𝐔 𝐥𝐢𝐤𝐞 𝐔𝐧𝐢𝐪𝐮𝐞 🇮🇷
خیلی خوبی=) هم خودت هم اعضای چنلت
خوبی از خودتون و اعضای چنل خودتونه!~
هدایت شده از ☫تولید و توزیع تریاک اصل«شعبه²»☫
https://eitaa.com/Jahady_Hanifa
دوستان این کانال برای جمعی از دوستانمون هست (+خودم) مذهبیه و کار فرهنگی میکنند هرکس علاقه داشت عضو بشود با تشکر ✨🤝
هدایت شده از ˙˚ 𝘕𝘰𝘵𝘩𝘪𝘯𝘨 ˚˙
رنگ: مشکی
ویژگی ها: خلاق، با ایدههای عجیب و خاص، اهل تجربهکردن چیزهای جدید، کمی غیرقابلپیشبینی،
استایل و طرز فکر مستقل، همیشه در رفتار و ظاهرش المان خاصی وجود داره سن: 23
شغل: جهانگرد
حیوان خانگی: هاسکی چشمدورنگ
برای U like unique
ناشناس ابزارک خراب شده...
دارم عوضش میکنم...
آپدیت: عوض شد...
https://abzarek.ir/service-p/msg/3521695
audio-dark-is-the-night.mp3
زمان:
حجم:
3.4M
#Music
Тёмная ночь, только пули свистят по степи...
Только ветер гудит в проводах, тускло звёзды мерцают...
هدایت شده از 𝖌𝖔𝖘𝖙𝖔𝖓𝖎𝖆
امروز بعد از ظهر در حالی که بین مشقای دانشگاه میخواستم هوای تازه بخورم و خودم رو به یک قرار چای و کیکی که پخته بودم روی چمن های سرسبز و گل های خوشگل پارک دعوت کرده بودم، از خونه بیرون رفتم؛ بعد از حدود دو کوچه قدم زدن یک مهرهی فیل شطرنج رو توی پیاده رو پیدا کردم که خیلی عجیب و تماشایی بود، علاوه بر اینکه ایدههای جذابی به ذهنم جرقه زد و حس زندگی توی شروع یک پروندهی جنایی مرموز رو داشتم، خیلی با خودم کلنجار رفتم که برش ندارم و به هزار تا سناریویی فکر کردم که چرا اون یارو اینو اونجا انداخته بود بالاخره موفق شدم ازش دل بکنم و به طرف مکان قرار ملاقات برم..
هدایت شده از 𝟡𝟚𝟘𝟘𝟟𝟡
‹‹ پیمان کودکانه ››
قسمت اولِ "ناگفتههای «فرزندان تاریکی»"
ᴡʀɪᴛᴛᴇɴ ʙʏ: ɴᴏʙᴏᴅʏ ᴏɴᴇ
— — —
هدایت شده از 𝟡𝟚𝟘𝟘𝟟𝟡
باز هم دارند فریاد میکشند. فکر کنم ارتفاع قصر و ضخامت پنجره برای ساکت کردنشان کافی نیست.
ورقهای دیگر از برگههای نقاشیَم را برمیدارم و روی شیشه میچسبانم. چند قدم عقب میروم تا مطمئن شوم دیوار را کاملا پوشاندهام. نقاشیهای رنگینکمان، خانههای زیبا و مردم شاد... چه جهان دوستداشتنی.
هر چند که وزش شدید باد دوباره پنجره را گشود و تمام ورقههای نقاشی را از دیوار و پنجره کَند. این بارِ چندم بود...؟ نهم؟ دهم؟ شاید هم بیشتر؟ ولی برای ثابت کردن اینکه دیگر نمیتوانم این دیوار سیاه را بپوشانم کافی بود.
آهی کشیدم و با بیرمقی خود را روی زمین انداختم. کمی پایم درد گرفت؛ اما مهم نبود. مداد شمعیهای اطرافم را برداشتم و یکی یکی داخل کیف کوچکی که برادرم به من داده بود، گذاشتم.
بار دیگر به دیوار نگاه کردم. سیاهتر از همیشه بود. بلند شدم و به سمت پنجره قدم برداشتم. پایهی صندلی نزدیک به آن را گرفتم و با تمام توان کشیدم. چه صدای آزاردهندهای...
دو قدم عقب برداشتم و خودم را آماده کردم؛ بعد دویدم و با پرشی از گوشهی صندلی آویزان شدم. چرا چنین صندلی بلندی باید در اتاق کودکی به سن من باشد؟! تا خود را بالا بکِشم جانم بالا آمد. به پنجرهی سرد چسبیدم و روی پنجهی پا بلند شدم.
چه شهر غمگینی... نه رنگی، نه لبخندی، نه سرودی... فقط مردم فقیر و زخمی با خانههای کوچک که پشتبامهایشان کاه و گِل بود... البته اگر شانس میآوردند.
چرا باید اینطور زندگی میکردند؟ چه چیزی باعث میشد من حق زندگی در قصر را داشته باشم و آنها در خرابه؟
دستانم را از روی شیشه برداشتم و نگاهشان کردم. کوچک بودند... درست مثل خودم. من میتوانستم با این دستان کوچک چه چیزی را تغییر دهم؟ نمیدانستم... اما این را هم نمیدانستم که چرا پدرم هم بزرگسال و هم پادشاه بود و چنین کاری نمیکرد. ترجیح میدادم ندانم.
سرم را برگرداندم و با زمین پر از کاغذ روبهرو شدم: «وقتی برگردم جمعشون میکنم...» البته نمیتوانستم قول بدهم خودم انجامش خواهم داد.
کمی خم شدم تا از صندلی پایین بپرم؛ اما لق زدنش باعث یک فرود اضطراری شد. دستانم به زمین کشیده شد؛ اما سرم ضربه نخورد. خوشبختانه به زمین خوردن عادت داشتم.
قبل از اینکه کسی بتواند بخاطر شلوغی اتاق سرزنشم کند، بدو بدو خود را به کمدم رساندم و از گوشهای لباسهای قدیمی و بدبو را برداشتم. «آرچر» از این لباسها متنفر بود و بدبو صدایشان میزد... هر چند که من درک نمیکردم «بوی بد» دقیقا یعنی چه... ولی احتمالا درست میگفت.
داخل کمد پریدم و قبل از اینکه خدمتکاری نگاهش به من بیفتد، لباسهایم را عوض کردم. در کمد را که باز کردم نگاهی به اطراف انداختم. نه سمت چپ... و نه سمت راست... از کمد به بیرون جهیدم و با تمام سرعتم به طرف سوراخ تهویه دویدم. قبل از اینکه بتوانم درونش بخزم، یقهام کشیده شد و روی هوا معلق شدم.
+ دوباره هوس کتک خوردن کردی، داداش کوچولو؟
خودش بود. تنها پسر هشت سالهای که میتوانست من را با یک دست از یقه آویزان کند خودش بود؛ برادرم.
- فقط سه سال ازم بزرگتری؛ ولی مثل پونزده سالهها رفتار میکنی!
لگدی حوالهی پایش کردم که جز خاکی کردن شلوارش اثر دیگری نداشت. اخم ریزی کرد. احتمالا فهمید عمدا میخواستم لباسش را کثیف کنم.
+ بوی فاضلاب میدی...
آه... پس این بود...
+ یه شاهزاده که لباسِ... گندیده میپوشه و توی هر سوراخی میخزه تا آخرش بره کتک بخوره... چه قهرمانانه.
البته که همین را میگفت.
- این شاهزاده بیرون این دیوارا بیشتر به درد میخوره تا توی دستِ این جا لباسی سلطنتی!
با کلمات آخر چند لگد دیگر حوالهی آن لباس تر و تمیزش کردم.
اخمهایش در هم رفت در هوا مثل یک پر تکانم داد.
- مگه داری شربت درست میکنی؟!
+ مغزت اومد سر جاش یا نه؟! اگه دلت کتک میخواد خوشحال میشم بزنمت!
با تکان آخر رهایم کرد و روی زمین افتادم. از چیزی که انتظار داشتم فرود نرمتری داشتم.
نگاهش به سراپای جثهی کوچکم لغزید، مسخرهام میکرد؟ قبل از اینکه بخواهم واکنشی دهم رو برگرداند و اخم غلیظی کرد. نگاهم روی نقاط حساس بدنش حرکت کرد. یک لگد در زانو... شاید هم مشتی به گلو؟! کاش شیء تیزی نزدیک دستم بود...
نفهمیدم کِی رو به رویم زانو زد.
+ اگه بخوای یه چاقوی کوچولو پیدا کنی باید بهتر نگاهت رو مخفی کنی بچه جون.
- قدرت ذهنخوانیت به بابا رفته.
+ من هیچیم به اون عوضی نرفته!
- آره... مخصوصا چشمات.
چشمان سرخ رنگش با خشم تیره شد.
+ با پررویی کردن نمیتونی از چنگم فرار کنی، شون.
- میتونی امتحانم کنی، جناب آرچر...
پلکی زد. آه عصبی کشید و شقیقههایش را مالید. دیدن این رفتار در کودک هشت ساله خندهدار به نظر میرسید...
+ شون!
- بله؟!
+ نرو بیرون!
- باشه!
ابرویی بالا انداخت.
+ باشه؟
- آره دیگه!