این جناب فالوده رو بعد از اینکه مارو کلی ترسوندن و اشکمونو در آوردن بمون دادن
حالا ماجرا چی بود؟
ما پیاده روی شبانه داشتیم یه راه خیلی خوشگلی یا وایب دفاع مقدس اونجا بود و ما از اونجا رد میشدیم همچی خوب بود تاااااااااا صدا تیر هوایی، دوشیکا، و منور و.. اینا در اومد و بعصی هاشون کنار گوشمون وبعضی هاشونم دقیقا جلو پامون میخوردن زمین(مشقی بودناااا😁)
قلبمون اومد تو دهنمون تا رسیدیم به محل مورد نظر نشستیم منتظر ببینیم قراره چی بشه
یه نمایش از زمان داعش اجرا کردن ترکیبی از اشک و ترس و بغصو تجربه کردیم و بعد با کمال آرامش بهمون گفتننن:برید پذیرایی شید حالا من خودم به شخصه داشتم میمردم و خب اون پنج تا کاسه فالوده قشنگگگگ روبه رام کرد🤣
بعد از حمام فین به سمت خانه راهی شدیم و مننن خسته کوفته پام به خونه رسید رفتم حموم و بعدش رفتم خونه مامان جونم پیش کیییی؟
بله ندا خانم 🤣
اونجا یه دوست داشتم
بهش میگفتم اسب گوجه ایییی🤣🤣
(اثرات سریال از سرنوشت چون دیالوگ هاشمه و اون زمان از ای فیلم پخش میشد 🤣)
🤍عاشقان شهادت🤍
این جناب فالوده رو بعد از اینکه مارو کلی ترسوندن و اشکمونو در آوردن بمون دادن حالا ماجرا چی بود؟ ما
هیچ وقتت اون ساعات رو یادم نمیره 😁