من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشیار است
نکند اندوهی، سر رسد از پسِ کوه!
• سهراب سپهری•
هر چه خانه را میتکانیم،
خاطرههای خالی از خاطرهها
بیرون نمیریزند.
چگونه توانستیم
این همه سال دوام بیاوریم؟
در دنیایی که هیچ چیزش
دوامی نداشت!
آنها که گفته بودیم:
«بی تو می میرم» مردهاند
و چه کرگدنهای
پوست کلفتی بوده دلهای ما...
همون که آقایِ #سهراب_سپهری گفت:
من در این تاریکی...
فکر یک بره روشن هستم؛
که بیاید علف خستگیام را بچرد.
نمیدونم شایدم مسخره بنظر برسه ،ولی قشنگ تر از بوسیده شدن و بغل شدن اینه که طرف مقابلت محو صورتت بشه.حس میکنم کسی که زل میزنه ب صورتت و اجزای صورتتو مرور میکنه و چشماش برق میزنه واقعا دوستت داره.
هیچوقت برای زخمهای زندگیات پیشِ کسی ناله نکن؛
زخمها بجز صاحبش، برای کسی درد ندارد
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پنجره دلتو رو به نور
رو به عشق
رو به زندگی باز کن
ماهى به آب گفتا من عاشق تو هستم
از لذت حضورت، مى را نخورده مستم!
آيا تو ميپذيرى، عشق خدائيم را؟
تا اين که بر نتابى، ديگر جدائيم را؟
آب روان به ماهى، گفتا که باشد اما...
لطفا بده مجالى، تا صبح روز فردا
بايد که خلوتى با، افکار خود نمايم
اينجا بمان که فردا، با پاسخت بيايم!
ماهي قبول کرد و آب روان گذر کرد...
تنها براى يک شب، از پيش او سفر کرد
وقتى که آمدش باز، تا اين که گويد آرى
يک حجله ديد و عکسى، بر آن به يادگارى
خود را ز پيش ماهى، ديشب که برده بودش
آن شاه ماهى عشق، بى آب مرده بودش!
ناليد و يادش افتاد، از ماهى آن صدايي...
وقتى که گفت با عشق، ميميرم از جدايى؛
ای کاش آب می ماند، آن شب کنار ماهی
ماهی دلش نمی مرد، از درد بی وفایی
آری من و شما هم، مانند آب و ماهی...
یک لحظه غفلت از هم، یعنی همین جدایی!