مزیّن می کند وقتی که با قالیچه ایوان را
فراهم میکنم من هم بساط چای و قندان را
برایم چای میریزد، دو بیتی شعر میخواند
لبش با قند میبخشد، به من طعمی دو چندان را
دو چشمش سنگ نیشابور را در یاد میآرد
تراش قامتش اسلیمیِ قالیِ کاشان را
از او یک کام میگیری و قل قل…سرخ میگردد
ببین این شهوتِ افتاده بر شریانِ قلیان را
چه جادویی است در اندام موزونش؟ نمیدانم
هوایی کرده لبهایش، همین قلیان بی جان را
به پشتیبانی چشم تو، در اشراق شعر خود
سرِ انگشت میخواهم بچرخانم خراسان را!
و نم نم… فرصتی شد تا پناه آرد به آغوشم
چه ظهر زیبایی! فقط کم داشت باران را🪴🪴
با دمای دل خود چای مرا دم کردی
شعر خواندی و مرا چشمه ی زمزم کردی!
تا که لبخند زدی، طعم زمان شیرین شد
قند را از سر صبحانه ی من کم کردی
زندگی بی تو بنا بود که دق مرگ شود
ضربان دلمان را چه منظّم کردی!
در قرنطینه ی آغوش تو جایم عالی است!
گره ی وا شده ای داشت که محکم کردی.
دستی از مهر کشیدی به سر گلدان ها
خانه را تابلوی میخک و مریم کردی
خواستم تا خط پایان به کنارت باشم
و مرا باز در این کار مصمّم کردی!
انجمن ها همه مهمان دو چشمت هستند :
در"شب شعر " ِ قشنگی که فراهم کردی.🌸🌸☘🍃
”مجهول|𝐔𝐧𝐤𝐧𝐨𝐰𝐧‟
#انگیزشی🛵✨
بچرخ..
برقص...
دیوانگی کن🤸
خودت را مهم ترین بدان!
تو تکرار نخواهی شد..!
هوای خودت را داشته باش:) ...
یه بحث در روانشناسی هست به نام خلأ عاطفی یا احساسی، به مواقعی میگن که فرد نه خوشحال است نه ناراحت! نه امید داره نه انتظار! نه به دنبال پاسخی برای این حالتش است نه هیچی! نه چیزی خوشحالش میکنه نه برعکس! الآن در این وضعیت هستم!
توی این عصر قشنگ
در قوری دوستی چای دم کنید
با قند مهربانی نوش جان کنید
و با عشق با هم بودن رو
جشن بگیرید…
عصرتــون بخیر ودلتون شاد