eitaa logo
𝐔 𝐥𝐢𝐤𝐞 𝐔𝐧𝐢𝐪𝐮𝐞 🇮🇷
82 دنبال‌کننده
507 عکس
64 ویدیو
1 فایل
نمیدونم...خودت چی فکر میکنی؟ INTP 5w4 ناشناس اول: https://abzarek.ir/service-p/msg/3521695 ناشناس دوم: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_hkn0vy&btn=Unique.is.listening! تقدیمی ها و ناشناس ها: https://eitaa.com/uniqueforyou
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از Tsukino...:)
چند شب پیش، اتفاقی این نقاشی نسبتا قدیمی رو پیدا کردم.. و همینطوری رندوم، تصمیم گرفتم یکبار دیگه بکشم تا ببینم این بار چه شکلی میشه..؟ خب البته فقط در حد یه اتود نصفه شبی، اما یه همچین چیزی شد..
هدایت شده از Tsukino...:)
پارت دو؟
همزمان با فرار کردن من از ایتا، میلو (کنما) دیلی زده... https://eitaa.com/Milokenma میتونید اینجا پیداش کنید...
چقدر غریبه ی آشنا.
𝐔 𝐥𝐢𝐤𝐞 𝐔𝐧𝐢𝐪𝐮𝐞 🇮🇷
روز دوازدهم، پارت دوم: بعضی وقتا زیادی خونسرد و لجبازم. (موفق باشید.)
روز سیزدهم: فکت اول: دوست دارم تو روابطم مساوات وجود داشته باشه... همون قدر که انرژی بدم، همون قدر انرژی دریافت کنم. همون میزان توجه و محبت و زمانی که میذارم، همون قدر دریافت کنم. برعکسش هم میشه... یعنی میزان توجه و محبت و زمانی که دیگران بهم میدن رو میسنجم و بر اساس اون عمل میکنم. (منظورم در شرایط طبیعیه...) فکت دوم: رفتاری که به ملت نشون میدم بازتابی از رفتار خودشونه...البته در چهارچوب شخصیت خودم. حتی سعی میکنم سبکم رو به سبکشون نزدیک کنم و از اون سمتی بهشون نزدیک بشم که بیشترین شباهت رو بهشون داره. فکت سوم: چند وقتیه که دیگه سعی نمیکنم سوء تفاهم ها رو بر طرف کنم...اجازه میدم هر کسی هر جوری که دوست داره رفتارمو برای خودش ترجمه کنه. فکت چهارم: وقتی مثل الان انرژی اجتماعیم تموم میشه، بیشتر سمت صحبت های رندوم و فعالیت های آسونی که نیازمند تمرکز پایینن میرم... (برای مثال بحث های فلسفی و روانشناختی، صحبت کردن درباره ی احساسات یا مشکلات، رول رفتن و...کارای سختی محسوب میشن...) فکت پنجم: گاهی اوقات آرزو میکنم که یا نباشم یا تنها آدم روی زمین باشم... یا آرزو میکنم که هر آدمی برای خودش توی یه سیاره ی جدا زندگی می کرد. فکت ششم: مدتیه که حوصله ی عمیق شدن رو ندارم... متن های عمیق نمی نویسم، حرف های فلسفی نمیزنم، کتاب های سنگین رو نمیخونم. برعکس...الان میخوام به چیزای سطحی و رندوم فکر کنم تا از این مرحله ی زندگی بگذرم...
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى عَلِیِّ بْنِ مُوسَى الرِّضَا الْمُرْتَضَى... الْإِمَامِ التَّقِیِّ النَّقِیِ‌ وَ حُجَّتِکَ عَلَى مَنْ فَوْقَ الْأَرْضِ وَ مَنْ تَحْتَ الثَّرَى... الصِّدِّیقِ الشَّهِیدِ صَلاَةً کَثِیرَةً تَامَّةً زَاکِیَةً مُتَوَاصِلَةً مُتَوَاتِرَةً مُتَرَادِفَةً... کَأَفْضَلِ مَا صَلَّیْتَ عَلَى أَحَدٍ مِنْ أَوْلِیَائِکَ‌... میلاد آقامون مبارک باشه✨:)))
هدایت شده از ‌یتیم خونه رهان-
امید آخرین چیزی است که می‌میرد... این حرفی بود که مادر همیشه می‌زد...حتی تا آخرین لحظه، درست قبل از مرگش... همیشه به چهره ی عبوس و بدخلق من لبخند می‌زد و راجب امید و سرشت پاک و انسانیت می‌گفت و من...من هر روز بیش از دیروز از این امید و انسانیت متنفر میشدم... امید من سالها پیش مرد...قبل از خودم...قبل از مادرم... قبل از مرگ آخرین همدمم.... همه ی آن حرف ها دروغ بودند...امید چیزی نبود که تا آخرین لحظه زنده بماند... به پرتگاهی که کنارم است نگاه می‌کنم خنده ای همراه با خس خسی نفرت انگیز از گلویم خارج می‌شود. نمیدانم چند روز شده که غذایی نخوردم. چند روز شده که نخوابیدم. نمی‌توانم بخوابم...درد آنقدر شدید است که حتی نمی‌توانم به بستن چشمهایم فکر کنم، قبل از اینکه راه بیوفتم از خطراتش آگاه بودم. می‌دانستم مسیرم مسیر مرگ و زندگی است...ولی بازهم انتظار این وضعیت را نداشتم... سرفه ی سختی می‌کنم، سرفه هایم خون آلود هستند. نمی‌دانم چرا هنوز نفس می‌کشم به چه امید- امید...امید...امید...از امید و هرچیز مربوژ به آن متنفرم...اگر... اگر فقط کمی خودم را به سمت چپ بکشانم داخل پرتگاه سقوط می‌کنم و از همه ی این درد ها رها می‌شوم...دیگر نمی‌خواهم امیدی داشته باشم...دیگر نه... سعی می‌کنم خودم را به سمت لبه دره بکشانم. سنگریزه ها می‌لغزند و سقوط می‌کنند. صدای برخوردشان با زمین دقایقی بعد به گوشم می‌رسد. مشخص است که از جایی که من هستم، تا انتهای دره فاصله ی زیادی است. به سختی آب دهانم را قورت می‌دهم. حتی با اینکه همیشه به خودم گفته بودم از امید و زندگی و حتی نفس کشیدنم متنفرم...حالا که دارم خودم را در چنگال مرگ رها میکنم ترسیده ام... یک موجود کوچک بیچاره که با ترس به آغوش مرگ می‌رود... اما نمی‌فهمم...نفس مرگ که همان است...پس چرا مادر نمی‌ترسید؟ چرا جانی، بدون اینکه از آن بترسد... با شجاعت...در لحظات آخرش مرا تنها گذاشت تا با دیدن مرگش غمگین نشوم؟ می‌دانست که فقط او را دارم و دیدن زجر کشیدنش عذابم می‌دهد؟...می‌خواست هنوز به زندگی...و زیبایی دنیا امید داشته باشم؟....ولی من که همان موقع هم امیدم را رها کرده بودم... دوباره خودم را به سمت پرتگاه می‌کشانم... خسته شدم...از این امیدی که هرکاری میکنم نمی‌میرد خسته شدم... نسیم خنکی از سمت پرتگاه بلا میاید و بین موهایم می‌وزد. فقط کمی دیگر مانده. ناگهان صدایی می‌شنوم. برخلاف این چند روز صدای پای حیوانات و پرندگان نیست. صدای چکمه است. صدای پای انسان. "آهای! کسی اونجاست؟ آهاااای" خشکم می‌زند...چرا..چرا درست لحظه ای که می‌خواستم همه چیز را رها کنم... دهانم را باز میکنم تا چیزی بگویم ولی فقط صدای گوش خراش سرفه هایم خارج می‌شود.اما انگار همین کافی بود. از بین درختان مردی که ظاهرش شبیه کوهنوردها...یا شاید گردشگران است بیرون می آید و به سمتم م‌یدود. "آقا آقا حالتون خوبه؟ می‌تونید منو ببینید؟ اسمتون یادتون میاد؟...." سعی می‌کنم چیزی بگم...ولی صدای مرد کم کم محو می‌شود...چشمانم حالا بسته شده. ولی هنوز قطرات باران صبحگاهی را روی پوستم حس می‌کنم...چرا درست وقتی که فکر می‌کردم همه چیز تمام شده نجات پیدا کردم؟ چرا نجاتم داد؟...چرا؟...
هدایت شده از 𝟡𝟚𝟘𝟘𝟟𝟡
‹‹ آسمان خاکستری...؟ ›› قسمت سوم "ناگفته‌های «فرزندان تاریکی»" ᴡʀɪᴛᴛᴇɴ ʙʏ: ɴᴏʙᴏᴅʏ ᴏɴᴇ ᴾʳᵉᵛⁱᵒᵘˢ ᴾᵃʳᵗ ᴺᵉˣᵗ ᴾᵃʳᵗ — — —
هدایت شده از 𝟡𝟚𝟘𝟘𝟟𝟡
‌ - «مهربانی، خوشبختی در پی دارد؛ و سنگدلی، زوال و بیچارگی...» پسر بچه لحظه‌ای سر بلند می‌کند و هوای خفه‌ی اتاق را به درون ریه می‌کشد. در لبخندش کمی شیطنت کودکانه باقی مانده؛ اما نگاهش به سردی یک جلاد است. - جمله‌ی احمقانه‌ای ئه... مخصوصا وقتی توی کتابِ آموزشی نیگروم باشه. سرش را با خستگی پایین می‌آورد و چشمانش را روی موجود داخل قفس می‌دوزد. حیوان کوچک خود را گوشه‌ی قفس جمع کرده و با ترس به شکارچی می‌نگرد. نگاه پسرک روی زائده‌های گوشتی که از بدن حیوان بیرون زده می‌چرخد: یک پای اضافه، دو پای بیش از حد بزرگ شده، لوله‌های رگ مانندی از بخش‌های مختلف بدنش بیرون زده و به طرف دیگر وصل شده. - اینجوری نگاهم نکن... ممکنه دلم برات بسوزه. لبخند مهربانی زد؛ اما چشمانش جز تاریکی اتاق، چیزی بازتاب نمی‌داد. - بیا. می‌خوام آزادت کنم... دست پسربچه به طرف قفس رفت و موجودی که پیش از این، موش نامیدنش راحت‌تر بود را برداشت. موش محکم دستش را گاز گرفت و بخشی از گوشتش را کَند؛ ولی پسر ذره‌ای اخم نکرد، انگار نه انگار که آن را احساس کرده باشد. با دست دیگرش سوزن کوچک روی میز را برداشت و آن را با خونسردی به مایع بی‌رنگ درون ظرف کریستالی آغشته کرد. پیش از اینکه بتواند آن را به سمت موجود ببرد، اتاق به طور ناگهانی سردتر شد. اخم پسر برای لحظه‌ای در هم رفت. فرصتی بهتر از این برای موش پیدا نمیشد. با حرکت سریعی، خود را از چنگال پسر بیرون کشید و در چشم به هم زدنی در گوشه‌ی تاریکی از اتاق مخفی شده بود. «شون» اول واکنشی نداد. دستانش را روی میز تکیه داده و چشمانش را بست. دست زخمی را بالا آورد و به آرامی پشت گردنش را مالید. و وقتی برگشت... فرد دیگری شده بود. - خیله خب موش موشی! بگو ببینم کجا قایم شدی؟~ چهره‌ی پسر بشاش و پرانرژی بود. قدم‌هایش را کودکانه برمی‌داشت و تقریبا با هر گام جهشی بلند می‌کرد. حال بیشتر شبیه پسران ده ساله به نظر می‌رسید. - بیا اینجا کوچولو~ من که ترسناک نیستم، نه؟! سوزن را با بیخیالی بین انگشتان دست چپش می‌چرخاند. قدم بزرگی برداشت و به جلو خم شد. با حرکتی سریع پارچه‌ای را کنار زد. - نیگریَن‌ها معمولا انقدر مهمون‌نواز نیستن... باید ازم ممنون باشی بهت سرپناه دادم~ خودش هم حرف‌های خودش را باور نمی‌کرد. طعنه، پشت طعنه... نگاه بازیگوش شون —که بیشتر به یک حیوان درنده شبیه بود تا یک کودک معصوم— هر جنبشی را دنبال می‌کرد. با این حال متوجه لکه‌های سرخی که از دستش روی پارچه ماند، نشد. - خب می‌دونی فسقلی، مردم نیگروم یه جورایی همچین... چشمانش به سمت گوشه‌ی اتاق چرخید. - ...روانیَن. و بی‌آنکه موش متوجه شود، دستی از تاریکیِ دیوار، آن را گرفته بود. سیاهی گوشه‌ی اتاق به فرم پسری شکل گرفت و قدمی رو به جلو برداشت. موجود را تا جلوی صورتش بالا آورد و سوزن را بین دو انگشتش ثابت نگه داشت. - نباید ازشون انتظار جای خواب گرم و نرم و... نوازش داشته باشی. فلز را بین دو چشم موش گرفت. - به هر حال... زنده بودنت هزینه‌ای داره. و بعد، آن را درون سر موجود فرو کرد. در حالیکه موش با شوک می‌لرزید، شون با بی‌تفاوتی نگاهش می‌کرد؛ تا اینکه موجود کوچک شروع به تولید صدایی کرد که چیزی شبیه به... خنده به نظر می‌رسید. طولی نکشید که گوشتش شروع به جوشیدن کرد. در کسری از ثانیه، مثل بمبی ساعتی ترکید. خون و اعضای بدنش به هر طرف پرتاب شد. پسر پلک‌های خونیَش را با کلافگی و خونسردی گشود. - هوم... فکر کنم دوزش یکم بالا بود. باقی‌مانده‌ی لاشه‌ی موش را داخل سطل زباله‌ای انداخت و به طرف پارچه‌ی خونین رفت. در حین پاک کردن صورت و دستانش ساکت‌تر از معمول بود. - سه قطره زیاد بود... احتمالا دو قطره باید برای یه روح سیاهِ بالغ کافی باشه... دوباره لبخند شیرینی روی لب‌هایش نشست و با هیجان رو به میز ایستاد. در حینی که داشت وسایل آزمایشگاهی را برمی‌داشت، چهره‌اش بشاش‌تر شد. - یه چیزی رو شنیدی، مارگارت؟ نیگریَن‌ها به همین راحتی نمی‌میرن. نگاهش رو به عروسک داخل قفسه‌ها چرخید. چشمان آبی رنگ مارگارت بیش از حد واقعی به نظر می‌رسیدند... - اوه؛ البته که یادته! این همون حرفی بود که وقتی سرب داغ روی کمرم می‌ریختی بهم گفته بودی~ نگاهش را از عروسک برداشت و مایع ظرفی را درون ظرفی دیگر ریخت. جدیت کودکانه‌اش بیشتر شبیه تمرکز روی یک نقاشی بود تا ماده‌ای کُشنده. - البته... ممکنه یادت نباشه... مردم معمولا از کارایی که می‌کنن حافظه‌ای ندارن. بیشتر کارایی که فکر می‌کنن سرشون اومده یادشون می‌مونه. با لبخند رضایتی به ظرف کریستالی نگاه می‌کند و با خونسردی آن را روی میز می‌گذارد. چشمان ارغوانیَش دوباره عروسک را پیدا می‌کند. - و می‌دونی فرق من و تو کجاست، ماری کوچولو...؟ پسر رو به عروسک خم می‌شود و دستانش را روی زانو می‌گذارد. - تو می‌گفتی اثری از زخم‌های من نیست؛ پس مشکلی هم نیست!
هدایت شده از 𝟡𝟚𝟘𝟘𝟟𝟡
دست راستش را جلوی عروسک گرفت. نشانی از جای گاز موش باقی نمانده بود. - و درست می‌گفتی! اما یه اشتباه کوچیک داشتی... انگشتانش با ظرافت عروسک پارچه‌ای را لمس کرد. قطرات اشک صورتش را تر کرده بود. - تو طعمه و صید رو با هم اشتباه گرفتی... بلافاصله صاف ایستاد، روی پاشنه‌ی پا چرخید و چند گام شل و وارفته برداشت. - درسته؛ من اون موقع خیلی بچه بودم. کوچیک بودنم برای کفتار گرسنه‌ای مثل تو یه نعمت بزرگ بود. نگاهش را از روی شانه به چشمان آبیِ عروسک دوخت. - ولی گاهی... باید بخشش رو از ترس تشخیص بدی. لبخند بزرگی زد و با دستانش گوشه گوشه‌ی اتاق را قاب گرفت. - اون موقع فکر می‌کردم همه چیز خیلی ناقص ئه. اشتباهات خیلی زیاده و همه دارن رنج می‌کشن... کمی مکث کرد. - خب، اشتباه نبود! ولی یه سری چیزا یواش یواش داشتن مشکل می‌شدن... با انگشت به کف اتاق اشاره کرد. سوراخ کوچکی روی زمین چوبی دیده میشد. - مثلا این سوراخ رو می‌بینی؟ این جای نوک مکسی کوچولو ئه. آرچر اون جوجه رو خیلی دوست داشت. ولی خب... از ارتفاع افتاد و بالش شکست. چهره‌ی غمگینی به خود گرفت. چندان واقعی به نظر نمی‌رسید. - مشکل شکستن بال نبود... ولی اون همونجا نشست و دیگه حرکت نکرد. ناامید و پژمرده، جوجه‌ای که منتظر مونده یه گربه‌ی گرسنه شکارش کنه. لبخند کودکانه‌ای زد. - من هم... می‌دونی؟! یه چیزی توی سرم تکون خورد. اینکه اونجا نشسته بود... گردنش با تیک عصبی به پهلو خم شد و لرزید. چند ثانیه لبخندش محو شد و با چشمان سرد و تاریک به سوراخ خیره شد. چیز سیاهی در پشت نگاهش می‌لغزید که قابل توصیف نبود. ناگهان خنده‌ی بزرگی لب‌هایش را کشید. - پام رو گذاشتم روش! نمی‌دونی چه صحنه‌ی فوق‌العاده‌ای شده بود! خیلی خالص و کامل... طبیعی و بی‌نقص... چرخی داخل اتاق خورد و ناخن‌هایش را روی میز کوبید. - آرچر وقتی جسدش رو دید خیلی شوکه شد... ولی وقتی بهش گفتم پام رو روش گذاشتم دعوام نکرد. شانه‌ای بالا انداخت. - برام خیلی عجیب بود. فقط دستاش رو روی شونه‌هام گذاشت و توی چشمام خیره شد. حس کردم... ناراحته. پیچ دیگری داخل اتاق خورد. - اون موقع یکم احساس بدی پیدا کردم... هیچوقت نمی‌خواستم ناراحتش کنم. اون رو نه... و بعد چند قدم به طرف عروسکی برداشت که به نظر کمی می‌لرزید. - پس قول دادم دیگه حیوانات اون رو نکُشم. کمی لب و لوچه‌اش را آویزان کرد و رو به آن خم شد. - ولی اینطوری نمی‌تونستم آزمایشاتم رو جلو ببرم... پس چه گزینه‌ای بهتر از مارگارت و موش‌های آدمخوارش؟! عروسک با این حرف تکان دیگری خورد. قطراتی از چشمان درشتش روی پارچه می‌غلتید و محو میشد. - هوم...؟ چرا گریه می‌کنی؟ به عروسک بی‌نقص و کامل دستی کشید: صورت پارچه‌ای سفید، موهای قهوه‌ای ابریشمی، لباسی چین‌دار و برازنده که مزین به حریر خالص بود. - خب تو همیشه دوست داشتی مثل یه شاهدخت لباس بپوشی! و خوب می‌دونی که اگه اثری از زخم نباشه، دردی وجود نداره. لبخند معصومانه‌ای زد. - پس همه چیز فوق‌العاده ست؛ مگه نه؟! عروسک تکان نمی‌خورد. جز نگاهش که به سختی ثابت نگه داشته بود. پسرک با بی‌تفاوتی چرخید و جلوی میز پرید. بطری مایع بی‌رنگ را برداشت و بار دیگر دقیق‌تر نگاهش کرد. - تموم شد... آن را برداشت و بشکنی زد. با اکوی صدا، لباس‌های پسر تغییر کرده بودند. روپوش خونین آزمایشگاهی، حال جا به کت بلند اشرافی داده بود. جرقه‌ای در چشمان پسر دیده شد. - اوه، داشت یادم می‌رفت... قاشق کوچکی را برداشت و کمی از عصاره‌ی گیاهی که از قبل آماده کرده بود را درون بطری ریخت. در حالیکه به پخش شدن رنگ سبز در مایع نگاه می‌کرد، قاشق را روی میز گذاشت و سر ظرف را با چوب‌پنبه‌ای بست. با رضایت گوشه‌ی لب‌هایش بالا رفت. - حالا کامل شد. بطری را به آرامی بین انگشتانش دَوران داد و پس از یکدست شدن رنگ، آن را داخل جیب مخفی کُتش گذاشت. - بعدا می‌بینمت، ماری~ و به طرف خروجی تاریک اتاق رفت. ★ ★ ★ + این شربت... واقعا کاری می‌کنه بابام خوش اخلاق بشه؟! پسربچه با چشمان مشکی درشتش به دوستش زل زد. نگاهش امیدوارتر به نظر می‌رسید. لبخند و چهره‌ی پرانرژی شون ناامیدیَش را آب کرده بود. - کاملا! اصلا شک نکن~ کودکی که موهای خرمایی رنگ داشت، با تردید این پا و آن پا کرد. + مطمئنی خوش‌طعم ئه...؟ می‌ترسم دوباره بعدش فریاد بکِشه و کتکمون بزنه... شون ریز ریز خندید و با شیطنت بچگانه به اطراف نگاه کرد، بعد با حالتی که بخواهد رازی مهم را به دوستش بگوید، به سمتش خم شد. - این شربت جادویی ئه! روش درست کردنش رو از کتابِ خاله‌ام دیدم! توش عصاره‌ی سبزیجات کوهی هم داره! خودت که می‌دونی اونا چقدر خوشمزَن... + جدی میگی؟! یعنی... یعنی جدی بعد از خوردنش بابام ممکنه مهربون بشه؟! پسر مو سیاه سرش را به نشانه‌ی تأیید تکان داد.
هدایت شده از 𝟡𝟚𝟘𝟘𝟟𝟡
- خوش‌خنده و آروم. میشه بهترین پدر دنیا! نگران نباش؛ قبلا امتحانش کردم! واقعا معجزه می‌کنه! کودکِ دیگر چشمان درخشانش را به آسمان دوخت. + باورم نمیشه... یعنی واقعا... قراره یه بابای خوب داشته باشم؟! شون با هیجان سر تکان داد و از جا پرید. - آره! بهت قول میدم! پسرک به او نگاه کرد و لبخند بزرگی زد. چشمان درشت مشکی رنگش با شادی می‌درخشید. + ممنون... واقعا ممنونم، شاهزاده! و به سرعت بطری را از دستش گرفت و به طرف خانه دوید. چهره‌ی معصومانه‌ی شون تغییری نکرد؛ اما مانند نقابی چوبی بی‌حرکت ماند. در همان نقطه روی زمین خاکی نشست و به رو‌به‌رو خیره شد. - مهربون.‌.. یه روح سیاه هیچوقت مهربون نمیشه؛ مگه اینکه سودی براش داشته باشه... لحظه‌ای ساکت به یک نقطه زل زد. - شاید همه‌ی نیگریَن‌ها روح سیاه باشن... اما بچه‌هاشون خیلی شبیه بچه‌های عادی به نظر می‌رسن. پلک‌هایش افتاده‌تر شد و لبخندش آرام‌تر. به نظر می‌رسید حالا در کنار مهمان ناخوانده احساس راحتی بیشتری می‌کرد... - معصوم و آسیب‌پذیرن... درست مثل خرس‌های عروسکی. در اعماق تاریکی دنبال نور می‌گردن. زیرلب خندید. خودش هم می‌دانست تمام کارهایش چقدر می‌توانستند وحشتناک باشند؛ اما به نوعی... دیگر اهمیتی نمی‌داد. - دیدن مهربونی و آرامش داخل وجود یه هیولا... واقعا دوست‌داشتنی ئه. سرش با بیخیالی به سمت بالا چرخید و به آسمان خاکستری نیگروم چشم دوخت. - ...اما هیچ موجودی نمی‌تونه به اندازه‌ی یه جنازه آرامش داشته باشه. — — — — —