🍃🌸
خانه دوست کجاست؟
در فلق بود که پرسید سوار
آسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت؛
" نرسیده به درخت
کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است "...🫀🌿
این کلمهی "باهم" خیلی آرامشبخشه. باهم میریم، باهم انجامش میدیم، باهم از پسش بر میایم. همه چیز "باهم" خیلی قشنگتره.
عصر باشد و
دوفنجان قهوه ی تلخ
و یک من که تلخیش
را با شیرینی لبان تو
نوش جان کنم ..
شب سردی است و من افسرده
راھ دوری است وُ پایی خسته
تیرگی هست وُ چراغی مُرده
میکنم تنھا، از جاده عبور
دور ماندند ز من آدمها ..
سایھای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غمها ...
مرحله داد زدن، گریه کردن و دعوا کردن یعنی هنوز چیزی برای گفتن و درست کردن یا تخلیه کردن هست؛ اونجا که ساکت میشی دیگه هیچی نیست. هیچی. یه وضع خنثی مطلق تو پوچ ترین و تاریک ترین حالت ممکن.
بی تو این شهر برایم قفسی دلگیر است
شعر هم ، بی تو به بغضی ابدی زنجیر است
آنچنان میفشرد فاصله راهِ نفسم
که اگر دیر وگر زود بیایی ، دیر است ...
🥀🖤
افتاده درختی که به خود می بالید
از داغ تبر به خاک غم می نالید
گفتم: چه کسی به ریشه ات زد؟
گفتا: آن کس که زیر سایه ام می خوابید..!
#حنان