من تو را برای حرفهای معمولی میخواستم، نه رازهای مگو.
برای اینکه از رنگ و شکلِ ابرها و بوی تازگیِ درختها بعد از باران با تو سخن بگویم و از تمسخر شدن نترسم...
فروغ فرخزاد میگويد:
در حیرتم از خلقت آب
اگر با درخت همنشین شود، آن را شکوفا میکند
اگر با آتش تماس بگیرد، آن را خاموش میکند.
اگر با ناپاکی ها برخورد کند، آن را تمیز میکند.
اگر با آرد هم آغوش شود، آن را آماده طبخ میکند.
اگر با خورشید متفق شود، رنگینکمان ایجاد میشود.
ولی اگر تنها بماند، رفته رفته گنداب میگردد.
دل ما نیز بسان آب است . .
وقتی با دیگران است،
زنده و تأثیر پذیر است
و در تنهایی مرده و گرفته است :)
'باهم' بودن هایمان را قدر بدانیم
‹ دل که بعد از دیدنت دیگر به جایش بند نیست،
عقل هم با دیدن چشم تو قدرتمند نیست...
اسم خود را حذف کردم از صف اهدایِ عضو،
قلب عاشقها که دیگر قابل پیوند نیست!:)›