هدایت شده از 𝟡𝟚𝟘𝟘𝟟𝟡
- میدونم داری فکر میکنی به فکر خودمم. و آره؛ شاید اشتباه نباشه. واقعا به فکر خودمم. نمیخوام برای اون چیزی که اسمش رو گذاشتی «کمک کردن به مردم» از دستت بدم. این خیلی خودخواهانه است و من اینو قبول دارم. ولی نمیشه یه بار هم به من اندازهی یکی از اون «مردم» بها بدی؟!
تمام جملاتش را در ذهنم جواب میدادم؛ اما آخرین جملهاش... کمی ناراحتم کرد. فکر میکرد به او اهمیتی نمیدهم؟ اگر خودش بود احتمالا میگفت «مگه بچهای که به توجه نیاز داری؟!»؛ ولی من... نمیتوانم نادیدهاش بگیرم. یعنی واقعا دارم خودخواهی میکنم؟ اگر تمام این سختیها خودخواهانه باشد چه؟ اگر واقعا به فکر خودم باشم، چه؟! اگر من آن کسی که "فکر میکنم هستم" نباشم، چه؟!
نتوانستم جلوی جمع شدن اشک در چشمانم را بگیرم، پس سرم را به هر سختی که بود برگرداندم. نمیخواستم اشک مرا ببیند... شون بخاطر اینها مقصر نبود... من بودم. من مشکل داشتم. من همیشه باید دلداریشان میدادم... همیشه باید کمکشان میکردم... و کوتاهی کردنم اشتباه نابخشودنی بود... پس لایق قضاوت بودم... ولی نباید... نباید برای چنین چیزی گریه میکردم. نباید بیشتر از این با خودخواهی و احساسات بیارزشم ناراحتش میکردم... باید عذرخواهی میکردم... ولی بغض راه گلویم را بسته بود. و حالا سکوت کرده بود. سکوتش از هر زخمی دردناکتر بود...
متوجه نشدم کِی دست شون از دستم جدا شد. دارد میرود؟ کنارم میماند؟ از من متنفر است؟ از دستم ناراحت است؟ میدانم فراموش نمیکند... حتی اگر التماسش کنم فراموش نمیکند...
لمس سردش را روی گونههایم احساس کردم که صورتم را باز هم به طرف خودش برگرداند. نمیخواستم در چشمانش نگاه کنم. نمیتوانستم.
بدنم یخ زد. لبهایش روی پیشانیام کشیده شد. قبل از اینکه واکنشی دهم به عقب برگشت. ناخواسته سرم را بالا آوردم.
او که حالا عقبتر رفته بود، با نگاهی که از اشک میدرخشید به چشمانم زل زده بود.
لحظهای فقط نگاهم میکرد، تا اینکه لب از لب گشود: «آلیس... من... فقط نمیخوام آسیب ببینی... همین. تو خیلی... بیمحابا برای کمک به بقیه میری. هر چقدر آسیب میبینی اهمیت نمیدی و من... تحسینت میکنم. واقعا تحسینت میکنم. ولی... وقتی انقدر ازت میخوام که تمومش کنی و همینطور ادامه میدی... من فکر میکنم برات مهم نیست که واقعا چی میخوام.»
نفس عمیقی کشیدم و بغضم را قورت دادم: «هشدارهات و نظراتت برام بیاهمیت نیستن ولی... نمیتونم قبول کنم وقتی که بهم میگی دیگه ادامه ندم. نمیتونم! من نمیتونم نادیدهشون بگیرم، شون... نمیتونم وانمود کنم که نمیشنوم... و اگه به حرفت گوش بدم... اگه به دیگران کمک نکنم... پس من... کی هستم...؟»
نتوانستم جلوی روان شدن اشکی که با جملهی آخر روی گونهام لغزید را بگیرم. رقتانگیز است... من واقعا رقتانگیزم.
با انگشت شستش به آرامی اشک را از گونهام پاک کرد: «آلیس... من... واقعا نمیخوام که دیگه به دیگران کمک نکنی. هیچوقت بهت نگفتم... نه... فکر کنم گفتم... ولی منظورم اون نبود. من فقط میخواستم... همون قدری که از دیگران مواظبت میکنی، مراقب خودت هم باشی. همه شایستهی محبتهای تو و کمکت نیستن، آلیس...»
خیلی از این قضیه ناراحتم که حرفش منطقی بود. و از این بیشتر ناراحتم که دوست داشتم مخالفت کنم. چرا باید مخالفت میکردم؟
کمی عقب رفتم و چشمانم را مالیدم. نباید نشان میدادم چقدر متأثر شدهام؛ وگرنه دوباره میخندید. باید حال و هوا را پیش از اینکه جزئیات اتفاق آن موقع را بپرسد یا واکنشی دهد، عوض میکردم. به طرفش نگاه کردم و با جدیت ساختگی و بلند گفتم: «بنده سخنان شما را شنیدم! و آن را به دیوان عالی ارجاع دادم! حال بگویید پیشنهادتان چیست، جناب شون تنبریس؟!»
با تعجب نگاهم کرد و پلکی زد؛ سپس لحظهای رویش را برگرداند تا خندهاش را کنترل کند. وقتی دوباره نگاهم کرد، لبخند سرگرمکنندهای روی لبهایش نقش بسته بود: «پس بنده از غفلت دیوان عالی در سپردن چنین مسئلهی مهمی به این تنبریس حقیر استفاده کرده و به خود جرئت میدهم که بگویم... اجازه دهید به همراه بانو آلیس لوکِرتا برای کمک به مردم نیازمند اعزام شوم.»
خوب... این واقعا جدید بود. شون! آن هم نه هر کسی... شون! برای کمک به مردم؟! تصورش هم غیرممکن بود. اگر از زبان خودش نشنیده بودم به عنوان هذیان یا توهم تلقیاش میکردم. شاید... دارد هذیان میگوید؟ این خیلی غیرواقعی به نظر میرسد...
با حیرت نگاهش میکردم که دوباره خندهاش گرفت. فکر کنم به واکنشم میخندد؛ خجالتآور است...
+ چه چیزی انقدر خندهداره...؟
- هیچی.
+ به جون من قسم بخور!
- به جون خالهام قسم میخورم.
+ گفتم به جون من!
- به جون خالهام.
+ خب پس داری دروغ میگی...
- تنهایی فهمیدی یا کسی کمکت کرد...؟
هدایت شده از 𝟡𝟚𝟘𝟘𝟟𝟡
باید این مردک بیشعور را بزنم! چه با خودم فکر میکردم که با این بیشخصیت ازدواج کردم؟! خون خونم را میخورد...
با قهر رو برگرداندم و نگاهم به پنجره افتاد. چه نور دلنشینی به داخل میتابید... حتما هوا بیرون خیلی خوب بود...
احساس کردم چشمان شون هنوز روی صورتم مانده. نتوانستم جلوی لبخند کوچکی که گوشهی لبهایم را کشید، بگیرم. چشمانم دوباره نگاهش را پیدا کرد. دیگر آن صدای سرزنشگر را نمیشنیدم...
+ ممنونم...
با کنجکاوی نگاهم کرد و سرش را کمی کج کرد. مشخص بود میخواهد تکذیب کند یا دلیلش را بپرسد؛ ولی فقط سکوت کرد. چند ثانیه نگذشته بود که ناگهان چشمانش گشاد شد و بلافاصله دستش درون جیب کت مشکیاش فرو رفت. چیزی یادش آمده بود...؟ دوباره مثل آن دفعه میخواست سر به سرم بگذارد...؟ این دفعه واقعا نیشگونش میگرفتم!
وقتی مشتش را بیرون آورد و به سمتم بازش کرد، جواهر کوچک و درخشانی که به شکل گردنبند در آمده بود، کف دستش درخشید. به نظر سرمهای میرسید؛ ولی درخششی تیره و ارغوانی رنگ داشت... درست مثل چشمان خودش.
- این سنگ نمیذاره افرادی که نیت بدی دارن از یه فاصلهی خاصی بهت نزدیکتر بشن... با اینکه خودم همراهتم؛ اما محض اطمینان این رو با خودت داشته باش.
سرم را بالا آوردم تا در چشمانش نگاه کنم؛ ولی او همچنان به سنگ چشم دوخته بود. فکر کنم خجالت میکشید... خیلی اهل هدیه دادن نبود.
زیرلب خندهای کردم و سنگ را از دستش گرفتم تا دقیقتر نگاهش کنم. زیبا بود... کمی شبیه یاقوت کبود بود؛ ولی به نظر عادی نمیرسید.
با لبخند سر بلند کردم.
+ ممنون...
بیآنکه نگاهم کند بلند شد و چند قدمی از تخت دور شد. دستانش را در جیب کتش فرو کرد و لحنش بیتفاوت شد.
- چیز مهمی نیست. فقط استراحت کن.
و چند قدم دیگر برداشت تا جایی که تقریبا از اتاق خارج شود. نگاهم به دنبالش حرکت میکرد؛ ولی قبل از اینکه کاملا اتاق را ترک کند، ایستاد. به طرفم بازگشت و دوباره نگاهم کرد، انگار چیزی تازه به ذهنش رسیده بود.
- اگه چیزی لازم داشتی بهم بگو.
+ باشه حتما. اولی اینکه... اون کسی که این کار رو باهام کرده رو نکُشی.
پوزخند شومی زد.
- نمیتونم قول بدم؛ ولی سعیم رو میکنم.
و قبل از اینکه بتوانم اعتراضی کنم رفته بود.
آهی کشیدم و دوباره به جواهر کوچک نگاه کردم. انگشتانم به آرامی روی سنگ حرکت میکردند و افکارم در ذهنم میدویدند؛ اما عجیب اینکه سنگینی در سینهام نبود. پس آرامش این بود...
— — — — —
#Things_You_Dont_Want_to_Read
𝐔 𝐥𝐢𝐤𝐞 𝐔𝐧𝐢𝐪𝐮𝐞 🇮🇷
«با توجه به عمومی بودن این چنل، ترجیح میدم پیام های خصوصی که دریافت میکنم محدود باشه. لطفاً فقط در م
همسایه های گرامی، بعضیاتون هنوز اسم اینجا رو به لیستتون اضافه نکردید...
یادآوری*
𝐔 𝐥𝐢𝐤𝐞 𝐔𝐧𝐢𝐪𝐮𝐞 🇮🇷
بهترین ادیت برای سالیان متوالی- #edit
I don't sleep...i just dream.
𝐔 𝐥𝐢𝐤𝐞 𝐔𝐧𝐢𝐪𝐮𝐞 🇮🇷
روز چهارم: - شور و شوق ندارم اما درباره ی همه چیز کنجکاوم...خیلی کنجکاو. انرژی و حوصله ندارم اما دو
روز پنجم: همیشه با خواب مشکل دارم.
یا بهتره بگم همیشه خواب با من مشکل داره.
بیشتر از اینکه بخوابم، خواب میبینم...
خوابیدن احساس استراحت کردن نمیده.
دلم نمیاد اینا رو رها کنم و برم...
امیدوارم وقتی برگردم هنوزم باشن.
#nature
هدایت شده از اینجا واقعی ترم
فکر میکنم اینو اون دوستای مذهبیم باید ببینن کساییکه خیلی تاکید دارن حتما نسخه بدون سانسور فیلم و سریالا رو ببینن، (منظورم فیلما و سریالایی که میدونن امکان همچین صحنه هایی هست )
این مطلب درمورد اونا هم میتونه صادق باشه.
بهرحال حذف چندتا صحنه شه.وانی عاشقانه (که البته به عقیده من هوس آلوده تا عاشقانه...)
هیچ ضربه ای به داستان اصلی وارد نخواهد کرد... شما حتما گیر همون سکانسای کیس و رختخوابی کاراکترایی؟ جوری که اگه اونا رو نبینی انگار توهین شده به شعورت؟ (تیکه به اون بنده خدایی که میگفت سانسورشده نمیبینم چون توهین به شعورمه!)
پ.ن: درسته که گاهی سانسورای صدا و سیما افراطیه ، ولی الان باوجود پلتفرمایی مث فیلیمو و نماوا و چندتا پلتفرم دیگه میتونین با کمتریییین میزان سانسور فیلم و سریالا رو ببینید خصوصا الان که اکثرا اشتراک هم نمیخواد! سانسور اونا در حد سانسور کیس و س..س ه