یادتونه وقتی بچه بودیم عروسکمون رو بغل میکردیم و میخوابیدیم؟
مثلاً من وقتی عروسک پیشم بود، دیگه احساس تنهایی نمیکردم، دیگه نمیترسیدم، فکر میکردم مواظبمه. دوستم بود، بچهم بود و همراهم.
حالا از اون زمان بازی با عروسک و با عروسک خوابیدن خیلی گذشته اما دیروز داشتم به این موضوع فکر میکردم که این تفکر شاید از بچگی همچنان با منه.
مثلاً شاید وقتی داشتم اون مرغ جیغ جیغو رو میذاشتم رو کتابا هدفم مراقبت از کتابا بوده، یا اون عروسک زرد اونجاست تا مراقب تندیس داداشم باشه، یا شاید به خاطر همین دوباره واسه کیفم عروسک خریدم تا مراقب وسایل کیفم باشه، گوشیم، کتاب خونه و و و .
البته که آدم هرچی بزرگتر میشه میفهمه فَاللّهُ خَيْرٌ حافِظاً وَ هُوَ اَرْحَمُ الرّاحِمينَ، خدا بهترین و مهربونترین حافظ و نگهدار ماست. درسته.
اما خب در کنار همه باورهای پررنگ ذهنم، احتمالاً اون لحظات شیرین کودکی با عروسکا باعث شده که همچنان در دنیای بزرگسالی پذیراشون باشم.
هدایت شده از ᴄʜᴀᴏs ᴄʜᴀᴘᴛᴇʀ🇵🇸🇮🇷
https://eitaa.com/ubuntus/8260
شبها عروسکمو بغل میکنم و میخوابم و برای عروسکهام یه جورایی احترام قائلم. چون من معتقدم که هر ذرهای تسبیح خدا رو میگه، یه جورایی اون ذره وجود داره و به تعبیر من زندهست، پس عروسکهام لایق دوست داشته شدن و احترام دیدن هستن🥹
اوبونتو|ubuntu
https://eitaa.com/ubuntus/8260 شبها عروسکمو بغل میکنم و میخوابم و برای عروسکهام یه جورایی احترام ق
چه دیدگاه جالب و ارزشمندی!
خوش به حال عروسکهات که محبت و نوازش تو رو دریافت میکنن بلومین مهربون (◕ᴗ◕✿)