اوبونتو|ubuntu
چند روز کامل درگیر نوشتن طرح درس واسه بچهها بودم، مطالعه کنم، بازیهای مختلف رو بشناسم و بالاخره طر
تو گزینش دوم که اصل کاری همون بود وقتی داورها فهمیدن رشتهی من مهندسی محیط زیسته، خیلی درمورد رشتهم حرف زدیم، حتی کامل در مورد رشتهم حرف زدیم و خیلی ایدههای باحال و خفن و تازهای اون روز به ذهنم رسید و پر از ایده شدم تو اون مصاحبه.
یعنی من دیگه چه قبول میشدم و چه نه، برنده بودم اون روز به سبب همون ایدهها.
از مصاحبه که اومدم بیرون واقعا نمیدونستم و نمیتونستم حدس بزنم اون (٫روز که الان رد شدم یا تایید.
اینجوری بهتون بگم که خودم هم دقیقا نمیدونم دقیقا چه اتفاقی افتاد اون روز.
و چند روز بعد وقتی اومدم ایتا و دیدم که به گروه همکاران کانون اضافه شدم، فهمیدم نتیجه خوب بوده.🦧🕶
(داخل پرانتز و در گوشتون این رو هم بگم که من فعلا کارگاه عمومی برگزار میکنم تو کانون و دوستان لطف داشتن و بهم فرصت دادن که تجربه ی بیشتری کسب کنم و من قدردان این فرصت هستم و درست ازش استفاده میکنم... .)
بیایم سراغ امروز؛
امروز قبل از اینکه برم کانون، رفتم واسه بچهها شکلات خریدم و بعد رفتم کانون.
کلاسم رو انتخاب کردم، وسایلی که نیاز داشتم رو با خودم بردم کلاس و منتظر موندم تا بچهها بیان.
امروز بیشتر هدفم آشنایی بچهها با کلاس، دوستاشون و یه کوچولو آشنایی با فن بیان بود. برای جلسه اول بیشتر هدفم این بود که بچهها تو کلاس حس خوب بگیرن و کلاس رو یه محیط امن واسه خودشون بدونن.
تو کلاس بچهها برام نقاشی کشیدن و بازی کردیم و بعد به صورت داوطلبانه از جعبهای که درست کردم، نامه برداشتن و جلوی دوستاشون بلند محتوای نامه رو خوندن.
(ایدهی نامه رو از یکی از دوستام گرفتم.)
یه چیزی دیگه هم بگم؟ من همیشه از بچگی به معلم شدن فکر میکردم، به یاد دادن و یاد گرفتن؛
دبستان که بودم برای درس خوندن هم لباس فرم میپوشیدم، ماژیک و تخته برمیداشتم و اون درسی که میخواستم بخونم رو میخوندم و بعد برای دانشآموزان خیالیم کامل توضیح میدادم.
امروز لباس فرم پوشیده بودم که یاد بدم اما اینبار به دانشآموزان خیالی نه این دفعه واقعی بودن.🥲✨
هدایت شده از درنای کاغذی
https://eitaa.com/ubuntus/6987
ای خدااا موفق باشی واقعا 😭✨
اوبونتو|ubuntu
https://eitaa.com/ubuntus/6987 ای خدااا موفق باشی واقعا 😭✨
ممنونم مهدیه جونیم، قربونت بشم من😭🧡