هدایت شده از 𝟡𝟚𝟘𝟘𝟟𝟡
باید این مردک بیشعور را بزنم! چه با خودم فکر میکردم که با این بیشخصیت ازدواج کردم؟! خون خونم را میخورد...
با قهر رو برگرداندم و نگاهم به پنجره افتاد. چه نور دلنشینی به داخل میتابید... حتما هوا بیرون خیلی خوب بود...
احساس کردم چشمان شون هنوز روی صورتم مانده. نتوانستم جلوی لبخند کوچکی که گوشهی لبهایم را کشید، بگیرم. چشمانم دوباره نگاهش را پیدا کرد. دیگر آن صدای سرزنشگر را نمیشنیدم...
+ ممنونم...
با کنجکاوی نگاهم کرد و سرش را کمی کج کرد. مشخص بود میخواهد تکذیب کند یا دلیلش را بپرسد؛ ولی فقط سکوت کرد. چند ثانیه نگذشته بود که ناگهان چشمانش گشاد شد و بلافاصله دستش درون جیب کت مشکیاش فرو رفت. چیزی یادش آمده بود...؟ دوباره مثل آن دفعه میخواست سر به سرم بگذارد...؟ این دفعه واقعا نیشگونش میگرفتم!
وقتی مشتش را بیرون آورد و به سمتم بازش کرد، جواهر کوچک و درخشانی که به شکل گردنبند در آمده بود، کف دستش درخشید. به نظر سرمهای میرسید؛ ولی درخششی تیره و ارغوانی رنگ داشت... درست مثل چشمان خودش.
- این سنگ نمیذاره افرادی که نیت بدی دارن از یه فاصلهی خاصی بهت نزدیکتر بشن... با اینکه خودم همراهتم؛ اما محض اطمینان این رو با خودت داشته باش.
سرم را بالا آوردم تا در چشمانش نگاه کنم؛ ولی او همچنان به سنگ چشم دوخته بود. فکر کنم خجالت میکشید... خیلی اهل هدیه دادن نبود.
زیرلب خندهای کردم و سنگ را از دستش گرفتم تا دقیقتر نگاهش کنم. زیبا بود... کمی شبیه یاقوت کبود بود؛ ولی به نظر عادی نمیرسید.
با لبخند سر بلند کردم.
+ ممنون...
بیآنکه نگاهم کند بلند شد و چند قدمی از تخت دور شد. دستانش را در جیب کتش فرو کرد و لحنش بیتفاوت شد.
- چیز مهمی نیست. فقط استراحت کن.
و چند قدم دیگر برداشت تا جایی که تقریبا از اتاق خارج شود. نگاهم به دنبالش حرکت میکرد؛ ولی قبل از اینکه کاملا اتاق را ترک کند، ایستاد. به طرفم بازگشت و دوباره نگاهم کرد، انگار چیزی تازه به ذهنش رسیده بود.
- اگه چیزی لازم داشتی بهم بگو.
+ باشه حتما. اولی اینکه... اون کسی که این کار رو باهام کرده رو نکُشی.
پوزخند شومی زد.
- نمیتونم قول بدم؛ ولی سعیم رو میکنم.
و قبل از اینکه بتوانم اعتراضی کنم رفته بود.
آهی کشیدم و دوباره به جواهر کوچک نگاه کردم. انگشتانم به آرامی روی سنگ حرکت میکردند و افکارم در ذهنم میدویدند؛ اما عجیب اینکه سنگینی در سینهام نبود. پس آرامش این بود...
— — — — —
#Things_You_Dont_Want_to_Read
𝐔 𝐥𝐢𝐤𝐞 𝐔𝐧𝐢𝐪𝐮𝐞 🇮🇷
«با توجه به عمومی بودن این چنل، ترجیح میدم پیام های خصوصی که دریافت میکنم محدود باشه. لطفاً فقط در م
همسایه های گرامی، بعضیاتون هنوز اسم اینجا رو به لیستتون اضافه نکردید...
یادآوری*
𝐔 𝐥𝐢𝐤𝐞 𝐔𝐧𝐢𝐪𝐮𝐞 🇮🇷
بهترین ادیت برای سالیان متوالی- #edit
I don't sleep...i just dream.
𝐔 𝐥𝐢𝐤𝐞 𝐔𝐧𝐢𝐪𝐮𝐞 🇮🇷
روز چهارم: - شور و شوق ندارم اما درباره ی همه چیز کنجکاوم...خیلی کنجکاو. انرژی و حوصله ندارم اما دو
روز پنجم: همیشه با خواب مشکل دارم.
یا بهتره بگم همیشه خواب با من مشکل داره.
بیشتر از اینکه بخوابم، خواب میبینم...
خوابیدن احساس استراحت کردن نمیده.
دلم نمیاد اینا رو رها کنم و برم...
امیدوارم وقتی برگردم هنوزم باشن.
#nature
هدایت شده از اینجا واقعی ترم
فکر میکنم اینو اون دوستای مذهبیم باید ببینن کساییکه خیلی تاکید دارن حتما نسخه بدون سانسور فیلم و سریالا رو ببینن، (منظورم فیلما و سریالایی که میدونن امکان همچین صحنه هایی هست )
این مطلب درمورد اونا هم میتونه صادق باشه.
بهرحال حذف چندتا صحنه شه.وانی عاشقانه (که البته به عقیده من هوس آلوده تا عاشقانه...)
هیچ ضربه ای به داستان اصلی وارد نخواهد کرد... شما حتما گیر همون سکانسای کیس و رختخوابی کاراکترایی؟ جوری که اگه اونا رو نبینی انگار توهین شده به شعورت؟ (تیکه به اون بنده خدایی که میگفت سانسورشده نمیبینم چون توهین به شعورمه!)
پ.ن: درسته که گاهی سانسورای صدا و سیما افراطیه ، ولی الان باوجود پلتفرمایی مث فیلیمو و نماوا و چندتا پلتفرم دیگه میتونین با کمتریییین میزان سانسور فیلم و سریالا رو ببینید خصوصا الان که اکثرا اشتراک هم نمیخواد! سانسور اونا در حد سانسور کیس و س..س ه
هدایت شده از 𝖌𝖔𝖘𝖙𝖔𝖓𝖎𝖆
https://eitaa.com/Shion_M/10343
علاوه بر توضیحات منطقی که داده بودند میخوام نکتهای رو ضمیمه کنم، به عنوان مخاطب شناسی هم که در نظر بگیریم باعث میشه تصورات مخاطب نسبت به روند داستان و همچنین کاراکتر ها کاملا منفجر بشه، اون فرد دلزده بشه و تمایلی به ادامهی اون اثر دیگه پیدا نکنه.
هرچند که متاسفانه در آمار جهانی چنین چیز هایی محبوبیت خیلی زیادی داره و حتی خالق اثر چنین صحنه هایی رو به محصولش اضافه نکنه نمرهی کمتری هم از جانب عموم جامعه و هم جشنواره ها بدست میاره.