eitaa logo
زاده تاریکی
1.1هزار دنبال‌کننده
81 عکس
7 ویدیو
0 فایل
1 منطقه ممنوعه : پایان یافته 2 گلوله عشق : پایان یافته 3 کیش و مات : پایان یافته 4 آن سوی آینه : پایان یافته 5زاده تاریکی: در حال پارت گذاری https://daigo.ir/secret/614886277 https://abzarek.ir/service-p/msg/2538132 مخفیانه هایمان ☝️🏻🥲
مشاهده در ایتا
دانلود
زاده تاریکی
#born_of_darkness #part‌94 •------📘------•~~~•-------📘------• خیلی ساده بود، اول خون رو با پارچه جم
•------📘------•~~~•-------📘------• تازه از یک ماموریت سخت برگشته بود، زخم حاصل از درگیریش با یکی از بادیگارد های اون زنیکه ی عوضی، هنوز روی پیشونیش بود ماموریت های یک روزه همیشه بیشتر از ماموریت های بلند مدت اذیتش میکردن اما نمیتونست از خیر هیجان این مسابقه بگذره و حالا اینجا بود تا تمام خستگی و حرصش رو سر پدال گاز خالی کنه و پوزه ی تک تک پسرایی که با پوزخند بهش خیره شده بودن رو به خاک بماله نیشخندی زد، اون ربکا بود زاده شده بود تا ببره، شکست بده و نابود کنه هرکسی رو که سر راهش قرار می‌گرفت و محال بود بازنده از این پیست خارج بشه با صدای بوق هر پنج ماشین حرکت کردن، سرعت بالا تنش بالاتر، فرمون بین دستش می‌چرخید و لبخند از روی لب هاش پاک نمیشد دستی ماشین رو کشید و با لذت به خاکی که پشت سرش بلند شد و دو ماشینی که منحرف شدن و بهم برخورد کردن نگاه کرد خنده ی بلندی کرد، ماشین دور خودش چرخید و توی یک لحظه با راننده ی ماشین کناریش چشم تو چشم شد این چشم های وحشی مشکی رنگ، این نگاه خیره و این چهره ی جدی که حالا پر بود از شگفتی و هیجان...نیکولاس؟!! چشم هاش گرد شد و برای لحظه ای تمرکزش رو از دست داد لحظه ی آخر ماشینش رو چرخوند و به کشیده شدن ماشین هاشون به هم اهمیتی نداد فرمون رو صاف کرد و پاش رو روی پدال فشرد، پس این گربه سیاه مرموز هم به این مسابقات غیر قانونی نصف شبی علاقه داشت •------📘------•~~~•-------📘------•
زاده تاریکی
#born_of_darkness #part‌95 •------📘------•~~~•-------📘------• تازه از یک ماموریت سخت برگشته بود، زخ
•------📘------•~~~•-------📘------• نیکولاس از دیدن ربکا اون هم درست پشت فرمون ماشینی که اینطور گرد و خاک کرده بود حسابی جا خورده بود لا به لای تیله های رنگ شبش حالا علاوه بر شگفتی و هیجان چیز دیگه ای هم دیده میشد شاید..تحسین؟ به هر حال نمیتونست این رو انکار کنه، دست فرمون ربکا واقعا جای تحسین داشت طوری که تمام شرکت کننده های این مسابقه، مِن جمله خودش رو کیش و مات کرده بود پاش رو روی پدال فشرد، و به ربکا نزدیک شد حالا اونها تنها شرکت کننده ها بودن و این دور، دور آخر بود بهش نزدیک شد و سرش رو سمتش چرخوند:دست فرمونت واقعا فوق العاده ست ربکا هم سرش رو سمتش چرخوند و نیشخندی زد:انتظارش رو نداشتی نه؟ از چشم هات معلومه که حسابی جا خوردی نیکولاس نیشخندی زد و شونه ای بالا انداخت:اعتراف میکنم انتظارش رو نداشتم که خانوم خرگوشه راننده خوبی باشه ربکا نیشخند عصبی زد:یه بار دیگه به من بگو خرگوش تا گیس هات رو بکنم بذارم کف دستت گربه سیاه رو مخ خنده ی نیکولاس بلند شد، گربه سیاه قطعا لقب محبوبش بود و هربار شنیدنش اون هم از زبون این دختر چموش باعث خنده اش میشد با ضربه ی محکمی که به ماشینش کوبیده شد به خودش اومد، همون یک ثانیه از دست دادن تمرکزش کافی بود تا ربکا ازش جلو بزنه و از خط پایان عبور کنه دندون هاش رو روی هم فشرد، فراموش کرده بود این دختر تا چه حد می‌تونه غیر قابل پیشبینی و رو اعصاب باشه •------📘------•~~~•-------📘------•
زاده تاریکی
#born_of_darkness #part‌96 •------📘------•~~~•-------📘------• نیکولاس از دیدن ربکا اون هم درست پشت
یه مسابقمون نشه؟ خدایی خرگوش به ربکا نمیاد نه؟ همون روباه مکار خودمون بیشتر بهش میاد😔 نیکولاس گاردش رو آورده پایین یادش رفته پاش بیوفته ربکا حسابی حالش رو میگیره https://daigo.ir/secret/614886277
زاده تاریکی
#born_of_darkness #part‌96 •------📘------•~~~•-------📘------• نیکولاس از دیدن ربکا اون هم درست پشت
•------📘------•~~~•-------📘------• با سرعت از خط پایان رد شد، دستی رو کشید و اجازه داد ماشین دور خودش بچرخه همیشه همین بود، یه دریفت تماشایی امضای پیروزیش بود و یک ضد حال بزرگ برای هرکسی که فکر میکرد می‌تونه شکستش بده بعد از ایستادن ماشین فرمون رو گرفت و کمی خودش رو عقب کشید، با کمی مکث از ماشینش پیاده شد انتظار داشت سر و کله ی نیکولاس پیدا بشه و کلکلی رو شروع کنه یا تلافی ماشین داغون شده اش رو سرش در بیاره اما با جای خالی خودش و ماشینش رو به رو شد، بعید میدونست نیکولاس از حضورش توی این مسابقه خبر دار شده باشه و ظاهراً همه چیز اتفاقی پیش اومده بود بعد از ماجرای خونه ی مکسین دیگه باهم رو در رو هم کلام نشده بودن و مدتی هم میشد که برای تلافی سراغش نرفته بود کش و قوسی به تنش داد و به ماشینش که از سمت راننده کاملا نابود شده بود خیره شد خب چندان هم براش مهم نبود اما دلتنگیش برای کرم ریختن به جون این گربه سیاه مغرور باعث شد توی ذهنش این رو هم لحاظ کنه به هر حال امکان نداشت اون ویدیو مسخره ای که نیکولاس ازش گرفته بود و با پنهان کردن صورتش توی اینترنت پخش کرده بود رو نادیده بگیره و قطعا برای تلافی، دوباره سر از خونه ی زیبا و تاریک نیکولاس در میآورد •------📘------•~~~•-------📘------•
زاده تاریکی
#born_of_darkness #part‌97 •------📘------•~~~•-------📘------• با سرعت از خط پایان رد شد، دستی رو کش
آیا فکر کردید از تلافی و تلافی کشی خارج شدیم؟ خیر این دوتا بازم بلا سر همدیگه میارن به علاوه نیکولاس مارمولک ویدیو ی ربکا رو توی اینترنت پخش کرده😂 https://daigo.ir/secret/614886277
زاده تاریکی
#born_of_darkness #part‌97 •------📘------•~~~•-------📘------• با سرعت از خط پایان رد شد، دستی رو کش
•------📘------•~~~•-------📘------• پنجره رو بالا کشید و در بی صدا ترین حالت ممکن وارد اتاق خواب نیکولاس شد، با دیدن یک ماشین غریبه توی پارکینگ تصمیم گرفت این روش رو امتحان کنه و ریسک ورود از در اصلی رو به جون نخره ماسک روی صورتش رو بالا تر کشید، نمیدونست مهمون نیکولاس کیه و اصلا دلش نمی‌خواست در صورت بروز هر اتفاقی، چهره و هویتش برای این فرد ناشناس لو بره با قدم های آروم بالای سر نیکولاس ایستاد، خوشحال بود که نیکولاس عادت نداره روی شکم بخوابه و اینطوری کارش رو راحت تر میکرد دفعه ی پیش که سر از این خونه ی همیشه تاریک در آورده بود فهمیده بود که خواب نیکولاس به اندازه ی کافی سنگین هست تا بین پروژه ی سنگینش، بیدار نشه نیشخندی زد و چراغ قوه ی ضعیف و کوچولوی توی دستش رو روشن کرد و روی کنار تختی مشکی رنگ گذاشت ریسک بود اما هم نیاز به دقت داشت و هم تاریکی مطلق براش رعب آور تر از چیزی بود که بتونه تحملش کنه کنار تخت روی زانو هاش نشست و جعبه ای که توی دستش بود رو آروم روی زمین گذاشت نور چراغ قوه چشم های پر شیطنتش رو روشن میکرد انگشت های دستکش پوشش رو روی لوازم آرایشی گرون قیمت و چند رنگ مقابلش کشید و خنده ی شیطنت آمیزش رو پشت لب هاش مهار کرد •------📘------•~~~•-------📘------•
زاده تاریکی
#born_of_darkness #part‌98 •------📘------•~~~•-------📘------• پنجره رو بالا کشید و در بی صدا ترین ح
ربکا میخواد چوب حراج بزنه به آبروی نیکولاس😂 مشخصه مهمون نیکولاس کیه دیگه نه؟ تصور کنید چطور مسخره اش می‌کنه https://daigo.ir/secret/614886277
زاده تاریکی
#born_of_darkness #part‌98 •------📘------•~~~•-------📘------• پنجره رو بالا کشید و در بی صدا ترین ح
•------📘------•~~~•-------📘------• با حوصله بِراش رو توی سایه ی نقره ای و شاینی کشید و دستش رو جلو برد، با ملایمت سایه رو پشت پلک های نیکولاس کشید لبش رو گاز گرفته بود تا پقی زیر خنده نزنه، شیطنت از چشم هاش میبارید این تلافی هم برای اینکه این گربه سیاه رو مخ دیگه اذیتش نکنه خودش از دیدن خط چشمی که برای نیکولاس کشیده بود کیف کرد، آرزو میکرد بتونه این تکنیک رو روی چشم های خودش هم پیاده کنه رژ گونه ی غلیظ و صورتی و شاین دار روی گونه های نیکولاس بیش از حد خنده دار شده بود و در نهایت با یک رژ لب قرمز اثر هنریش رو تکمیل کرد بدنش از شدت خنده هایی که به سختی مهار کرده بود می‌لرزید، شک نداشت نیکولاس توی خواب تکون میخوره و این یعنی آرایشش پخش میشه و طنز ماجرا رو بیشتر می‌کنه با صدای قدم هایی از طبقه ی پایین، به خودش اومد. نباید گیر میوفتاد مهم نبود این آتیش سوزوندن ها و اذیت کردن ها چقدر به مزاجش خوش میومد، موقعیت شغلی و تمام زندگیش رو نمیتونست به خطر بندازه به سرعت همه چیز رو جمع کرد و بی سر و صدا بیرون زد، در بی صدا ترین حالت ممکن در تاریکی شهر گم شد این شیطنت ها، تلافی کردن ها و این هیجان بچگانه براش غریب نبود اما بعد سال ها چیزی جز کارش و فضای متشنجی که توش زندگی میکرد، حس کرده بود •------📘------•~~~•-------📘------•
زاده تاریکی
#born_of_darkness #part‌99 •------📘------•~~~•-------📘------• با حوصله بِراش رو توی سایه ی نقره ای
یه لحظه قیافه نیکولاس را با این آرایش خنده دار تصورکنید😂😂 ابهت پسرم رو کرد توی قوطی https://daigo.ir/secret/614886277
زاده تاریکی
#born_of_darkness #part‌99 •------📘------•~~~•-------📘------• با حوصله بِراش رو توی سایه ی نقره ای
•------📘------•~~~•-------📘------• صدای خنده های مایکل یک لحظه هم قطع نمیشد، تا الان هزار تا عکس از قیافه ب مضحک نیکولاس گرفته بود و قرار بود تا مدت ها با تماشا کردنشون قهقهه بزنه نیکولاس در حالی که با دستمال به جون صورت رنگی شده اش افتاده بود از توی آینه نگاه خشمگینی نثار مایکل کرد و غرید:می‌بندی یا ببندمش؟ مایکل اشکی که از خنده گوشه ی چشمش جمع شده بود رو پاک کرد و درحالی که از مبل آویزون بود با خنده گفت:باور کن صبح که با اون ریخت و قیافه دیدمت یه لحظه کپ کردم فکر کردم تغییر جنسیت دادی من خبر ندارم پرتاب پر قدرت جعبه دستمال کاغذی توی صورتش باعث شد خنده اش رو جمع کنه و خودش رو عقب بکشه، نیکولاس واقعا عصبانی بود با یاد آوری صبح که نیکولاس رو با اون آرایش احمقانه دیده بود دوباره خنده اش گرفت، اون لحظه از شدت شوک و خنده تقریبا تمام قهوه رو به بیرون تف کرده بود نیکولاس دستمال توی دستش رو با حرص روی میز پرتاب کرد و درحالی که از کنار مبل رد میشد تا به سمت سرویس بهداشتی بره ضربه ی محکمی توی سر مایکل کوبید:اون عکس ها رو پاک میکنی وگرنه دهنت رو سرویس میکنم مایکل سر دردناکش رو ماساژ داد و غرغری زیر لب کرد، متاسفانه از این لحن جدی بیش از حد خشن شده ی نیکولاس، عجیب حساب میبرد به هر حال خوب میدونست که نیکولاس اصلا در این مورد شوخی نداره و واقعا کله اش رو میکنه •------📘------•~~~•-------📘------•
زاده تاریکی
#born_of_darkness #part‌100 •------📘------•~~~•-------📘------• صدای خنده های مایکل یک لحظه هم قطع ن
بساط مسخره بازی مایکل تا یک سال تامین شد😂 با این حال از نیکولاس حساب می‌بره ولی خب دلیل نمیشه که اذیتش نکنه😂😂 https://daigo.ir/secret/614886277
زاده تاریکی
#born_of_darkness #part‌100 •------📘------•~~~•-------📘------• صدای خنده های مایکل یک لحظه هم قطع ن
•------📘------•~~~•-------📘------• روی مبل دراز کشید و در حالی که ریز ریز میخندید گفت:داره از این دختره خوشم میاد، خیلی آدم باحالیه نیکولاس درحالی که صورتش کاملا خیس بود و حالا رد خیلی کمی از اون آرایش مضحک روی صورتش بود از سرویس خارج شد زیر لب غرید:برعکس من ازش متنفرم، فکر میکردم آدم جالبی باشه ولی صادقانه بگم الان دلم میخواد گردنش رو خورد کنم مایکل درحالی که تند تند تایپ میکرد با خنده گفت:نمیدونستم لوازم آرایش توی خونه ات نگه میداری، دوست دختر داری من خبر نداشتم؟ نیکولاس موبایل رو از دست مایکل قاپید و با نگاه خونسرد وپوکر همیشگی اش گفت: وسایلش رو با خودش آورده بود قطعا، در ضمن یکبار دیگه از مسخره بازی های این دختره ی روباه صفت توئیت بزاری من می‌دونم و تو و بعد از پاک کردن توئیتی که مایکل گذاشته بود، موبایل رو دوباره توی بغلش پرت کرد و با همون لحن خونسرد گفت:الآنم بساطت رو جمع کن گمشو خونه ی خودت، حوصله ی دلقک بازی هات رو ندارم مایکل اداش رو پشت سرش در آورد و خودش رو جمع و جور کرد: کیس جدید واست جور کنم یا میری تو کار تلافی؟ نیکولاس کمی از قهوه اش نوشید و به کانتر تکیه زد: فعلا حوصله ندارم، کار های مهم تری از این دختره ی اعصاب خورد کن دارم به بخاری که از ماگ مشکی رنگش بلند میشد خیره شد و زمزمه کرد: عوضی های بیشتری توی این شهر هستن که باید حسابشون رو برسم •------📘------•~~~•-------📘------•