eitaa logo
🤍عاشقان شهادت🤍
101 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
2.4هزار ویدیو
0 فایل
{♥️بسم رب الشهدا♥️} شروعمون = 1403/12/9 پایان = ان شالله شهادت🤍 شش تا دوست صمیمی و شیطون...✌️😎 کپی؟! حلال ولی شرط داره...دعای شهادت برامون❤️‍🩹 (البته انشاالله بعد از اینکه به این کشور خدمت کردیم🇮🇷♡) فقط روزمرگی های ما ۶ تا ادمین...🫀🫂😁 حمایت:))
مشاهده در ایتا
دانلود
‌- منم همینطور عزیزم ، منم همینطور .((:🫠💔'
سلام بچه ها عاقبتتون بخیر🌱!):- باری دیگر به حول قوه ی الهی مسابقه عکس رفیق شهیدم رو داریم...😍 به این صورت که شما عکس برادر شهیدتون رو برای ادمین مسابقه ارسال میکنید و سپس کد و بنر دریافت میکنید و بنر شما در کانال قرار گرفته میشه و شما اون رو به بقیه کانال ها یا گروه ها یا مخاطبینتون فوروارد میکنید تا بازدید بخوره...🌱 به سه نفر اولی که بنرشون بیشترین بازدید بخوره هدیه های خیلی نفیس و نابی تعلق خواهد گرفت☺️ ‼️و اما هدیه های زیبا و جذابمون: نفر اول:✅ ساعت هوشمند نفر دوم:✅ ایرپاد نفر سوم:✅ کتاب در مورد شهدا هرکس میخواد توی مسابقه شرکت کنه به بنده یه پیام بده و عکس برادر شهیدش (رفیق شهیدش) رو ارسال کنه تا بنر رو براش بفرستم...❤️ آیدی ادمین مسابقه: @Mahdi31345 اجرتون با حضرت رقیه (س)🌻 ابتدا عضو کانال زیر بشید👇 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ https://eitaa.com/BaqiyatullahAlAzamInstitute313 کدشما ۵۱۷
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😂😂 خدایا این مداحارا از دست دکترا نجات بده😂
629.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✨پـیـونـدیـاس‌وحـضـرت‌یـاسـیـن‌مـبـارک✨
یا رب به حق یا علی و ناد علی ها ، امشب برسان فاطمه ها را به علی ها .
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻 👻😬👻😬 👻😬👻 👻😬 👻 ࢪمآن⇩ 👋👀بچھ‌مثبٺ👀👋 با صدای داد مامان سریع از جام بلند شدم که شالاپپپپ خوردم زمین. وای مخم تاب ورداشت. مامان جلوم نشست و موهامو از صورتم کنار زد تا رسید به چهره ام و گفت: - وای خدا چقدر خواب تو سنگینه بچه هر بار باید داد بزنم تا بیدار بشی! جنگ هم بشه کسی که خواب می مونه دختر منه! با چشای بسته لبخند دندون نمایی زدم که مامان گفت: - پاشو پاشو می خوایم بریم خونه اقاجون شام اونجا دعوتیم. بلاخره با غر غر های مامان بلند شدم و دوش گرفتم و کلی کف بازی کردم و موهامو با حالت خاصی با اون کف ها توی هوا نگه داشتم عین خو کاه سعد اباد! یهو کاخ شترق سقوط کرد و عین ماست خورد تو صورتم هر چی کف بود رفت تو دهن و چشام. جیغ زدم و سریع رفتم زیر اب. چشام قرمز شده بود و همش حالم بد می شد معده ام سوز می داد ناسلامتی سه کیلو کف قورت دادم. مامان بال بال می زد و از روشویی بیرون اومدم هر چی اوق می زدم فایده نداشت. بابا بغلم کرد و روی پاش نشوندم لیوان اب میوه رو گرفت سمتم و گفت: - بابا جون قربونت برم بخور الان خوب می شی. انقدر حالم بد بود که زود خوردم و انگار اب رو اتیش بود دلم اروم گرفت. مامان کم مونده بود غش کنه از ترس. وقتی دید خوب شدم با گریه گفت: - الهی قربونت برم پاشو یه شیطنتی بکن من ببینم تو سالمی. منم پاشدم با اهنگ یکم قر دادم و یه دل سیر خندید. روی صندلی نشسته بودم جلوی اینه و بابا با شونه اومد. موهامو شونه کنه شونه اول رو که زد جیغ ام به هوا رفت: - اییییی بابا موهامو کندی. بابا گفت: - وای چقدر موهای تو گره خورده تو هم شونه هم گیر کرد. مامان داخل اتاق اومد و با دیدن وضعیت مون گفت: - ا وا علی چیکار کردی؟ بابا کنار کشید و مامان گفت: - نگاه توروخدا چیکاد کرده و به زور از انبار پیچ در پیچ موهام ‌شونه رو در اورد و شروع کرد به شونه زدن رو به بابا گفتم: - یادبگیر عشق مهلا. بابا ابرویی بالا انداخت و لپ مو محکم کشید که اییی گفتم و مامان با شونه زد رو دست بابا و گفت: - علیییی کندی لپ دخترمو. اماده شدیم و سوار شاسی کوتاه بابا شدیم و حرکت کردیم. داشتم با گوشی ور می رفتم و مامان و بابا راجب شرکت حرف می زدن. مامان از اینه بهم نگاه کرد و گفت: - دختر مامان امشب اتیش نسوزونی ها دوست های عموت اونجان ابرو داری کن امشب باشه؟ سری تکون دادم و گفتم: - حتما. یعنی عمرا خودمون! بابا ماشین و توی ویلا اقا بزرگ پارک کرد و پیاده شدیم. خیلی کفش دم در بود چون اقا جون نماز می خوند با کفش نمی رفتیم تو البته خانواده عمو و اون میرغضب بچه مثبت هم می خوند
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻 👻😬👻😬 👻😬👻 👻😬 👻 ࢪمآن⇩ 👋👀بچھ‌مثبٺ👀👋 بابا درو باز کرد و داخل رفتیم. همه اینجا بودن عمه عمو ها اقا بزرگ و نوه ها و دوستای سرهنگ عمو. یا خدا تف تفیم نکنن. اما مامان بهم اشاره کرد و سیل تف ها بهم سرازیر شد. کلا خیلی عزیز بودم و کسی بدون بوس ولم نمی کرد حتا نوه ها که کوچیک ترین امیر 18 ساله بود البته قدش خیلی بزرگه اصلا به ‌18 ساله ها نمی خوره لپ مو بوسید و گفت: - چه خبر شیطون بلا. چشمکی بهش زدم. خیلی با امیر پایه بودیم و هوامو داشت. پیش اقا بزرگ رفتم که بوسیدتم و عین بچه ها رو پاش نشوندم و گفت: - شنیدم یکی سرت داد زده. چه زود خبر ها پیچید. خودمو مظلوم کردم و سر تکون دادم که گفت: - غلط کرده. همه به سامیار نگاه کردن که چپ چپ داشت نگاهم می کرد. اقا بزرگ اخمی بهش کرد که سرشو انداخت پایین. ای حقته بچه پرو. این محمد رفیق ش هم اینجا بود و طبق معمول نیشش وا بود داشت می خندید. این بشر به ترک روی دیوار هم می خندید خله! مامان می گه هر کی مامانش توی دوران بارداری پنیر زیاد روش بخوره خل می شه فکر کنم سر دوران بارداری مامانش مامانش همش پنیر می خورد. امیر اشاره ای به در کرد یعنی بیا بریم خرید هل هوله بخریم. سر تکون دادم و سمت بابا رفتم و گفتم: - باباییی جونم؟ داشت با عمو حرف می زد و فهمیدم عمو داره از طرف اون بچه مثبت معذرت خواهی می کنه کارت رو بی حرف گرفت سمتم و رو به امیر گفت: - عمو امیر مراقب سارینا باشی ها. امیر چشم ی گفتم و امیر دستمو گرفت و دوتایی فلنگ و بستیم. با نقشه ام لبخندی زدم و همراه خرید هام یه چسب قطره ای هم گرفتم. امیر نگاهم کرد و گفت: - این برای چیه؟ اروم گفتم: - ابن پسره محمد خیلی نیشش بازه می خوام ببندش یکم. امیر اول نگاهم کرد و بعد قهقهه زد. مشتی توی بازوش زدم تا خفه خون بگیره. دستاشو حالت تسلیم برد بالا. به کفش ها نگآه کردیم و امیر گفت: - حالا کدوم مال اون بدبخت خدازده است؟ نمی دونمی گفتم و حدث زدم: - فکر کنم این باشه. امیر گفت: - نکنه این نباشه ابروی یکی دیگه بره؟ نه ای گفتم و سریع کف کفش ها رو چسب مالی کردم و به فرش که جلوی در بود فشار دادم تا خوب پچسبه! وقتی خوب چسبید خنده ای کردم و با امیر داخل رفتیم. با صدای خنده ما بقیه مشکوک نگاهمون کردن. خرید ها رو دادیم دست کبرا خانوم که اینجا کار می کرد تا بچینه. و گفت شام حاضره. همگی نشستیم و من طبق معمول کنار اقا بزرگ بالا نشستم مامان اشاره ای به سرهنگ ها کرد و به کنار خودش اشاره کرد که نه ای گفتم. اقا بزرگ نگاهی به مامان کرد و گفت: - بزار دخترم پیش خودم بشینه. مامان لب زد: - گفتم بیاد اینجا سرهنگ ها راحت باشن. اقا بزرگ گفت: - راحتن. مامان سری تکون داد و اخرین نفر سامیار بود که تنها جای خالی کنار من بود با دیدن من نفس عمیقی کشید و به محمد اشاره کرد که محمد بلند شد اومد کنارم نشست و اون رفت جای محمد. باشه اقا سامیار یه درستی بهت بدم روش یه وجب روغن. عمو اخمی به سامیار کرد و من تهدید وار نگاهش کردم. اقا بزرگ برام کشید و مشغول شدم. اکثرا دخترامون کم اشتها بودن و اقا بزرگ عاشق خوردن من بود چون به دو بشقاب می کشید! اقا بزرگ با خنده رو به سرهنگ ها گفت: - همیشه سارینا جاش جفت منه چون انقدر با اشتها می خوره منم به وجد میام. سرهنگی که صبح دیده بودمش گفت: - بعله امروز دیدم واقعا دختر شیطون و خوبی هست. منم لبخندی زدم که زن عمو مادر سامیار گفت: - مهلا (مامانم) چشات چرا قرمزه؟ گریه کردی؟ همه به مامان نگاه کردن و مامان لبخند تعصنی زد و گفت: - چیزی نیست شهلا جون سارینا رفته بود حمام موهاشو کف مالی کرده بود عین کوه بالای سرش موهاش خورد تو صورتش کف رفت تو چش و دهن ش چشاش قرمز شد بچه ام و گریه می کرد معده اش بهم ریخته بود و سوز می داد ترسیدم خداروشکر علی بهش ابمیوه داد و خوب شد. همه به من نگاه کردن و اقا بزرگ: - خوبی الان بابا؟ سری تکون دادم و گفتم: - اهوم.
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻 👻😬👻😬 👻😬👻 👻😬 👻 ࢪمآن⇩ 👋👀بچھ‌مثبٺ👀👋 اخری شام تلفن یکی از سرهنگ ها زنگ خورد و کار واجبی براش پیش اومد و گفت حتما باید بره. اقا بزرگ بلند شد تا دم در بدرقه اش کنه کلا خیلی مهمون نواز بود. منم باهاش بلند شدم و تا دم در همگی رفتیم. که دیدم یهو سرهنگه داره می ره سمت همون کفش هایی که چسب زده بودم وایییی نه! به امیر نگاه کردم و اونم چشماشو بست و همون جور پاهاشو تو کفش کرد و داشت با اقا جون حرف می زد و قدم اول و برداشت که فرش دم در هم باهاش بلند شد و سرهنگ یکه ای خورد و به جلو پرتاب شد و چون سامیار جلوش بود و داشت مطلبی رو می گفت خورد به سامیار و اون چون به سامیار خورد اروم افتاد اما سامیار از ته تا پله افتاد پایین. سه تا پله کوچیک بود چیزی ش نشد! تقریبا پشت اقا جون پناه گرفته بودم و همه نگاه ها برگشت سمت من. اقا جون که میدونست کار منه هیچ واکنشی نشون نداد و از سرهنگ معذرت خواهی کرد و گفت: - شرمنده ما اینجا یه بچه شیطون داریم کسی رو بی لطف نمی زاره بره و بیاد. سرهنگ خندید و گفت: - من که چیزی م نشد سامیار جان ستون شد. سامیار با خشم بهم نگاه کرد و به زور کفش های سرهنگ و از فرش سعی کرد جدا کنه اما انقدر چسب زده بودم جدا نمی شد که! اقا بزرگ گفت: - سارینا بابا چقدر زدی که جدا نمی شه؟ منم راست شو گفتم: - یه چسب قطره ای کامل و زدم. اقابزرگ گفت: - سامیار جدا نمی شه یه جفت کفش نو تو جاکفشی هست بیار بده جناب سرهنگ. سرهنگ با مهربونی نگاهم کرد و گفتم: - به خدا نمی خواستم شما رو اذیت کنم می خواستم محمد و اذیت کنم. خنده اش بیشتر شد و سر تکون داد و گفت: - اشکالی نداره دخترکم. و سامیار کفش ها رو داد و صد دفعه معذرت خواهی کرد حالا انگار چیکار کردم! سرهنگ که رفت اقا بزرگ با عصا ش یکی زد تو کمر امیر. که اخ امیر بلند شد و اقا بزرگ گفت: - تا صدای تو و خنده این بچه اومد فهمیدم یه کاری کردین این بچه است تو چرا گذاشتی انجام بده؟ امیر بهت بده گفت: - این نیم وجبی انجام داده کتک شو به من می زنید؟ منم گفتم: - شیطون گولم زد تو باید بهم می گفتی. چپ چپ نگاهم کرد و سامیار با مسخرگی گفت: - تو دستای شیطون رو از پشت بستی بعد شیطون گولت زد؟ اقا بزرگ نگاه چپی به سامیار انداخت و گفت: - نبینم چیزی به نوه من بگی فهمیدی؟ سامیار پوفی کشید و بعله ای گفت. داخل رفتیم و امیر شاهکار مو برای همه تعریف کرد مامان تحدید وار نگاهم کرد که ترسیده گفتم: - اقا جون من امشب اینجا می خوابم مامان می خواد بزنتم! چشمای مامان گرد شد و گفت: - من کی تا حالا زدمت بار دومم باشه؟ راست می گفت چون یکی یدونه بودم اصلا تاحالا کتک نخورده بودم. اقا بزرگ گفت: - مهلا علی نبینم چیزی به سارینا بگید که با من طرف اید . پسرا پاشدن برن توی حیاط والیبال بازی کنن که سریع بلند شدم و گفتم: - منم میام منم میام. سامیار دوباره گفت: - اخه بچه قد تو به تور می رسه؟ اقا بزرگ گفت: - می برین سارینا رو حرفی نشنوم. ابرویی برای سامیار بالا انداختم و رفتیم قسمت پشت ویلا که سامیار و پسرا زمین درست کرده بودن و تور بسته بودن . سامیار و محمد یار کشتی کردن و محمد اولین نفر منو انتخاب کرد . همه رو جا گیر کرد که گفتم: - من خودم انتخاب می کنم کجا باشم! محمد سری تکون داد و رفتم وسط زمین وایسادم. نگاهی به خودم و قد م کرد و سری تکون داد. بازی شروع شد و اولین توپ و سامیار زد که صاف اومد سمت من منم محکم جواب دادم که سوت بچه ها بالا رفت. تمام مدت سامیار سمت من توپ می زد و می خواست من نزنم مسخره ام کنه اما من با تمام قدرت جواب می دادم و پسرا هم کمکم می کردن بلد نبودم ولی به هر نحوی بود جواب می دادم. دستام عین چی کبود شده بود و پر از خاک شده بودم. منتظر بودیم اونا شروع کنن و داشتم به دست کبودم نگاه می کردم حتما مامان دعوام می کرد که یهو صدای داد محمد اومد: - سارینآااآ مراقب باشش. سر بلند کردم که توپ با شدت خورد تو صورتم و افتادم زمین. جیغی از درد کشیدم و امیر سریع سمتم دوید و دستمو از صورتم برداشت و وای گفت
32.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دست فرمون من رو حال میکنید😂 (اولین بارم بود😂🤌)