من گمان میکنم هر کسی در ته دلش یک باغی دارد که پناهگاه اوست.
هیچ کس از آنجا خبر ندارد، کلیدش فقط در دستِ صاحبش است.
آنجا آدم هر تصور ممنوعی که دلش میخواهد میکند. عشقهای محال، هر آرزوی ناممکن و هر خواب و خیالِ خوش، هر چیز نشدنی، آن جا شدنی است.
یک بهشت – یا شاید جهنم – خودمانی و صمیمی که هرکس برای خودش دارد.
این باغ اندرونی چه بسا از دید باغبانش هم پنهان است اما یک روزی و یک جوری آن را کشف میکند
اَخمهایت؛
چیزی را تغییر نمیدهد لطفا بخند،
جنگهای این دنیا مارا کافیست...
دردِ یک پنجره را پنجره ها می فهمند
معنیِ کور شدن را گره ها می فهمند
سخت بالا بروی ساده بیایی پایین
قصه تلخِ مرا سرسره ها می فهمند
نمیدانستم دلتنگی،، دل نازکم میکند…
انقدر که به هر بهانه کوچکی چانه ام بلرزد و چشم هایم خیس اشک شود..!!
نمیدانستم دلتنگی،، ضعیفم میکند…
آنقدر که کوه استوار غرورم زیر بار ندیدنت کمر خم کند..!!
نمیدانستم دلتنگی،، کودکم میکند…
انقدر که در نبودنت ساعتها گوشه ای بنشینم و با همه
دنیا قهر کنم..!!
نمیدانستم………..!
این #شعࢪ عجیب زیبا بود 🌧️🌱 :
بعد عمࢪ؎ دࢪ ڪجا باید ڪه پیدایت کنم ؟!
از کدامین پنجࢪه ، باید تمنایت کنم؟!
من نمیگویم زمین ࢪا زیࢪ و ࢪوکࢪدم ،ولے
سالها گشتم به دنبالت که پیدایت کنم :)
باࢪها ࢪفتم کناࢪ آینه شاید ڪه تو
ذࢪه ا؎ جا مانده باشے و تماشایت کنم
تا به کی باید بࢪای پنجࢪه ، گلدان پیࢪ
یا برای آینه ، امࢪوز و فࢪدایت کنم ؟!
من برای این دلِ دیوانهی چشم انتظاࢪ
با کدامین قسمت و تقدیر ، معنایت کنم ؟!
من چگونه این دࢪ و دیواࢪ و حجمِ خانه ࢪا
بینصیب از گࢪمے عطࢪ نفسهایت کنم ؟!
مولانا یه نصیحت قشنگ پدرانه میکنه و میگه:
هر کسی را همدم غمها و تنهایی مدان!
سایه هم راه تو می آید، ولی همراه نیست...