امشب…
دلها زیر بارِ غمِ کربلاست…
و نامی که بیشتر از همه در این غم میسوزد…
است…
صبر…
واژهای که در برابر او کم میآورد…
مادری که داغ دید…
اما فرو نریخت…
و دلش را به تکههای ایمان نگه داشت…
گاهی درد، آنقدر بزرگ است
که دیگر اشک هم توان همراهی ندارد…
فقط یک نگاه میماند…
به آسمان… و به سکوت…
فرزندانی که رفتند…
و دلی که ماند…
در میان کاروانی که از داغ سنگینتر بود…
اما در او، چیزی شکستنی نبود…
نه به خاطر نداشتن درد…
بلکه به خاطر عظمتِ صبری که در دلش بود…
هر داغ، نامی داشت…
اما بر دلِ زینب،
همهی نامها جمع شده بود…
و امشب…
هر کس این نام را زمزمه میکند،
انگار دارد از عمق یک دردِ کهنه عبور میکند…
دردی که نه تمام میشود…
نه فراموش…
فقط با صبر، حمل میشود… 🕊️
قاسم (ع)… هنوز اول راه زندگی بود…
ولی انگار دلش از خیلی بزرگترها روشنتر بود…
وقتی ازش پرسیدن، گفت مرگ در راه حق براش شیرینه…
نه از روی هیجان… از روی فهم…
اون رفت…
نه با ترس… با یقین…
و این خیلی سنگینه…
وقتی یه دل پاک، اینقدر مطمئن میره سمت حقیقت…
قاسم رفت تا نشون بده
برای فهمیدن حق، سن مهم نیست… دل مهمه…
و اسمش موند…
برای یه شجاعت ساده، پاک، ولی عمیق…