به هوش بودم از اول
که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم
نه عقل ماند و نه هوشم
سعدی
خدا هر روز صبح
زنگ بیدار باش را می زند!
خورشید می تابد و
شهر، خمیازه می کشد
گل ها رو به سوی تو می کنند و
شاداب می شوند
سلام
گل همیشه بهارم !
صبحت بخیر😊🙂↕️
چشم هایش خود خوشبختی بود!
و من فهمیدم هنوز هم می شود؛ در چشمانِ کسی زندگی کرد 🙂
گفته بودم بعد ازین باید فراموشش کنم
دیدمش وز یاد بردم گفته های خویش را
#مهدی_اخوان_ثالث
هر چه کردی به دلم ، ... باز تو را بخشیدم
با زبان زخم زدی ... دشنه زدی ... خندیدم!
معنی تک تک رفتار تو را ... میفهمم
ساده لوحی ست ... بگویم که نمی فهمیدم !
غرق تردید شدم ، ... باز تحمل کردم
تا زمانی که ... به چشمان خودم هم دیدم
دیدم از خشم خداوند ... نمی ترسیدی
تو نترسیدی و من سخت از آن
ترسیدم
بسته بودم ، لب از آن درد و از آن بی مهری
تو جفا کردی و من هیچ ... نمی پرسیدم
عاقبت سرد شدم ، خسته شدم ، یخ کردم !
مثل خورشید ... غروبی که نمی تابیدم
اشک های دل من ، از تو و عشق تو نبود
بلکه از سادگی قلب خودم رنجیدم, ,،
دوست من!
باور کن که روزهای تاریک تو
به زودی مانند آب که در گرمای خورشید تبخیر می شود تمام می شوند
به تلاشت ادامه بده
ظهرت بخیر …😊