هدایت شده از "Bottled Massages To Captain"
برات لالایی میخونم..
برات قصه میگم..
در این سرما محکم در آغوشت میگیرم تا از تاریکی نترسی..
پیشونیت رو میبوسم و تمام شب بالای سرت مثل روح نگهبان بیدار میمونم تا احساس تنهایی نکنی در حالی که تموم مدت دستت رو توی دستم نگه داشتم..
#Vulpecula
#Victor
هدایت شده از "Bottled Massages To Captain"
فارغ از دنیایی که باید مرد باشی اینجا پیش خودم میتونی یه پسربچه باشی..
پس شبت بخیر پسر کوچولوی قشنگ و عزیزم~
برای قلب بزرگ و مهربون تو هم آرامش و امنیت دعا میکنم..
#Vulpecula
#Victor
هدایت شده از "Bottled Massages To Captain"
-این همون ویکتوری نیست که من میشناختم..
+اره؟ اینطور فکر میکنید؟
-خیلی تغییر کردی و بزرگ شدی..
+اوم.. اره.. وقتی که بدون هیچ یادداشتی برای مدت طولانی رفتید من خیلی دنبالتون گشتم ولی نتونستم پیداتون کنم چون وولپکولا بهم نیاز داشت بنا بر این مجبور شدم در اون مدت در جایگاه شما قرار بگیرم و علاوه بر وظایف خودم به کار هایی رسیدگی کنم که وظیفهی شما بود برادر..
بدون اینکه از آینه چشم برداره کراواتش رو برمیداره و شروع میکنه به بستن کراواتش+
مجبور شدم نقشتون رو بازی کنم ولی متاسفانه هیچ وقت به اندازهی کافی مثل خواهرم بازیگر خوبی نبودم..
هویتم رو گم کردم و بین برزخ دنیای بزرگسالی و کودکی معلق شدم و گیر کردم، نه میتونم مثل یک بزرگسال بالغ در مراسمات کسل کننده شرکت کنم و نه میتونم با خوشحالی پاک بچگانه مشغول بازی کردن و کارهایی بشم که من رو از اعماق وجودم سر وجد بیاره و احساساتم رو جاری میکنه طوری که زنده تر از همیشه هستم و دارم دیده و شنیده میشم.
حالا هم چیزی جز سایه خندان برنامه ریزی شده برام باقی نمونده..
یقهی پیراهن مشکیش رو مرتب میکنه+
کت رسمیش رو از روی جا لباسی برمیداره و میپوشه+
بعضی وقت ها زود دیر میشه برادر..
بدون اینکه حرف اضافه تری بزنه روی صندلی ویلیام میشینه و پرونده های باز رو از توی آخرین کشوی بهم ریخته بیرون میکشه+
با چشمای طلایی سرد و بی روحش مشغول بررسی و یادداشت برداری میشه+
#Victor
#William
هدایت شده از Tsukino...:)
چند شب پیش، اتفاقی این نقاشی نسبتا قدیمی رو پیدا کردم..
و همینطوری رندوم، تصمیم گرفتم یکبار دیگه بکشم تا ببینم این بار چه شکلی میشه..؟ خب البته فقط در حد یه اتود نصفه شبی، اما یه همچین چیزی شد..
همزمان با فرار کردن من از ایتا،
میلو (کنما) دیلی زده...
https://eitaa.com/Milokenma
میتونید اینجا پیداش کنید...
𝐔 𝐥𝐢𝐤𝐞 𝐔𝐧𝐢𝐪𝐮𝐞
روز دوازدهم، پارت دوم: بعضی وقتا زیادی خونسرد و لجبازم. (موفق باشید.)
روز سیزدهم:
فکت اول:
دوست دارم تو روابطم مساوات وجود داشته باشه...
همون قدر که انرژی بدم، همون قدر انرژی دریافت کنم.
همون میزان توجه و محبت و زمانی که میذارم، همون قدر دریافت کنم.
برعکسش هم میشه...
یعنی میزان توجه و محبت و زمانی که دیگران بهم میدن رو میسنجم و بر اساس اون عمل میکنم.
(منظورم در شرایط طبیعیه...)
فکت دوم:
رفتاری که به ملت نشون میدم بازتابی از رفتار خودشونه...البته در چهارچوب شخصیت خودم.
حتی سعی میکنم سبکم رو به سبکشون نزدیک کنم و از اون سمتی بهشون نزدیک بشم که بیشترین شباهت رو بهشون داره.
فکت سوم:
چند وقتیه که دیگه سعی نمیکنم سوء تفاهم ها رو بر طرف کنم...اجازه میدم هر کسی هر جوری که دوست داره رفتارمو برای خودش ترجمه کنه.
فکت چهارم:
وقتی مثل الان انرژی اجتماعیم تموم میشه، بیشتر سمت صحبت های رندوم و فعالیت های آسونی که نیازمند تمرکز پایینن میرم...
(برای مثال بحث های فلسفی و روانشناختی، صحبت کردن درباره ی احساسات یا مشکلات، رول رفتن و...کارای سختی محسوب میشن...)
فکت پنجم:
گاهی اوقات آرزو میکنم که یا نباشم یا تنها آدم روی زمین باشم...
یا آرزو میکنم که هر آدمی برای خودش توی یه سیاره ی جدا زندگی می کرد.
فکت ششم:
مدتیه که حوصله ی عمیق شدن رو ندارم...
متن های عمیق نمی نویسم، حرف های فلسفی نمیزنم، کتاب های سنگین رو نمیخونم.
برعکس...الان میخوام به چیزای سطحی و رندوم فکر کنم تا از این مرحله ی زندگی بگذرم...
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى عَلِیِّ بْنِ مُوسَى الرِّضَا
الْمُرْتَضَى...
الْإِمَامِ التَّقِیِّ النَّقِیِ وَ حُجَّتِکَ
عَلَى مَنْ فَوْقَ الْأَرْضِ وَ مَنْ تَحْتَ الثَّرَى...
الصِّدِّیقِ الشَّهِیدِ صَلاَةً کَثِیرَةً تَامَّةً زَاکِیَةً
مُتَوَاصِلَةً مُتَوَاتِرَةً مُتَرَادِفَةً...
کَأَفْضَلِ مَا صَلَّیْتَ عَلَى أَحَدٍ مِنْ أَوْلِیَائِکَ...
میلاد آقامون مبارک باشه✨:)))
هدایت شده از یتیم خونه رهان-
امید آخرین چیزی است که میمیرد...
این حرفی بود که مادر همیشه میزد...حتی تا آخرین لحظه، درست قبل از مرگش...
همیشه به چهره ی عبوس و بدخلق من لبخند میزد و راجب امید و سرشت پاک و انسانیت میگفت
و من...من هر روز بیش از دیروز از این امید و انسانیت متنفر میشدم...
امید من سالها پیش مرد...قبل از خودم...قبل از مادرم... قبل از مرگ آخرین همدمم....
همه ی آن حرف ها دروغ بودند...امید چیزی نبود که تا آخرین لحظه زنده بماند...
به پرتگاهی که کنارم است نگاه میکنم
خنده ای همراه با خس خسی نفرت انگیز از گلویم خارج میشود. نمیدانم چند روز شده که غذایی نخوردم. چند روز شده که نخوابیدم.
نمیتوانم بخوابم...درد آنقدر شدید است که حتی نمیتوانم به بستن چشمهایم فکر کنم، قبل از اینکه راه بیوفتم از خطراتش آگاه بودم.
میدانستم مسیرم مسیر مرگ و زندگی است...ولی بازهم انتظار این وضعیت را نداشتم...
سرفه ی سختی میکنم، سرفه هایم خون آلود هستند.
نمیدانم چرا هنوز نفس میکشم به چه امید-
امید...امید...امید...از امید و هرچیز مربوژ به آن متنفرم...اگر... اگر فقط کمی خودم را به سمت چپ بکشانم داخل پرتگاه سقوط میکنم و از همه ی این درد ها رها میشوم...دیگر نمیخواهم امیدی داشته باشم...دیگر نه...
سعی میکنم خودم را به سمت لبه دره بکشانم. سنگریزه ها میلغزند و سقوط میکنند. صدای برخوردشان با زمین دقایقی بعد به گوشم میرسد. مشخص است که از جایی که من هستم، تا انتهای دره فاصله ی زیادی است. به سختی آب دهانم را قورت میدهم.
حتی با اینکه همیشه به خودم گفته بودم از امید و زندگی و حتی نفس کشیدنم متنفرم...حالا که دارم خودم را در چنگال مرگ رها میکنم ترسیده ام...
یک موجود کوچک بیچاره که با ترس به آغوش مرگ میرود...
اما نمیفهمم...نفس مرگ که همان است...پس چرا مادر نمیترسید؟ چرا جانی، بدون اینکه از آن بترسد... با شجاعت...در لحظات آخرش مرا تنها گذاشت تا با دیدن مرگش غمگین نشوم؟ میدانست که فقط او را دارم و دیدن زجر کشیدنش عذابم میدهد؟...میخواست هنوز به زندگی...و زیبایی دنیا امید داشته باشم؟....ولی من که همان موقع هم امیدم را رها کرده بودم...
دوباره خودم را به سمت پرتگاه میکشانم... خسته شدم...از این امیدی که هرکاری میکنم نمیمیرد خسته شدم...
نسیم خنکی از سمت پرتگاه بلا میاید و بین موهایم میوزد. فقط کمی دیگر مانده.
ناگهان صدایی میشنوم. برخلاف این چند روز صدای پای حیوانات و پرندگان نیست. صدای چکمه است. صدای پای انسان.
"آهای! کسی اونجاست؟ آهاااای"
خشکم میزند...چرا..چرا درست لحظه ای که میخواستم همه چیز را رها کنم...
دهانم را باز میکنم تا چیزی بگویم ولی فقط صدای گوش خراش سرفه هایم خارج میشود.اما انگار همین کافی بود.
از بین درختان مردی که ظاهرش شبیه کوهنوردها...یا شاید گردشگران است بیرون می آید و به سمتم میدود.
"آقا آقا حالتون خوبه؟ میتونید منو ببینید؟ اسمتون یادتون میاد؟...."
سعی میکنم چیزی بگم...ولی صدای مرد کم کم محو میشود...چشمانم حالا بسته شده. ولی هنوز قطرات باران صبحگاهی را روی پوستم حس میکنم...چرا درست وقتی که فکر میکردم همه چیز تمام شده نجات پیدا کردم؟ چرا نجاتم داد؟...چرا؟...
هدایت شده از 𝟡𝟚𝟘𝟘𝟟𝟡
‹‹ آسمان خاکستری...؟ ››
قسمت سوم "ناگفتههای «فرزندان تاریکی»"
ᴡʀɪᴛᴛᴇɴ ʙʏ: ɴᴏʙᴏᴅʏ ᴏɴᴇ
ᴾʳᵉᵛⁱᵒᵘˢ ᴾᵃʳᵗ
ᴺᵉˣᵗ ᴾᵃʳᵗ
— — —
#Story