سلام و شب بخیر و این حرفا😔
عرضم به خدمتتون که من بدبخت بیچاره ی مظلوم درگیر یه سرما خوردگی بی تربیت بی خانوادگی شدم و دارم گسسته میشم
از طرفی هنوز دانشگاه نیومده افتادم وسط امتحان های میان ترم و آره خلاصه
در نتیجه یکم اوضاع احوال بهم ریخته و روند پارت گذاری ناجور شده
سعی میکنم اوضاع رو درست کنم و دوباره پارت گذاری رو مرتب کنم فقط باید یکم صبوری کنید
ولی از اونجایی که خیلی نویسنده گلی هستم میخوام یه اسپویل ریز براتون بزارم که احتمالا خودتون حدسش رو میزدین ولی خب فدای سرم من میفرستمش😌
237.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فقط خواستم بگم قراره این صحنه رو داشته باشید
نه فورا ولی حتما😔
زاده تاریکی
#born_of_darkness #part94 •------📘------•~~~•-------📘------• خیلی ساده بود، اول خون رو با پارچه جم
#born_of_darkness
#part95
•------📘------•~~~•-------📘------•
تازه از یک ماموریت سخت برگشته بود، زخم حاصل از درگیریش با یکی از بادیگارد های اون زنیکه ی عوضی، هنوز روی پیشونیش بود
ماموریت های یک روزه همیشه بیشتر از ماموریت های بلند مدت اذیتش میکردن اما نمیتونست از خیر هیجان این مسابقه بگذره
و حالا اینجا بود تا تمام خستگی و حرصش رو سر پدال گاز خالی کنه و پوزه ی تک تک پسرایی که با پوزخند بهش خیره شده بودن رو به خاک بماله
نیشخندی زد، اون ربکا بود زاده شده بود تا ببره، شکست بده و نابود کنه هرکسی رو که سر راهش قرار میگرفت و محال بود بازنده از این پیست خارج بشه
با صدای بوق هر پنج ماشین حرکت کردن، سرعت بالا تنش بالاتر، فرمون بین دستش میچرخید و لبخند از روی لب هاش پاک نمیشد
دستی ماشین رو کشید و با لذت به خاکی که پشت سرش بلند شد و دو ماشینی که منحرف شدن و بهم برخورد کردن نگاه کرد
خنده ی بلندی کرد، ماشین دور خودش چرخید و توی یک لحظه با راننده ی ماشین کناریش چشم تو چشم شد
این چشم های وحشی مشکی رنگ، این نگاه خیره و این چهره ی جدی که حالا پر بود از شگفتی و هیجان...نیکولاس؟!!
چشم هاش گرد شد و برای لحظه ای تمرکزش رو از دست داد
لحظه ی آخر ماشینش رو چرخوند و به کشیده شدن ماشین هاشون به هم اهمیتی نداد
فرمون رو صاف کرد و پاش رو روی پدال فشرد، پس این گربه سیاه مرموز هم به این مسابقات غیر قانونی نصف شبی علاقه داشت
•------📘------•~~~•-------📘------•
زاده تاریکی
#born_of_darkness #part95 •------📘------•~~~•-------📘------• تازه از یک ماموریت سخت برگشته بود، زخ
#born_of_darkness
#part96
•------📘------•~~~•-------📘------•
نیکولاس از دیدن ربکا اون هم درست پشت فرمون ماشینی که اینطور گرد و خاک کرده بود حسابی جا خورده بود
لا به لای تیله های رنگ شبش حالا علاوه بر شگفتی و هیجان چیز دیگه ای هم دیده میشد شاید..تحسین؟
به هر حال نمیتونست این رو انکار کنه، دست فرمون ربکا واقعا جای تحسین داشت
طوری که تمام شرکت کننده های این مسابقه، مِن جمله خودش رو کیش و مات کرده بود
پاش رو روی پدال فشرد، و به ربکا نزدیک شد حالا اونها تنها شرکت کننده ها بودن و این دور، دور آخر بود
بهش نزدیک شد و سرش رو سمتش چرخوند:دست فرمونت واقعا فوق العاده ست
ربکا هم سرش رو سمتش چرخوند و نیشخندی زد:انتظارش رو نداشتی نه؟ از چشم هات معلومه که حسابی جا خوردی
نیکولاس نیشخندی زد و شونه ای بالا انداخت:اعتراف میکنم انتظارش رو نداشتم که خانوم خرگوشه راننده خوبی باشه
ربکا نیشخند عصبی زد:یه بار دیگه به من بگو خرگوش تا گیس هات رو بکنم بذارم کف دستت گربه سیاه رو مخ
خنده ی نیکولاس بلند شد، گربه سیاه قطعا لقب محبوبش بود و هربار شنیدنش اون هم از زبون این دختر چموش باعث خنده اش میشد
با ضربه ی محکمی که به ماشینش کوبیده شد به خودش اومد، همون یک ثانیه از دست دادن تمرکزش کافی بود تا ربکا ازش جلو بزنه و از خط پایان عبور کنه
دندون هاش رو روی هم فشرد، فراموش کرده بود این دختر تا چه حد میتونه غیر قابل پیشبینی و رو اعصاب باشه
•------📘------•~~~•-------📘------•
زاده تاریکی
#born_of_darkness #part96 •------📘------•~~~•-------📘------• نیکولاس از دیدن ربکا اون هم درست پشت
یه مسابقمون نشه؟
خدایی خرگوش به ربکا نمیاد نه؟ همون روباه مکار خودمون بیشتر بهش میاد😔
نیکولاس گاردش رو آورده پایین یادش رفته پاش بیوفته ربکا حسابی حالش رو میگیره
https://daigo.ir/secret/614886277
زاده تاریکی
#born_of_darkness #part96 •------📘------•~~~•-------📘------• نیکولاس از دیدن ربکا اون هم درست پشت
#born_of_darkness
#part97
•------📘------•~~~•-------📘------•
با سرعت از خط پایان رد شد، دستی رو کشید و اجازه داد ماشین دور خودش بچرخه
همیشه همین بود، یه دریفت تماشایی امضای پیروزیش بود و یک ضد حال بزرگ برای هرکسی که فکر میکرد میتونه شکستش بده
بعد از ایستادن ماشین فرمون رو گرفت و کمی خودش رو عقب کشید، با کمی مکث از ماشینش پیاده شد
انتظار داشت سر و کله ی نیکولاس پیدا بشه و کلکلی رو شروع کنه یا تلافی ماشین داغون شده اش رو سرش در بیاره
اما با جای خالی خودش و ماشینش رو به رو شد، بعید میدونست نیکولاس از حضورش توی این مسابقه خبر دار شده باشه و ظاهراً همه چیز اتفاقی پیش اومده بود
بعد از ماجرای خونه ی مکسین دیگه باهم رو در رو هم کلام نشده بودن و مدتی هم میشد که برای تلافی سراغش نرفته بود
کش و قوسی به تنش داد و به ماشینش که از سمت راننده کاملا نابود شده بود خیره شد
خب چندان هم براش مهم نبود اما دلتنگیش برای کرم ریختن به جون این گربه سیاه مغرور باعث شد توی ذهنش این رو هم لحاظ کنه
به هر حال امکان نداشت اون ویدیو مسخره ای که نیکولاس ازش گرفته بود و با پنهان کردن صورتش توی اینترنت پخش کرده بود رو نادیده بگیره و قطعا برای تلافی، دوباره سر از خونه ی زیبا و تاریک نیکولاس در میآورد
•------📘------•~~~•-------📘------•
زاده تاریکی
#born_of_darkness #part97 •------📘------•~~~•-------📘------• با سرعت از خط پایان رد شد، دستی رو کش
آیا فکر کردید از تلافی و تلافی کشی خارج شدیم؟
خیر این دوتا بازم بلا سر همدیگه میارن
به علاوه نیکولاس مارمولک ویدیو ی ربکا رو توی اینترنت پخش کرده😂
https://daigo.ir/secret/614886277
زاده تاریکی
#born_of_darkness #part97 •------📘------•~~~•-------📘------• با سرعت از خط پایان رد شد، دستی رو کش
#born_of_darkness
#part98
•------📘------•~~~•-------📘------•
پنجره رو بالا کشید و در بی صدا ترین حالت ممکن وارد اتاق خواب نیکولاس شد، با دیدن یک ماشین غریبه توی پارکینگ تصمیم گرفت این روش رو امتحان کنه و ریسک ورود از در اصلی رو به جون نخره
ماسک روی صورتش رو بالا تر کشید، نمیدونست مهمون نیکولاس کیه و اصلا دلش نمیخواست در صورت بروز هر اتفاقی، چهره و هویتش برای این فرد ناشناس لو بره
با قدم های آروم بالای سر نیکولاس ایستاد، خوشحال بود که نیکولاس عادت نداره روی شکم بخوابه و اینطوری کارش رو راحت تر میکرد
دفعه ی پیش که سر از این خونه ی همیشه تاریک در آورده بود فهمیده بود که خواب نیکولاس به اندازه ی کافی سنگین هست تا بین پروژه ی سنگینش، بیدار نشه
نیشخندی زد و چراغ قوه ی ضعیف و کوچولوی توی دستش رو روشن کرد و روی کنار تختی مشکی رنگ گذاشت
ریسک بود اما هم نیاز به دقت داشت و هم تاریکی مطلق براش رعب آور تر از چیزی بود که بتونه تحملش کنه
کنار تخت روی زانو هاش نشست و جعبه ای که توی دستش بود رو آروم روی زمین گذاشت نور چراغ قوه چشم های پر شیطنتش رو روشن میکرد
انگشت های دستکش پوشش رو روی لوازم آرایشی گرون قیمت و چند رنگ مقابلش کشید و خنده ی شیطنت آمیزش رو پشت لب هاش مهار کرد
•------📘------•~~~•-------📘------•
زاده تاریکی
#born_of_darkness #part98 •------📘------•~~~•-------📘------• پنجره رو بالا کشید و در بی صدا ترین ح
ربکا میخواد چوب حراج بزنه به آبروی نیکولاس😂
مشخصه مهمون نیکولاس کیه دیگه نه؟
تصور کنید چطور مسخره اش میکنه
https://daigo.ir/secret/614886277
زاده تاریکی
#born_of_darkness #part98 •------📘------•~~~•-------📘------• پنجره رو بالا کشید و در بی صدا ترین ح
#born_of_darkness
#part99
•------📘------•~~~•-------📘------•
با حوصله بِراش رو توی سایه ی نقره ای و شاینی کشید و دستش رو جلو برد، با ملایمت سایه رو پشت پلک های نیکولاس کشید
لبش رو گاز گرفته بود تا پقی زیر خنده نزنه، شیطنت از چشم هاش میبارید
این تلافی هم برای اینکه این گربه سیاه رو مخ دیگه اذیتش نکنه
خودش از دیدن خط چشمی که برای نیکولاس کشیده بود کیف کرد، آرزو میکرد بتونه این تکنیک رو روی چشم های خودش هم پیاده کنه
رژ گونه ی غلیظ و صورتی و شاین دار روی گونه های نیکولاس بیش از حد خنده دار شده بود و در نهایت با یک رژ لب قرمز اثر هنریش رو تکمیل کرد
بدنش از شدت خنده هایی که به سختی مهار کرده بود میلرزید، شک نداشت نیکولاس توی خواب تکون میخوره و این یعنی آرایشش پخش میشه و طنز ماجرا رو بیشتر میکنه
با صدای قدم هایی از طبقه ی پایین، به خودش اومد. نباید گیر میوفتاد مهم نبود این آتیش سوزوندن ها و اذیت کردن ها چقدر به مزاجش خوش میومد، موقعیت شغلی و تمام زندگیش رو نمیتونست به خطر بندازه
به سرعت همه چیز رو جمع کرد و بی سر و صدا بیرون زد، در بی صدا ترین حالت ممکن در تاریکی شهر گم شد
این شیطنت ها، تلافی کردن ها و این هیجان بچگانه براش غریب نبود اما بعد سال ها چیزی جز کارش و فضای متشنجی که توش زندگی میکرد، حس کرده بود
•------📘------•~~~•-------📘------•
زاده تاریکی
#born_of_darkness #part99 •------📘------•~~~•-------📘------• با حوصله بِراش رو توی سایه ی نقره ای
یه لحظه قیافه نیکولاس را با این آرایش خنده دار تصورکنید😂😂
ابهت پسرم رو کرد توی قوطی
https://daigo.ir/secret/614886277