فقط اونجای که شاملومیگه:
بیا درلا به لای ورق های این کتاب
یکدیگرراببوسیم،نگران آبرو هم نباش
اینجا کسی کتاب نمی خواند..!🪴
<<فقط اونجای که جورج به البرت میگه:
من نیز هزاران ارزو ورویا را در خاک چال کردم..پس بامن از رها کردن حرفی نزن
دقیقا اینجاشو خیلامون زندگی کردیم..!>>
برکه بودم در خیالم شوق ماندن داشتم . .
بر تنم ، تصویر ماهش را نگه میداشتم ؛
‹ رفت و بیاو مرگ هم جویای حال ما نشد !
زندهبودن را چنین مشکل نمیپنداشتم ›
گفت بعد از من به دنبال کسی دیگر بگرد ،
کاش بعد از رفتن او پای گشتن داشتم . .
‹ با تمام شهر اگر ناسازگاری کردهام !
جای او را در دلم خالی نگه میداشتم ›
دوستها را حذف کردم تکتک از تنهاییام ؛
جا برای هیچکس جز یاد او نگذاشتم .
‹ وصل او را از خدا میخواستم تا قبل از این!
دیدمش با دیگری . . دست از دعا برداشتم . ›
#علی_صفری