روزی ز سر سفره ماهی ای بگفت:
درتنگ دنیا جانم به لب رسید
چقدر دلتنگ دریا بودو آزادی
خودراچون در قفس تنگ می دید
دلش رهایی می خواست و بی پروایی
دلش امواج می خواست و شادی
دلش حسابی تنگ آمده بود زتنگ شیشه ای
دلش حسابی گرفته بود ز دنیای بی آزادی
حسابی ناامید شده بود ز این جهان
ناگهان کودکی از راه رسید و چشمش به تنگ افتاد
پرسید با چشم دل که اکنون چرا این همه غمگینی ؟!
بگفتش من بزرگم و پادشاه ماهی
جایگاهم نیست در این تنگ تو خالی
کودکم فهمید که چاره در رهایی است
پس تنگش ببردو رها کرد آن ماهی زدریایی
ناگهان ماهی کوچک دیدخود را در آن پهناوری
وچوفهمیدکه در این وسعت نیست شاه ماهی
پس تنش پر گرفت ز این هوای رهایی
و فهمید که بزرگی به این آسانی نیست
و رهایی ناگهانی هم همیشه هم کارساز نیست
"شرکت کننده دوم"
📌کانون محیط زیست دانشگاه ملایر
@uni_malayer
(عضو شو تا گمش نکردی👆🏻🌱)
ایران من، ای سرزمین قصهها و تاریخ پرشکوه، امروز دلت گرفته است، میدانم. انگار، در این روزگار سخت، تو نیز چون آن ماهی دربند، در تنگنایی گرفتار شدهای، تنگنایی که نه از جنس آب و هوا، که از جنس سختیهای روزگار است. چشمهایِ نگران تو، گویی وسعت تمام دریاهای آزاد را در خود گم کردهاند و دلت، تنگ روزهای سربلندی است.
اما من، تاریخ تو را خواندهام، کهن سرزمین من. دیدهام که چگونه در طول قرنها، فراز و نشیبهای بسیاری را پشت سر گذاشتهای. هر بار که گمان کردهاند تو را در تنگنایی حبس کردهاند، روحت، بزرگتر از هر قفسی، راهی برای گشودن یافته است. این دلتنگی امروز تو، تنها یک فصل است از دفتر پرماجرای تاریخ تو، فصلی که خواهد گذشت.
آن ماهی کوچک در تنگ، با آن نگاه پرسشگرش، شاید روایتگر همین احساس امروز ما باشد؛ احساس ناباوری از این سختیها. اما فراموش نکن که ایران، همیشه قدرتمند بوده است. این دوران گذار، زخمی است که التیام خواهد یافت و تو، ای ایران کهن، دوباره سر بلند خواهی کرد.
یاد آن روزها بخیر که آوازهی اقتدارت، در جهان پیچیده بود. این را میدانم که در رگهای تو، خون سرداران نستوه و روح مردمان صبوری جاری است که هرگز تسلیم نشدهاند. این «تنگیِ دنیا» که امروز حس میکنیم، گذرا است. درست مانند تنگ شدن دل آن ماهی، که با درک وسعت دریا و امید به رهایی، از نو زنده میشود.
پس بگذار این دوران سخت، تلنگری باشد برای درک عمق دل خودمان و همدلی با تمام سرزمینمان. قلمهای ما، تا ابد حکایتگر این تاریخ پرفراز و نشیب خواهد بود؛ اما نه فقط برای شرح رنجها، که برایِ روایت امید، استقامت، و قدرت دوبارهی ایران. ما، با هم، به زودی شاهد شکوه دوبارهی تو خواهیم بود، ای ایران سربلند.
"شرکت کننده سوم"
📌کانون محیط زیست دانشگاه ملایر
@uni_malayer
(عضو شو تا گمش نکردی👆🏻🌱)
قصهی «ماهی و چشمهی روشنرو»
در کنجِ تنگ شیشهای، ماهی کوچکی زیست میکرد؛ جهانی به پهنای دو موج و سقفی از شیشهی سرد. روزها از پس هم میگذشتند، بیآنکه نسیمی بر آب افتد یا آفتابی بر بالههایش بنشیند. روزی که دلتنگی همچون سایهای بر تنش افتاده بود، با آهی لرزان گفت:
«ای دنیا… این حصار کوچک را چرا به نام زندگی نوشتهای؟ مگر زندگی جز رفتن، جستن، و رسیدن به روشناییست؟ چرا باید هر آرزویم پیش از شکفتن در این تنگ خاموش شود؟»
همان زمان، صدای پیرماهیای از برکهای دور، از آن سوی سکوت به گوشش رسید:
«ای جویندهی جوان، آزادی را کسی به ماهیِ خاموش نبخشیده است. آزادی را باید جرأت شنا کردن در خلافِ عادتها به تو بدهد. اگر در پی راهی، نخست از دل خویش آغاز کن.»
ماهی جوان لرزید؛ اما در دلش جرعهای نور روشن شد. شبها به شیشه نزدیک میشد و آن را لمس میکرد؛ هر شب اندکی بیشتر. تا روزی که دریافت:
«گاهی زندان، بیش از دیوار، از باورهای ما ساخته میشود.»
پس با ضربهای ناگهانی—نه از خشم، که از امید—بر شیشه کوفت. شیشه ترک برداشت، سپس از هم گسست؛ آب چون رودی کوچک به بیرون دوید و ماهی را با خود به پسکوچهای رها کرد. باران همان زمان باریدن گرفت و قطرهها مسیرش را به جویباری زلال رساندند.
آنجا که افتاد، در آب شفافی غلتید؛ چشمهای که آسمان را بیدروغ در دل خود نگه میداشت. ماهی پرسید:
«ای چشمهی روشنرو، من چگونه تا اینجا رسیدم؟»
چشمه گفت:
«کسی تو را نرساند. خودت خواستی؛ همین خواستن راه شد. هر جانِ کوچکی که از دردِ تنگی برخیزد، جهان برایش گشوده میشود.»
ماهی چشمهایش را بست و آب را مزهمزه کرد؛ طعم آزادی، طعم تلاش، طعم زندگی.
از آن پس، هرگاه ماهی دیگری را در تنگ دید، آرام در گوش او میگفت:
«اگر در دل آرزوی وسعت داری، نخست دیوارهای باور را بشکن. جهان، همیشه بزرگتر از تنگیست که در آن افتادهای.»
و بدینگونه نام آن ماهی در میان اهل حکمت پیچید؛ نه بهخاطر رهایی یافتن، که برای یاد دادنِ جرأت رهایی.
"شرکت کننده چهارم"
📌کانون محیط زیست دانشگاه ملایر
@uni_malayer
(عضو شو تا گمش نکردی👆🏻🌱)
چالش ماهی 🐠
تا به حال فکر نکرده بودم که قرار است در یک چشم بهم زدنی زندگیام تغییر کند.
میپرسید چه شده؟
داستان از این قرار است....
من نمیدانم در کجا متولد شدم اما خاطره ای که در ذهنم نقش بسته، این است که در کنار ماهیهای قرمز زیادی بودم آنقدر زیاد که میتوانستم برای خودمپیج بزنم و از آن همه ماهیقرمز که همه دوستان و آشنایان بودن بخواهم مرا فالو کنند تا یک کسب درآمد جلبکی خوب داشته باشم.
اما حیف و صد حیف که اینها فقط تخلیات من بود. تا من خواستم از والدینم اجازه بگیرم و یک فیش بلاگر شوم روزگار چنان با من تا کرد که انگار پدر ارهماهی را کشته ام و اون به قصد انتقام دنبال پدر من بود.
چند روزی بود از تولدم گذشته بود و دیگر من یک بچه ماهی نبودم و قرار بود با دختر دوست پدرم یک رفت و آمد هایی را شروع کنیم بلکه وصلتی میان خانواده ماهیزاده و صدفپور برقرار شود.
هر بار که به دخترِ دوستِ پدر نگاه میکردم گویی صدف های دلم باز میشدند و دانه دانه مرواریدها بیرون میریختند.
قرارمان فردا شب در زیر سنگ جلبک بسته کنار ناو غرق شده آمریکا بود.
ای دل غافل💔
صبح که چشمانم را باز کردم همه چیز متفاوت شده بود نه خبری از خانوادهام بود و نه خبری از بقیه ماهیها، خواستم شما کنم و به جلو بروم شاید پیدایشان کنم؛ آخ! این دیگر چه بود؟
مگر آب قرمز میشود؟ چرا اینجا انقدر کوچیک است؟
این ماهیها چرا کاری نمیکنند مگر آنها هم خانواده خود را گم نکردهاند؟
گیج بودم و نمیدانستم چه میشود. تا به خودم آمدم دیدم یکی یکی ماهیها دارند خارج میشوند انگار که یک کوسه چنگک دار آنها را میرباید.
طول زیادی نکشید که یکی از همان چنگکها مرا گرفت و شلپ داخل کیسه انداخت.
اسیر دست انسانها شده بودم و دیگر راه برگشتی نداشتم. مجبور بودم دور خود بچرخم و اشک بریزم اما چه کسی داخل آب اشک مرا میدید؟
چند دقیقه بعد داخل تنگی بودم که روبه روی آیینه داخل سفره بود. به خودم نگاه کردم. دلم برای خانواده و دوستانم تنگ شد. یعنی آنها کجا هستند؟!
میدانستم نمیتوانم بیشتر از چند روز دوام بیاورم. من ماهی این آبها نبودم. من اصلا قرار بود ازدواج کنم و ماهیهای قد و نیم قد داشته باشم نه اینکه تک و تنها در یک تنگ کوچک باشم!
مادرم از دوری من دق میکند او به جز من فرزندی نداشت. آرزو داشت یک فیش بلاگر بین الاقیانوسی شوم و همیشه با پدرم بحث میکرد زیرا پدرم دوست داشت استخدام یگان ویژه آبششداران بشوم.
آه، چه زود گذشت....
"شرکت کننده پنجم"
📌کانون محیط زیست دانشگاه ملایر
@uni_malayer
(عضو شو تا گمش نکردی👆🏻🌱)
"شرکت کننده ششم"
📌کانون محیط زیست دانشگاه ملایر
@uni_malayer
(عضو شو تا گمش نکردی👆🏻🌱)
14.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⚜ انتخابات کانون های فرهنگی هنری اجتماعی آیینی دانشگاه ملایر⚜
📌 راهنمای ثبت نام در انتخابات کانون ها و ثبت کاندیدای
💠 جهت اطلاعات بیشتر به آیدی زیر در ایتا پیام دهید:
@MalayermuFA
✾•┈┈┈┈┈✦❀✦┈┈┈┈┈•✾
🔰کانون های فرهنگی اجتماعی هنری آیینی،معاونت فرهنگی دانشگاه ملایر
https://kanoonmu.yek.link
🌱 فراخوان ثبتنام داوطلبان انتخابات کانون محیط زیست
دوستان عزیز؛
اگر دغدغه محیط زیست دارید، ایدههای خلاقانه در ذهن شماست و دوست دارید در مسیر ساختن جامعهای آگاهتر و آیندهای سبزتر نقشآفرین باشید، اکنون زمان حضور شماست.✨🌈
کانون محیط زیست از تمامی دانشجویان علاقهمند دعوت میکند برای شرکت در انتخابات کانون و ادامه فعالیتهای فرهنگی، آموزشی و محیطزیستی، هرچه سریعتر نسبت به ثبتنام خود اقدام کنند.
✨ فرصت اثرگذاری را از دست ندهید؛ از ایده تا اقدام، کنار هم برای آیندهای سبزتر.
📌کانون محیط زیست دانشگاه ملایر
@uni_malayer
(عضو شو تا گمش نکردی👆🏻🌱)
#کانون_محیط_زیست #انتخابات_کانون #دانشجوی_اثرگذار
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زمانی که زمین گرد بود...😶🌫
📌کانون محیط زیست دانشگاه ملایر
@uni_malayer
(عضو شو تا گمش نکردی👆🏻)
#باهم_یاد_بگیریم #کاشف_باش #مطالعه_کن #عمل_کن #دیرین_دیرین
کانون محیط زیست🌱
🔞هشدار: ورود فقط برای افراد بالای ۱۸ سال «سفرهی هفتسین رو که باز کردی... گنجِ سینت کجاست؟» سفره
یک انتظار طولانی...
چندین روز رقابت...
و حالا لحظه حقیقت✨
برندگان چالش #سفره_اینور_سال مشخص شدند؛ وقتشه ببینیم چه کسانی قهرمان این ماجرا شدن. 🏆🔥
📌کانون محیط زیست دانشگاه ملایر
@uni_malayer
(عضو شو تا گمش نکردی👆🏻)