eitaa logo
𝐔 𝐥𝐢𝐤𝐞 𝐔𝐧𝐢𝐪𝐮𝐞
82 دنبال‌کننده
519 عکس
64 ویدیو
1 فایل
نمیدونم...خودت چی فکر میکنی؟ INTP 5w4 ناشناس اول: https://abzarek.ir/service-p/msg/3521695 ناشناس دوم: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_hkn0vy&btn=Unique.is.listening! تقدیمی ها و ناشناس ها: https://eitaa.com/uniqueforyou
مشاهده در ایتا
دانلود
+ گل مورد علاقه‌ات چیه - تا حالا بهش فکر نکرده بودم... شاید اسطوخودوس (لاوندر) ؟
+ در مقایسه با سایر چالش های سرگرم کننده؟ بله. چرا و چطور؟ در چه چالشی هستی الان؟ و اینکه چرا خودتو از مریخ میدونی؟ درواقع منظورم اینه که چرا مریخ؟ فکر نمی‌کتم انتخاب تصادفی بوده باشه.. یا صرفا بخاطر علاقه؟ - چالش های سرگرم کننده بی آزارن و فقط سرگرمت میکنن... منم الان وسط یه چالش سرگرم کنندم. الان در چالش جواب دادن به سوالاتی هستم که میپرسید...چالش برانگیزن چون بعضیاشون زیادی کلی هستن و آدم مجبور میشه زیادی روشون فکر کنه. اتفاقاً کاملاً رندوم گفتم... به عنوان یه آدم فضایی تحت تعقیب نباید سیاره ای که واقعاً توش زندگی میکنم رو نام ببرم...
+ شاید این سوال کمی غمگین کننده به نظر برسه اما آخرین آهنگی که دوست داری قبل از مرگت بشنوی/در حین مرگ چیه؟ - راستش اصلاً غمگین کننده به نظر نمیرسه... احتمالاً let it happen از tame Impala...
+ به چیزی علاقه ی زیاد داری؟ یعنی خیلی زیاد - جدا از خدا و ائمه اطهار (ع)؟ خب...ترو کرایم و روانشناسی،علوم مختلف و تکنولوژی،گربه ها.
https://eitaa.com/uniquey1/1814 +منظورم وابستگیه.. به چیزی وابستگی داری؟ مثلا گربه ها یا تفریحاتت - نه...ندارم.
https://eitaa.com/uniquey1/1815 + از کجا میاد این؟ یه سری از دوستام هستن که خیلی طرفدار چیزای مختلفن.. فیلم و انیمه و بازیگر و.. فکر می کنی چرا وابسته نیستی.. یا طرفدار نیستی؟ نه در حد اونا - برای هر کدومش یه دلیل دارم... شاید وقتی بچه بودم طرفدار خیلی چیزا بودم... ولی بعد فهمیدم هیچ‌چیز اونقدر ارزش وقتمو نداره... فیلم، انیمه؟ من چطور میتونم طرفدار چیزایی باشم که هیچوقت نمیفهمم واقعاً چه ماهیتی دارن؟ خوبن؟ بدن؟ درستن؟ اشتباهن؟ بازیگر؟ خواننده؟ چطور میتونم طرفدار آدمی باشم که نمیشناسمش؟ اصلاً چرا باید انرژیمو صرف کسی کنم که قرار نیست برام انرژی صرف کنه؟ این چیزایی که میگم به این معنا نیست که آهنگ، خواننده، بازیگر، فیلم، انیمه ، کتاب و...مورد علاقه ای ندارم... به این معناست که طرفداری چیزی رو نمیکنم... کاملاً ممکنه امروز یه چیزی مورد علاقم باشه و فردا نه... کاملاً ممکنه میل و کششم نسبت بهشون کم بشه...
+ حوصله داری اگر یه طومار از تحلیلاتم برات بنویسم بخونی؟ این تحلیلای روان‌شناسی منه که شاید بگی نظر شخصی خودته - خوندم...نظرتون چیه که توی پیوی بهش جواب بدم؟ (به هر حال هویتتون رو میدونم جناب...)
هدایت شده از 𝖌𝖔𝖘𝖙𝖔𝖓𝖎𝖆
من در حال نگاه کردن به پاورپینتی که سه هفته براش وقت داشتم و گذاشتم برای پنج ساعت آخر: و الان فقط هفت اسلاید ساختم و بیست دقیقه دیگه ارائه ست👹
هدایت شده از "Letters to Mari"
ماریوس گوشه ی اتاق نشست. زانو هاشو بغل کرد و توی افکارش غرق شد.. آنجلوس همینطور که مشغول کار بود، نیم نگاهی بهش انداخت. بدون هیچ حرفی دستش رو روی میز گذاشت و بلند شد. کنار ماریوس نشست. -چیه که اینطور ذهنت رو درگیر کرده؟ هنوز حرفش تموم نشده بود که بغض ماریوس سر باز کرد. لب هاشو به هم فشار داد و چیزی نگفت. -میدونم که اتفاقی افتاده. این روزا سرم شلوغ بوده و خوب مراقبت نبودیم. به این خاطره؟ ماریوس با آستین اشکاشو پاک کرد. سرشو به نشونه نهی تکون داد. -نمیخوای راجبش صحبت کنی؟ +خب... خب.. چی باید بگم..؟ با دوتا دست صورتش رو پوشوند. +باید بگم که.. دوست خوبی... نیستم؟ میبینم که دارم دونه دونه آدمای مورد علاقم رو ناامید میکنم.. پس بهم نگو که دروغه.. آنجلوس سکوت کرد.. +... دو سال تموم توی بیمارستان بودم و از اون روزا هیچی یادم نمیاد.. اما تموم شدن.. الان رسما یکساله که من بیدار شدم.. اما هنوز نمیتونم از خونه بیرون برم.. تمام روز توی اتاقم میمونم و در تخیلاتم غرق میشم.. خب این زندگی برای من ایده‌آله.. اما وظیفه ی من احساساته.. من باید بتونم با مردم ارتباط برقرار کنم.. من شخصیت پشت صحنه یا سیاهی لشکر نیستم.. پس.. تو بهم بگو.. باید چیکار کنم...؟ -دل دیدن اینکه عزیزانت رو ناامید می‌کنی رو نداری.. و در عین حال آنجلا هم افسرده شده و مثل قبل نیست.. آنجلا هم دیگه از خونه بیرون نمیره. ماریوس سرش رو به نشانه تایید تکون داد. +دقیقا منم همینو میگم.. تو باید توی خونه بمونی.. اما الان تو تنها کسی هستی که میتونی بیرون بری و همه چیز رو در دست بگیری.. این برای آدمای مورد علاقمون سوءتفاهم درست می‌کنه.. چون تا وقتی تو بیرون میری، اونا نمیتونن بفهمن چی توی قلبمون میگذره... آنجلوس دستش رو دور گردن ماریوس حلقه کرد و اون رو به خودش تکیه داد. -اشکالی نداره داداش کوچیکه. خورشید به زودی طلوع می‌کنه و اون روز همه اینا حل میشن. می‌دونم که بهش باور داری.. روزی که این سفینه ی مه گرفته پر از روشنایی بشه....
هدایت شده از 𝖌𝖔𝖘𝖙𝖔𝖓𝖎𝖆
جایی که مه‌ها شناورند، درخشان در آسمان‌ها شعله‌ور جایی که نورها بافته‌های طلایی می‌بافند و خرسی در شمال نظاره می‌کند همه چیز آنجاست و همه چیز آنجاست اما گنجینه ستارگان چه چیزی را پنهان می‌کند؟ چه چیزی ممکن است در مکان‌های دور باشد در ارتفاعات درخشان بالای ستارگان؟ آنجا که سرما طنین‌انداز تنهایی می‌شود و تاریکی سیاهی را می‌زاید جایی که نیستی بر مرگ حکومت می‌کند سکوت بی‌صدا هدایت می‌کند "چه چیزی در آن سوی نهفته است؟" می‌پرسم وقتی سایه‌های بنفش فرو می‌ریزند و شب باشکوه بر همه چیز حکومت می‌کند آنجا ما به مکان‌های دوردست می‌بینم به ارتفاعات درخشان، بر فراز ستارگان وقتی روح در وجد اوج می‌گیرد، نفس در روح می‌لرزد سپس به مکان‌های دوردست صعود می‌کنیم به ارتفاعات درخشان، بر فراز ستارگان
هدایت شده از ‌