عباس معروفی در تعریف از عشق دو طرفه خیلی قشنگ میگه: گاهی با دویدن به سمت کسی نفسی برای ماندن در کنار او نخواهی داشت، پس با کسی بمان که نصف راه را به سمتت دویده است
ببین عشق دیوانه من چه کردی
در ابریشم عادت آسوده بودم
تو با حال پروانه من چه کردی؟
ننوشیده از جام چشم تو مستم
خمار است میخانه من ، چه کردی؟
مگر لایق تکیه دادن نبودم؟
تو با حسرت شانه من چه کردی؟
مرا خسته کردی و خود خسته رفتی..
سفر کرده با خانه من چه کردی؟
جهان من از گریه ات خیس باران
تو با سقف کاشانه من چه کردی؟
🌻🌿🌻
یه نامه...
میشه گفت سر اون نامه کلی خوشحال بودم
روز هاگذشت و منتظر بودم ک ببینمش و براش تعریف کنم سر اون روزهایی ک نبود این نامه رو نوشتم
اما.. اون هیچوقت نیومد
هیچوقت اونو نتونستم ببینم
ادما ارزش همو وقتی میفهمن که بمیرن یا ترک بشن..
تا کنار هم هستید قدر هم رو بدونید خیلی وقتا خیلی زود دیر میشه،
”مجهول|𝐔𝐧𝐤𝐧𝐨𝐰𝐧‟
اینو خیلی دوست داشتم، نوشته بود: بیحوصلگی یه چیزه، دلتنگی یه چیز دیگه اما دلیل دوتاش میتونه نبودن
و من اینو با تمام وجودم حس کردم 😢
ما عادت کردیم که وقتی فیلم به تيتراژ
رسید، اگر توی خونه باشیم دستگاه
رو خاموش میکنیم، اگه توی سینما
باشیم سالن و ترک میکنیم، ما توی
زندگیمون هیچ وقت کسانی که برامون
زحمت اصلی رو کشیدن نمیبینیم!
ما فقط دوست داریم کسایی رو ببینیم
که برامون نقش بازی میکنن...
دلخوشم با غزلی تازه همینم کافی ست
تو مرا باز رساندی به یقینم ،کافی ست
قانعم،بیشتر از این چه بخواهم از تو؟
گاه گاهی که کنارت بنشینم،کافی ست
گله ای نیست،من وفاصله ها همزادیم
گاهی از دور تو را خوب ببینم کافی ست
آسمانی!تو در آن گستره خورشیدی کن
من همین قدر که گرم است زمینم کافی ست
من همین قدر که با حال وهوایت –گهگاه
برگی از باغچه ی شعر بچینم کافی ست
فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز
که همین شوق مرا،خوبترینم!کافی ست
استاد شهریار