ز عشقت سوختم ای جان کجایی
بماندم بی سر و سامان کجایی
نه جانی و نه غیر از جان چه چیزی
نه در جان نه برون از جان کجایی
ز پیدایی خود پنهان بماندی
چنین پیدا چنین پنهان کجایی
هزاران درد دارم لیک بی تو
ندارد درد من درمان کجایی...؟
#زیبا
آیدا؛
این که مرا به سوی تو میکشد
عشق نیست،
شکوه توست...
و آنچه مرا به انتخاب تو برمیانگیزد،
نیاز تن من نیست
یگانگی ارواح و اندیشههای ماست...
#احمد_شاملو
زندگے همانجا بود ڪہ با عجلہ از آن گذشتیم،
تا بہ خوشبختے برسیم. همانجا ڪہ نور بود و
عشق بود و موسیقے، همانجا ڪہ گیاہ بود و
ابر بود و مسیر، نگاہ ما بہ مقابل بود و از ڪنار
زندگے عبور ڪردیم و تمام فرصتهاے خوب،
درست همانجا ڪہ نایستادیم، ایستادهبود.
ما از تجربههاے ڪوچڪ خوشبختے صرفنظر
ڪردیم تا بہ تجربههاے بزرگ برسیم، در حالے
ڪہ هر بزرگے، بہ مرور و نسبت بہ تجربههاے
بزرگتر، ڪوچڪ میشد...
ما اشتباہ ڪردیم. باید ادامہ میدادیم و بہ جلو
میرفتیم؛ اما لذت میبردیم و میرفتیم، تجربہ
میڪردیم و میرفتیم، زندگے میڪردیم و
میرفتیم ...
#نرگس_صرافیان_طوفان
پنهان اگر چه داری، جز من هزار مونس؛
من جز تو کَس ندارم، پنهان و آشکارا…!
“اوحدی”
با اینکه تو فاصله هزاران کیلومتری از منی اما بعضی وقتها واقعا انگار همین کنارمی،بغل من نشستی، و هزاران بار تو آغوش گرفتمت. انگاری که سلول به سلول هم نفوذ کردیم.