*
مربی باشگاهم گفت: هفت تا نه صبح خیلی خلوته، هفت که دیگه عالیه اگه بیای. دستک دستگاه را آرام رها کردم تا یکهو بوم نکند. «من تا دخترهام میرن مهد میام، زودتر نمیتونم» شش و نیم هفت صبح، قبل از علی و دخترها بیدار میشوم، یخچال و کابینتها را شخم میزنم ببینم چه ترکیبی برای چاشت بچهها بچینم. به قول ریحانه ناویچی (ساندویچ) بیسکوییت، میوه. قمقمههایشان را آب میکنم و میگذارم چفت ظرفچاشتها. بعد میروم سراغ لباسها. دو دست لباس راحت مرتب مناسب فصل میکشم بیرون، به اضافه یک پوشک برای ریحانه! بعد مثل مأموران مخفی سریالهای اکشن، وسط خواب لباسشان را عوض میکنم. چشم که باز کنند میبینند اجی مجی آمادهاند برای رفتن به مهد!
«ولی فکر میکردم مجردی، نهایت یک بچه، چند سالته؟» خیلی خودم را کنترل کردم سی و دوتا دندانم نزند بیرون. « نزدیک ۳۰» سرش را از برگه برنامه تمرینیام آورد بالا. با پشت دست یک تقه زد به دستگاه پرس. «ماشالله ماشالله».
این روزها خوشم میآید یکی غریبهتر بگوید «کمتر از سنت میخوری». راستش تا همین یکی دو سال پیش دوست داشتم بزرگتر حسابم کنند. آنقدر همیشه و هرجا کوچک بودم, دلم میخواست عددهای سنم را گرد کنند سمت خیلی بالا. امسال که دارم روزهای بیست و نه سالگی را یکی یکی خط میزنم انگار وحشت کردهام. دلم قنج میرود یکی بگوید «ماشاالله اصلا بهت نمیاد. وای ماشاالله دو تا هم بچه داری؟ ماشاالله فکر کردم نهایت بیست و دو سه باشی.» یک ماه قبل توی مهد دخترها هم پیش آمد. زینب و ریحانه بدو بدو آمدند و گفتند مامان، مامان! یکی از مادرها برگشت طرفم. «دخترهای شمان؟ وای من فکر کردم خواهری، خالهای کسیشون باشین» یا آن روز که کوله انداخته بودم روی دوشم و فاطمه کاردانی دم خداحافظی گفت: هرکی ندونه فکر میکنه دختر دبیرستانی هستی.
همه این وقتها نیشم شل شده. دلم خواسته بیشتر بگویند و هی بگویند. اولین بار جیران کشفم کرد. سر یک چیزی حرف زدیم که گفت «تو هم خوشت میاد کوچیکتر حسابت کننها!!» آنجا گفتم نه بابا. بعد صدای جیران شبیه اکوی مرموزی هربار که لبخند ژکوندی روی لبم بود در سرم پخش شد. «تو هم خوشت میاد کوچیکتر حسابت کننها» فهمیدم راست راستی خوشم میآید. لابد هرچه سنم بالاتر برود هم بیشتر کیف میکنم. حتی یادآوری روزهای نوجوانی و ابتدای جوانی میبردم به خلسه.
امروز پسر جوانی راننده اسنپ بود. پراید نقرهای تمیزی داشت. تند و تیز هم فرمان میزد. تا نشستم در دلم گفتم بَه چه آهنگ خوبی. یک آهنگ غمگین و افسردهی خوب. شبیه آن چیزهایی که نوجوانی در اتاق تاریکم گوش میدادم و بیخود گریه میکردم. بعد هی پیلیستش را بالا پایین کرد و رسید آهنگ بعدی. ترکی میخواند. من هم تازگی صدقه سر اشرف تک و نیسان آکیول (شخصیتهای سریال ترکی مافیایی) آنقدر جملات ترکی شنیدهام که مشکلی با ترکیب خواندنش نداشتم. تا یکهو رسید به «من تو رو از قصد دادم از دست ..» گفتم ای وای، کاش مسیر طولانیتر بود! با این پلی لیست تا تبریز میشود رفت. شور جوانی گرفته بودم. سر سبک و روان دیوانه! از وقتی رسیدهام خانه هی میخوانم.. من تو رو از قصد دادم از دست ... اگر نوجوان بودم یک صدا هم روبهروی آینه ضبط میکردم. الان وقت ندارم. باید بروم سراغ کارهای ناهار. کارهای هنرجوها، کارهای خانه، کتابهای نخوانده.