𝔀𝓱𝓮𝓷 𝔂𝓸𝓾 𝓯𝓮𝓮𝓵 𝓵𝓸𝓷𝓮𝓵𝔂
برنامهریزی یعنی هنرِ ساختنِ آیندهای که دوست داری، نه اینکه فقط منتظر بمونی تا اتفاق بیفته :) چجور
یه نکته که جا انداختم اینه که:
برای اینکه برنامه ریزی رو جدی تر بگیرین و بهش پایبند بمونین، حتما هر شب حستون راجع به روز و اینکه چقدر از برنامه ریزی رو انجام دادین، کنار برنامتون بنویسید.
این کار چرا ضروریه؟ چون باعث میشه برای برنامه ی فرداتون بهتر برنامه ریزی کنید. اگر برنامه رو انجام ندادین، یادآوری میشه که چقدر از برنامه رو عقب افتادین و چقدر باید برای خودتون پارت جبرانی بذارید. اگر برنامه رو انجام دادین، تشویق میشین که با انرژی بیشتری برنامه های روز های بعد رو انجام بدین. ✨🫐
تاثیر انزوا و عدم نقد خیلی توی زندگی آدم ها نقش داره. به کسی که توی یه حباب قرار میگیره و فقط آدمهایی که با خودش موافق هستن رو دورش جمع میکنه. نتیجهاش میشه تصمیمهای خطرناک و دور از واقعیت، دروغ، پنهان کاری، دو رویی حتی خیانت.
𝔀𝓱𝓮𝓷 𝔂𝓸𝓾 𝓯𝓮𝓮𝓵 𝓵𝓸𝓷𝓮𝓵𝔂
تاثیر انزوا و عدم نقد خیلی توی زندگی آدم ها نقش داره. به کسی که توی یه حباب قرار میگیره و فقط آدمه
داستانِ این شخص شبیه کالیگولاست. آدم ها میتونن مثل کالیگولا تا جایی پیش برن که دوباره داستانِ اینسیتوس پیش بیاد. فقط شکل جدیدی به خودش بگیره...
𝔀𝓱𝓮𝓷 𝔂𝓸𝓾 𝓯𝓮𝓮𝓵 𝓵𝓸𝓷𝓮𝓵𝔂
تاثیر انزوا و عدم نقد خیلی توی زندگی آدم ها نقش داره. به کسی که توی یه حباب قرار میگیره و فقط آدمه
وقتی امروز، استادی که تاریخ رو درس میداد، داستان کالیگولا رو توضیح داد، خیلی به فکر فرو رفتم. دوباره یه بازخوانی توی تفکراتم اتفاق افتاد. فکرش اینکه...
یه بچه ی محبوب... یه آدمی که پدر و پدربزرگش هم محبوب و هم قهرمان بودند، کسی که با عشق و علاقه ی اطرافیانش بزرگ شد... تهش چی شد؟ تهش چه اتفاقی براش افتاد!؟
واقعا چی شد؟!!!
𝔀𝓱𝓮𝓷 𝔂𝓸𝓾 𝓯𝓮𝓮𝓵 𝓵𝓸𝓷𝓮𝓵𝔂
وقتی امروز، استادی که تاریخ رو درس میداد، داستان کالیگولا رو توضیح داد، خیلی به فکر فرو رفتم. دوباره
کالیگولا تو سال ۱۲ میلادی به دنیا اومد. پدرش ژرمانیکوس، یه قهرمان ملی بود که همه عاشقش بودن. وقتی کالیگولا کوچیک بود، پدرش رو مسموم کردن و مادرش (آگریپینا) رو تبعید کردن. کالیگولا رو تو کاخ بزرگ کردن و امپراتور تیبیروس (پدربزرگش) هم بهش علاقه داشت. وقتی تیبیروس مُرد و کالیگولا (در ۲۵ سالگی) امپراتور شد، همه روم خوشحال بودن و فکر میکردن یه حاکم عادل و باهوش اومده... ولی...
حدود یک سال بعد از شروع حکومتش، کالیگولا یه بیماری شدید گرفت (شاید تب شدید یا مسمومیت). بعد از بهبودی، انگار شخصیتش عوض شده بود! به جای عدالت، شروع کرد به رفتارهای عجیب، قتلعامهای بیدلیل و بیرحمی. مردم میترسیدن و دیگه کسی جرات نقدش رو نداشت. حتی ادعا میکرد که با خدایان صحبت میکنه و حتی خودش رو «زئوس» یا «آپولو» میدونست...!!!
هر کس که بهش شک میکرد یا ثروتی داشت، رو میکشت تا اموالش رو تصاحب کنه. حتی خواهرش و همسرش رو هم کشت!!!! سنا رو تحقیر میکرد، بهشون لقبهای مسخره میداد و حتی ازشون میخواست که براش مجسمه بسازن.
کالیگولا یه اسب به اسم «اینسیتوس» داشت که خیلی دوستش داشت. اون انقدر این اسب رو تحسین میکرد که بهش لقب «کنسول» داد! یه اسب رو گذاشت توی مجلس سنا و حتی براش خونهای از مرمر ساخت و لباسهای ابریشمی پوشوند. یه روز هم گفت که میخواد اسبش رو به عنوان «خدا» بشناسه و براش معبد بسازه!
کالیگولا فقط ۴ سال حکومت کرد (۳۷ تا ۴۱ میلادی). در نهایت، گروهی از افسران گارد پریتورین (نگهبانان امپراتور) که از رفتارهاش خسته شده بودن، توطئه کردن و اون رو توی کاخ کشتن. بعد از مرگش امپراتوری رو به عمویش «کلادیوس» دادن...
𝔀𝓱𝓮𝓷 𝔂𝓸𝓾 𝓯𝓮𝓮𝓵 𝓵𝓸𝓷𝓮𝓵𝔂
کالیگولا تو سال ۱۲ میلادی به دنیا اومد. پدرش ژرمانیکوس، یه قهرمان ملی بود که همه عاشقش بودن. وقتی کا
داستان ها و افسانه های زیادی راجع بهش وجود داره... مورخ ها هر کدوم نظرات متفاوتی راجع به اتفاقات زندگیش دارن... ولی چیزی که همشون باهم توافق دارن اینه که اون یه پادشاه منفور و دیوانه بوده!
یه چیزی که بهش خیلی اعتقاد دارم راجع به آدم هایی که براشون احترام زیادی قائلم، اینه که این آدم ها از دور خیلی قشنگ و بی نقص به نظر میرسن. از دور دوستشون داری و از دور شخصیتشون برات جالب به نظر میاد. همین که کمی شروع کنی به نزدیک شدن بهشون، میفهمی که اونجوری که فکر میکردی نیست. آدم ها اونی نیستن که از دور به نظر میان. اونا از نزدیک... خیلی متفاوت هستن..
به خاطر همینه که هیچوقت دوست نداشتم به یه سری آدم ها حتی با وجود اینکه خیلی دوستشون دارم، نزدیک بشم. براشون احترام قائل هستم... ولی از دور. این دور بودن خیلی مهمه. :)
𝔀𝓱𝓮𝓷 𝔂𝓸𝓾 𝓯𝓮𝓮𝓵 𝓵𝓸𝓷𝓮𝓵𝔂
یه چیزی که بهش خیلی اعتقاد دارم راجع به آدم هایی که براشون احترام زیادی قائلم، اینه که این آدم ها از
سوال پرسیدین: پس دوستاتو چجوری انتخاب میکنی؟
+جواب رو از رفیقم دریافت کنید: 😁