eitaa logo
🤍عاشقان شهادت🤍
102 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
2.4هزار ویدیو
0 فایل
{♥️بسم رب الشهدا♥️} شروعمون = 1403/12/9 پایان = ان شالله شهادت🤍 شش تا دوست صمیمی و شیطون...✌️😎 کپی؟! حلال ولی شرط داره...دعای شهادت برامون❤️‍🩹 (البته انشاالله بعد از اینکه به این کشور خدمت کردیم🇮🇷♡) فقط روزمرگی های ما ۶ تا ادمین...🫀🫂😁 حمایت:))
مشاهده در ایتا
دانلود
30 تاییمون مبارک🥳🤩
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻 👻😬👻😬 👻😬👻 👻😬 👻 ࢪمآن⇩ 👋👀بچھ‌مثبٺ👀👋 گرمم بود حسابی و پاهام داشت می سوخت. کتونی های خوشکل مو وا کردم و جوراب های هندونه ای مو از پام دراوردم. اخیییش. جوراب هامو عین بچه های نداشته ام تا کردم گذاشتم توی کیف ام تا از بوی خوب شون کتاب هام فیض ببرن. نگاهمو به ظبط دوختم و گفتم: - می گم میرغضب اهنگ نداری؟ جواب مو نداد ایشششش فکر کرده کیه نکنه فکر کرده پسر سرهنگ مملکته؟ که هست البته عمو سرهنگ بود. پوووف حالا هرچی پسر رعیس جمهور که نیست! بعد از سال ها بلاخره جلوی یه ویلا سه طبقه وایساد. با لحن محکمی گفت: - پیاده شو. درو باز کردم همون جور پاهامو کردم تو کفشام عین دمپایی پوشیدمشون و پیاده شدم. زنگ ایفون رو زد که صدایی اومد: کیه؟ سامی جون گفت: - 2222. عجب قضیه سری شد منم واسه شیرین زبونی با ذوق گفتم: - منم2066 ام. یهو صدای همون فرد رنگ خنده گفت: - سامیار این دختره کیه؟ سامیار غرید: - خفه شو باز کن. پسره ایشی کرد و باز کرد. سامیار انگار من دسته بیل ام که بازمو گرفت و دنبال خودش برد داخل. خداوکیلی با این کاراش حس هویج بودن بهم دست می ده اه اه! حالا که جفت ش بودم تازه دقت کردم دیدم چقدر درازه! عین هو به پایه برق گفته زکی! کلا با این قد و هیکل تا سینه اش بود. نردبونی بود برای خودش . البته عجیب هم نبود هم پلیس بود هم والیبالیست. با دیدن حیاط فک ام چسبید کف زمین. یه عده پلیس با لباس های کاملا مشکی تو حیاط هماهنگ حرکات رزمی می رفتن. یهو رفتن تو روهم دو نفر دو نفر. با ذوق گفتم: - وای سامی اخ جون دعوا. دستامو بهم کوبید و بازمو از دست سامیار کشیدم نشستم روی زمین و با لذت داشتم نگاه می کردم که پارازیت اومد وسط حس و حالم مچ دستمو گرفت دنبال خودش کشید. شروع کردم به غر غر کردن که در ویلا رو وا کرد و رفتیم داخل. اینجا هم همون طور بود فقط سفید بود لباساشون و دختر بودن . با دیدن عمو که بین چند تا سرهنگ نشسته بود دویدم سمت شو توی بغلش فرو رفتم. با لوسی خودمو توی بغلش جا کردم و روی پاش منو نشوند. عمو جز سامیار بچه ای رو نداشت چون زن عمو نمی تونست بچه بیاره البته نمی دونه من می دونم این موضوع رو! واسه همین من که کوچیک ترین عضو خاندان رادمهر بود خیلی بین همه عزیز بودم به خصوص عمو. گونه امو بوسید و منم چشای ابی مو مثل گربه شرک کردم زل زدم بهش. عمو گفت: - اینم دختر برادر من سارینا خانوم . بقیه سری تکون دادن و یه پسر از طبقه بالا اومد و گفت: - چه عجب قسمت شد ما این شر و ببینم سرهنگ . متعجب به عمو نگاه کردم که گفت: - من کی گفتم شر محمد؟ گفتم مظلوووم. چپ چپ به محمد که دل شو گرفته بود می خندید نگاه کردم و گفتم: - عمو این خیلی رو عصابه ها! سامیار نشست و گفت: - خوب بابا این دختر برادرت تحویلت اموزشش هم با خودت من می رم خونه! بلند شد که عمو با لحن محکمی گفت: - سرگرد رادمهر! سامیار پوفی کشید و برگشت با احترام نظامی گفت: - بعله سرهنگ. عمو گفت: - اموزش دیدن سارینا رو به تو می سپارم ببینم چیکار می کنی! از فردا اموزش ت رو شروع کن و بعد از ناهار همه جا رو به سارینا نشون بده. سامیار کلافه بهم نگاه کرد منم بیشتر خودمو تو بغل عمو جا کردم و گفتم: - عمو این پسرت خیلی اخموعه! همش دست وبازوی من و عین کش تنبون می گیره دنبال خودش می کشه! با مظلومی تمام گفتم: - ناهار هم به من نداده خیلی گرسنمه. عمو چپ چپ به سامیار نگاه کرد و گفت: - حساب شو می رسم عمو جون بی خود کرده بهتره بریم ناهار بچه گرسنه اشه. دستمو گرفت و همگی سمت یه در رفتیم و عمو درو باز کرد داخل رفتیم. سالن غذاخوری رفتیم. ما ردیف وسط نشستیم پسرا که لباس مشکی داشتن دو ردیف سمت راست دخترا از اون در دو ردیف سمت چپ با نظم! از رو صندلی پا شدم و مقنعه امو در اوردم موهامو وا کردم که تا اخر کمرم بود و مانتوم هم باز کردم یه پیراهن لش که روش یه اسکلیت بود تنم بود استین کوتاه بود و بلندیش تا روی زانوم بود. سامیار با خشم گفت: - اینجا خونه بابات نیستا! نامحرم هست! عمو با تشر اسم سامیار و صدا زد و منم گفتم: - دوست دارم به تو ربطی داره بچه مثبت؟ بقیه نگاه نکنن. سامیار شقیقه هاشو ماساژ داد و اون دوستش همش می خندید انگار ناف شو با خنده بریده بودن. سلف سرویس بود و عمو گفت: - چی می خوری عمو جون؟
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻 👻😬👻😬 👻😬👻 👻😬 👻 ࢪمآن⇩ 👋👀بچھ‌مثبٺ👀👋 نگاهی به میز کردم و گفتم: - از همه اش. عمو خندید و برام همه چی کشید. که گوشیش زنگ خورد اما صدای زنگ سر تا سر سالن پیچید از بلند گو های توی سالن بیرون می یومد. عمو گفت: - باز دوباره همون طور شد دوباره بلوتوث من به بلند گو ها وصل شده هنگ کرده قطع هم نمی شه! یکم باهاشور رفت و گفت: - نه درست بشو نیست اشکال نداره سارینا عمو مامانته. گوشی رو وصل کرد و گذاشت روی میز که صدای مامان تو کل سالن پخش شد: - الو. لقمه امو قورت دادم و گفتم: - سلام مامی جون. نفس راحتی کشید و گفت: - سلام قربون یکی یدونه ام برم خوبی مامانی؟ لب زدم: - اره عشق علی! اسم بابام علی بود منم همیشه به مامانم می گفتم عشق علی. همه خنده ریزی کردن. مامان خندید و گفت: - از دست تو بچه کجایی مامان جان؟ با خنده گفتم: - یعنی اطلاعات کامل بدم دیگه؟ مامان گفت: - دقیقا! لب زدم: - خوب ببین مامی جون یه ویلاست یه حیاط بزرگ داره با کلی دار و درخت می شه همه با دوست پسراشون اینجا قرار بزارن خیلی باحاله و جای مخفی زیاد داره بعد توی حیاط یه عده پسر با لباس رزمی مشکی مبارزه می کنن از روی لباس هاشون فهمیدم گروه الف هستن داخل سالن گروه ب که دخترن ولباس شون سفیده بعد عمو و چند تا سرهنگ هم اینجا هست ویلا دو طبقه دیگه هم داره که هنوز سر نزدم ببینم چطوریه! مامان گفت: - یه نفس بگیر بچه! با خنده نفس گرفتم که گفت: - کسی که اذیتت نکرده ناهار خوردی؟ تو که طاقت گرسنگی رو نداری! لب زدم: - دارم می خورم نه کسی اذیتم نکرده عمو اینجاست بابا کجاست؟ مامان گفت: - داره موهاشو خشک می کنه اتفاقا کارت داشت مامان صبر کن. باشه ای گفتم که صدای بابا پبچید: - یکی یدونه خل و دیونه خونه سلام. با اعتراض گفتم: - عههه بابا قهرم باهات. با خنده گفت: - باشه باشه قربونت برم خوبی؟ لب زدم: - اره به خدا چرا انقدر می گین خوبی؟ نکنه قراره شهیدم کنن ؟ بابا خندید و گفت: - والا تو شهید نمی شی هیچ بلکه همه رو دق می دی. خودمم خندیدم و یهو بابا جدی شد و گفت: - من که می دونم تو چقدر زرنگی باباجون خوب هر چی عمو و سامیار گفتن گوش بده و انجام بده باشه دخترم؟ کارات و خوب انجام بدی یه جایزه تپل پیش من داری . چشامو ریز کردم و با هیجان گفتم: - موتور 1400 رو می خری برام؟ بابا گفت: - اره می خرم . جیغ زدم: - ایوووووول عاشقتم. بعد کمی قطع کردم . سامیار متعجب گفت: - چی؟ موتور 1400 برای چیه؟ با دهن پر گفتم: - می خوام باهاش مسافر کشی کنم خوب برای چیمه می خوام رانندگی کنم دیگه! عمو اشاره ای به سامیار کرد و رو به من گفت: - خیلی هم خوب. کل غذامو خوردم که اون سرهنگ گفت: - جسه ریزی داره ولی خداروشکر خوش خوراکه. عمو سری با خنده تکون داد بعد از ناهار همه باز رفتن سر تمرینات شون ما هم توی یه اتاق دیگه که مثل اتاق کنفرانس پلیس ها توی اداره بود رفتیم. یه صندلی بود خیلی بلند بود فکر کنم صندلی رعیس بود. رو به عمو گفتم: - من می خوام اینجا بشینم . سامیار دستمو گرفت برد به زور نشوندم پیش خودش و گفت: - دو دقیقه ساکت باشه و بچه بازی رو تمام کن. هوووفی کشیدم و به عمو نگاه کردیم. عمو گفت: - ببین سارینا عمو یه پرونده دادن به سامیار که فقط با کمک تو حل می شه! به سامیار نگاه کردم که نفس عمیقی کشید و گفت: - یه باند مواد مخدر هست که از طریق یه سری دانش اموز داره مواد بین دخترا پخش می کنه و ما رسیدیم به مدرسه شما باید ساقی های مواد و توی مدرسه پیدا کنیم و از این کارو تو باید انجام بدی. متعجب به همه نگاه کردم و گفتم: - اخه من از کجا بفهمم؟ سامیار ادامه داد : - این مواد ها رو توی کیک قرار می دن و کیک ها رو بین هم رد و بدل می کنن از توی کشو دو تا جلد کیک دراورد و بهم نشون داد و گفت: - ببین جلد کیک ها اینجوریه و اینکه توی این کیک مواد همراه با یه نامه است که اطلاع می ده دوباره چطور مواد بگیرن تو باید ببینی این جلد کیک بین کیاست و کی این کیک رو رد و بدل می کنه خوب؟ سری تکون دادم و گفتم: - اما من نمی دونم مواد چه شکلیه! عمو پاشد و از کمد یه ظرف دراورد مثل قابل یخ مربع ای! بازش کرد و جلوم گذاشت و گفت: - این انواع مواده هروعین _هشیش_تریاک_شیشه_گل_قرص_... متعجب سری تکون دادم و عمو گفت: - چقدر دانش اموز ها رو می شناسی؟ لب زدم: - زیاد من نشناسمشون اونا منو می شناسن به خاطر فضول کاری هام.
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻 👻😬👻😬 👻😬👻 👻😬 👻 ࢪمآن⇩ 👋👀بچھ‌مثبٺ👀👋 یهو فوران کرد: - اصلا من کمک توروووووو نخوام کیو باید ببینم؟ منم ریلکس گفتم: - انگار من اومدم التماست کردم سامیار توروخدا بزار من بهت کمک کنم خوبه خودت اومدی دنبالم بچه مثبت فراموشی داری می گیری ها گفتم یه دامپزشک برو. بازومو گرفت و گفت: - من نمی دونم عمو چطور دختر بی تربیتی مثل تورو تحمل می کنه یالا پاشو برسونمت خونتون من بمیرم از تو کمک نمی گیرم! هلش دادم کنار و جیغ زدم: - انقدررررر به من دست نزن! منم بمیرم به تو یکی کمک نمی کنم فهمیدی پچههههههه مثبت؟ به صدا زدن های عمو توجه ای نکردم و حسابی بهم برخورده بود. خودش منو ورداشته اورده هر چی دلش بخواد هم بارم می کنه. کوله و لباسامو از روی مبل برداشتم. و سمت در رفتم که همون پسره بدو بدو اومد چی بود اسمش احمد؟ عضنفر؟ اکبر؟ جعفر؟ اها محمد. لب زد: - بیا خودم می رسونمت. چیزی نگفتم و زیر لب غر غر کردم: - پسره ی دراز بد قواره سر من داد می زنه فک کرده ننه اش کیه! تیرک برق بی خاصیت! نمی دونم هدف خدا از وجود این چی بود؟ فکر کنم حوصله اش سر رفته بود و از دست ادم های جهنمی ش عصبی بود و هر چی گل به درد نخور مونده بود اینو ساخت شترق فرستاد وسط زمین گند بزنه به زندگی من! صدای ویبره می یومد نگاه کردم دیدم این پسره هی می خنده. چپ چپ نگاهش کردم و گفتم: - چته عامو خودرگیری مزمن داری؟مگه خلی الکی می خندی؟ با خنده گفت: - چه چیزایی بار سامیار بدبخت کردیا. ای وایی باز بلند فکر کرده بودم. هووفی گفتم و به بیرون نگاه کردم. موتور هم پریدا! دم در خونه نگه داشت و خواستم پیاده بشم که گفت: - ببین دختر جون نگران نباش راهی نداره دوباره برمی گرده پیش خودت. توجه ای نکردم و پیاده شدم درو باز کردم رفتم تو. مامان ملاقه به دست اومد تو پذیرایی ببینه کیه با دیدن من جا خورد. بغض کرده رفتم تو بغلش و اون دستاشو دورم حلقه کرد و گفت: - سارینا مامان دورت بگردم چی شده؟ بغض کرده با عصبانیت گفتم: - اون سامیار دراز بی خاصیت روم داد کشید جلو همه. مامان چشاش درشت شد و گفتم: - منم قهر کردم اومدم. مامان با عصبانیت سمت تلفن رفت شماره عمو رو گرفت: - الو اقا احمد. ..... - چه سلامی چه علیکی شما به من گفتی مراقب سارینا هستین دو ساعت نشده با چشم اشکی برگشته بچه ام عین ابر بهار اشک می ریزه سامیار به چه حقی روی سارینا داد کشیده جلو همه؟ ...... - شما گفتین کمک شو نیاز دارید با اینکه خطرناکه من قبول کردم اما با این کار امروز اقا سامیار من دیگه نمی زارم سارینا بیاد خدانگهدار. ... و گوشی رو قطع کرد. حالا من کجا گریه کردم مامان گفت عین ابر بهار داره اشک می ریزه؟ دستمو کردم تو چشم اخ چه دردی داشت اصلا نمناک هم نشد اصلا اشکی تو چشام جمع نشده بود که بخواد عین ابربهار بریزه! مامان قربون صدقه ام رفت و برام غذا اورد مگه می شد به دستپخت مامان نه گفت؟؟ اصللآ
‌- منم همینطور عزیزم ، منم همینطور .((:🫠💔'
سلام بچه ها عاقبتتون بخیر🌱!):- باری دیگر به حول قوه ی الهی مسابقه عکس رفیق شهیدم رو داریم...😍 به این صورت که شما عکس برادر شهیدتون رو برای ادمین مسابقه ارسال میکنید و سپس کد و بنر دریافت میکنید و بنر شما در کانال قرار گرفته میشه و شما اون رو به بقیه کانال ها یا گروه ها یا مخاطبینتون فوروارد میکنید تا بازدید بخوره...🌱 به سه نفر اولی که بنرشون بیشترین بازدید بخوره هدیه های خیلی نفیس و نابی تعلق خواهد گرفت☺️ ‼️و اما هدیه های زیبا و جذابمون: نفر اول:✅ ساعت هوشمند نفر دوم:✅ ایرپاد نفر سوم:✅ کتاب در مورد شهدا هرکس میخواد توی مسابقه شرکت کنه به بنده یه پیام بده و عکس برادر شهیدش (رفیق شهیدش) رو ارسال کنه تا بنر رو براش بفرستم...❤️ آیدی ادمین مسابقه: @Mahdi31345 اجرتون با حضرت رقیه (س)🌻 ابتدا عضو کانال زیر بشید👇 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ https://eitaa.com/BaqiyatullahAlAzamInstitute313 کدشما ۵۱۷
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😂😂 خدایا این مداحارا از دست دکترا نجات بده😂